|
|
دفتر چهارم مثنوی |
|
|
|
تایپ و تصحیح از نسخه جامع و معروف "کلاله خاور". |
|
|
|
فایلهای اصلی در سایت زیر موجود میباشند |
|
|
|
www.guidinglights.org |
|
|
|
1. مقدمه دفتر چهارم |
|
|
1.1 |
ای ضیاء الحق حسام الدین توئی |
كه گذشت از مه به نورت مثنوی |
|
1.2 |
همّت عالیّ تو ای مرتجا |
می كِشد این را، خدا داند كجا |
|
1.3 |
گردن این مثنوی را بسته ای |
می كشی آن سوی كه تو دانسته ای |
|
1.4 |
مثنوی پویان، كِشنده ناپدید |
ناپدید از جاهلی كش نیست دید |
|
1.5 |
مثنوی را چون تو مبدأ بوده ای |
گر فزون گردد تواش افزوده ای |
|
1.6 |
چون چنین خواهی، خدا خواهد چنین |
میدهد حق آرزوی متقین |
|
1.7 |
كان لله بوده ای در ما مضی |
تا كه كان الله له آمد جزا |
|
1.8 |
مثنوی از تو هزاران ُشكر داشت |
در دعا و ُشكر كفها بر فراشت |
|
1.9 |
در لب و كف اش خدا شكر تو دید |
فضل كرد و لطف فرمود و مزید |
|
1.10 |
زآنكه شاكر را زیادت وعده است |
آنچنان كه ُقرب مزد سجده است |
|
1.11 |
گفت: وَ اسْجُدْ وَ اقترِبْ، یزدان ما |
قربِ جان شد، سجدۀ ابدان ما |
|
1.12 |
گر زیادت میشود، زین رو بود |
نه از برای پوش و های و هو بود |
|
1.13 |
با تو ما، چون رز، به تابستان خوشیم |
حكم داری، هین بكش تا میكشیم |
|
1.14 |
خوش بكش این كاروان را تا به حج |
ای امیر صبر و مفتاح الفرج |
|
1.15 |
حج زیارت كردن ِ خانه بود |
حج "ربّ البیت"، مردانه بود |
|
1.16 |
زآن ضیا گفتم حسام الدین تو را |
كه تو خورشیدی و این دو وصفها |
|
1.17 |
كاین حسام و، این ضیا، یكی ست هین |
تیغ خورشید از ضیا باشد یقین |
|
1.18 |
نور از آن ِ ماه باشد، وین ضیا |
آن ِ خورشید، این فرو خوان از ُنبا |
|
1.19 |
شمس را قرآن ضیا خواند ای پدر |
و آن قمر را نور خواند، این را نگر |
|
1.20 |
شمس چون عالی تر آمد خود ز ماه |
پس ضیا از نور افزون دان به جاه |
|
1.21 |
هر كس اندر نور مه منهج ندید |
چون بر آمد آفتاب، آن شد پدید |
|
1.22 |
آفتاب، اعواض را كامل نمود |
لاجرم بازارها در روز بود |
|
1.23 |
تا كه قلب و نقد نیك آید پدید |
تا بود از غبن و از حیله بعید |
|
1.24 |
تا كه نورش كامل آمد در زمین |
تاجران را، "رَحْمَة ً للعالمین" |
|
1.25 |
لیك بر قلاب مبغوض است سخت |
زآن كز او شد كاسد او را نقد و رخت |
|
1.26 |
پس عدوی جان صرّاف است قلب |
دشمن درویش كه بود؟ غیر ِ كلب ؟ |
|
1.27 |
انبیا با دشمنان بر می تنند |
پس ملایك ربّ سلـّم میزنند |
|
1.28 |
كاین چراغی را كه هست او نور ِ كار |
از پُف و دمهای دزدان دور دار |
|
1.29 |
دزد و قلاب است خصم نور و بس |
زین دو ای فریاد رس، فریاد رس |
|
1.30 |
روشنی بر دفتر چارم بریز |
كافتاب از چرخ چارم كرد خیز |
|
1.31 |
هین ز چارم، نور ده خورشیدوار |
تا بتابد بر بلاد و بر دیار |
|
1.32 |
هر كش افسانه بخواند، افسانه است |
وآنكه دیدش نقد، خود مردانه است |
|
1.33 |
آب نیل است و به قبطی خون نمود |
قوم موسی را نه خون بُد، آب بود |
|
1.34 |
دشمن این حرف، این دم در نظر |
شد ممثل سر نگون اندر سقر |
|
1.35 |
ای ضیاء الحق تو دیدی حال او |
حق نمودت پاسخ افعال او |
|
1.36 |
دیدۀ غیبت چو غیب است اوستاد |
كم مبادا زین جهان، این دید و داد |
|
1.37 |
این حكایت را كه نقدِ وقت ماست |
گر تمامش میكنی اینجا، رواست |
|
1.38 |
ناكسان را ترك كن، بهر كسان |
قصه را پایان بر و مخلص رسان |
|
1.39 |
این حكایت گر نشد آنجا تمام |
چارمین جلد است، آرش در نظام |
|
|
2. تمامی حكایت آن عاشق كه از عسس گریخت در باغی مجهول خود معشوق را در باغ یافت و عسس را از شادی دعای خیر می كرد و می گفت كه: عَسی أَنْ تَكْرَهُوا شَیئاً وَ هُوَ خَیرٌ لَكُمْ |
|
|
2.1 |
اندر آن بودیم، كان شخص از عسس |
راند اندر باغ، از خوفی، فرس |
|
2.2 |
بود اندر باغ آن صاحب جمال |
كز غمش این در عنا بُد هشت سال |
|
2.3 |
سایۀ او را نبود امكان ِ دید |
همچو عنقا وصف او را می شنید |
|
2.4 |
جز یكی لقیه كه اول از قضا |
بر وی افتاد و شد او را دل ربا |
|
2.5 |
بعد از آن چندان كه می كوشید او |
خود مجالش می نداد، آن تند خو |
|
2.6 |
نی به لابه چاره بودش، نی به مال |
سیر چشم و بی طمع بود آن نهال |
|
2.7 |
عاشق هر پیشه و هر مطلبی |
حق بیالود اول كابین لبی |
|
2.8 |
چون بدآن آسیب در جُست آمدند |
پیش پاشان مینهد هر روز بند |
|
2.9 |
چون در افتادند اندر جستجو |
بعد از آن در بست كابین جست او |
|
2.10 |
هم بر آن بو می تنند و میروند |
هر دمی راجی و آیس میشوند |
|
2.11 |
هر كسی را هست اومید بری |
كه گشادندش در آن روزی دری |
|
2.12 |
باز در بستندش و، آن در پرست |
بر همان اومید آتش پا شدست |
|
2.13 |
چون در آمد خوش در آن باغ، آن جوان |
خود فرو شد پا به گنجش ناگهان |
|
2.14 |
مر عسس را ساخته یزدان سبب |
تا ز بیم او دود در باغ شب |
|
2.15 |
بیند آن معشوقه را او با چراغ |
طالب انگشتری، در جوی ِ باغ |
|
2.16 |
پس قرین میكرد از ذوق آن نفس |
با ثنای حق، دعای آن عسس |
|
2.17 |
گر زیان كردم عسس را از گریز |
بیست چندان سیم و زر، بر وی بریز |
|
2.18 |
از عوانی، مر ورا آزاد كن |
آن چنان كه شادم، او را شاد كن |
|
2.19 |
سعد دارش این جهان و آن جهان |
از عوانی و سگی اش وارهان |
|
2.20 |
گر چه خوی آن عوان هست، ای خدا |
كه هماره خلق را خواهد بلا |
|
2.21 |
گر خبر آید كه شه جُرمی نهاد |
بر مسلمانان شود او زفت شاد |
|
2.22 |
ور خبر آید كه شه رحمت نمود |
از مسلمانان فکند آن را به جود |
|
2.23 |
ماتمی در جان او افتد از آن |
* گیردش قولنج از این غم در زمان |
|
2.24 |
صد چنین ادبارها دارد عوان |
* زین بلا فریاد رس، ای مستعان |
|
2.25 |
او عوان را در دعا در میكشید |
كز عوان او را چنان راحت رسید |
|
2.26 |
بر همه زهر و، بر او تریاق بود |
آن عوان، پیوندِ آن مشتاق بود |
|
2.27 |
پس بَد مطلق نباشد در جهان |
بَد به نسبت باشد، این را هم بدان |
|
2.28 |
در زمانه هیچ زهر و قند نیست |
كه یكی را پا، دگر را بند نیست |
|
2.29 |
مر یكی را پا، دگر را پای بند |
مر یكی را زهر و، دیگر را چو قند |
|
2.30 |
زهر مار، آن مار را باشد حیات |
نسبتش با آدمی آمد مَمات |
|
2.31 |
خلق ِ آبی را بود دریا چو باغ |
خلق ِ خاكی را بود آن مرگ و داغ |
|
2.32 |
همچنین بر می شمر، ای مردِ كار |
نسبت این، از یكی تا صد هزار |
|
2.33 |
زید، اندر حق آن، شیطان بود |
در حق ِ آن دیگری سلطان بود |
|
2.34 |
این بگوید: زید صدیق و سنی است |
وآن بگوید: زید گبر و كشتنی است |
|
2.35 |
زید، یك ذات است، بر آن یك جنان |
او بر این دیگر همه رنج و زیان |
|
2.36 |
گر تو خواهی كاو تو را باشد شكر |
پس و را از چشم عُشاقش نگر |
|
2.37 |
منگر از چشم خودت آن خوب را |
بین به چشم طالبان مطلوب را |
|
2.38 |
چشم خود بر بند ز آن خوش چشم، تو |
عاریت كن چشم از عشاق او |
|
2.39 |
بلك از او كن عاریت، چشم و نظر |
پس ز چشم او، به روی او نگر |
|
2.40 |
تا شوی ایمن ز سیری و ملال |
گفت: كان الله له، زآن ذو الجلال |
|
2.41 |
چشم او من باشم و دست و دلش |
تا رهد از مدبریها مقبلش |
|
2.42 |
هر چه مكروه است، چون او شد دلیل |
سوی محبوبت، حبیب است و خلیل |
|
|
3. حكایت آن واعظ كه هر آغاز تذكیر دعای ظالمان و سخت دلان و بی اعتقادان كردی |
|
|
3.1 |
آن یكی واعظ چو بر تخت آمدی |
قاطعان ِ راه را داعی شدی |
|
3.2 |
دست بر می داشت: یا رب، رحم ران |
بر بدان و مفسدان و طاغیان |
|
3.3 |
بر همۀ تسخر كنان ِ اهل خیر |
بر همۀ كافر دلان و، اهل ِ دیر |
|
3.4 |
می نكردی او دعا بر اصفیا |
می نگفتی جز خبیثان را دعا |
|
3.5 |
مر ورا گفتند: كاین معهود نیست |
دعوت اهل ضلالت جود نیست |
|
3.6 |
گفت: نیكوئی از اینها دیده ام |
من دعاشان زین سبب بگزیده ام |
|
3.7 |
خبث و ظلم و جور چندان ساختند |
كه مرا از شر، به خیر انداختند |
|
3.8 |
هر گهی كه رو به دنیا كردمی |
من از ایشان زخم و ضربت خوردمی |
|
3.9 |
كردمی از زخم، آن جانب پناه |
باز آوردندمی گرگان به راه |
|
3.10 |
چون سبب ساز صَلاح من شدند |
پس دعاشان بر من است، ای هوشمند |
|
3.11 |
بنده می نالد به حق از درد و نیش |
صد شكایت میكند از رنج خویش |
|
3.12 |
حق همی گوید: كه آخر رنج و درد |
مر تو را لابه كنان و راست كرد |
|
3.13 |
این گله ز آن نعمتی كن كت زند |
از در ما دور و مطرودت كند |
|
3.14 |
در حقیقت هر عدو داروی توست |
كیمیای نافع و دل جوی توست |
|
3.15 |
كه از او اندر گریزی در خلا |
استعانت جویی از لطف خدا |
|
3.16 |
در حقیقت دوستانت دشمنند |
كه ز حضرت دور و مشغولت كنند |
|
3.17 |
هست حیوانی كه نامش اشغر است |
او به زخم چوب، زفت و لمتر است |
|
3.18 |
تا كه چوبش میزنی، به میشود |
او ز زخم چوب فربه میشود |
|
3.19 |
نفس مومن اشغری آمد یقین |
كاو به زخم رنج، زفت است و سمین |
|
3.20 |
زین سبب بر انبیا رنج و شكست |
از همه خلق جهان افزونتر است |
|
3.21 |
تا ز جانها، جانشان شد زفت تر |
كه ندیدند آن بلا قومی دگر |
|
3.22 |
پوست از دارو، بلاكش میشود |
چون ادیم طائفی خوش میشود |
|
3.23 |
ور نه تلخ و تیز مالیدی در او |
گنده گشتی، ناخوش و، ناپاك بو |
|
3.24 |
آدمی را نیز چون آن پوست دان |
از رطوبتها شده زشت و گران |
|
3.25 |
تلخ و تیز و مالش بسیار ده |
تا شود پاك و لطیف و بافره |
|
3.26 |
ور نمی تانی، رضا ده، ای عیار |
که خدا رنجت دهد بی اختیار |
|
3.27 |
كه بلای دوست تطهیر شماست |
علم او بالای تدبیر شماست |
|
3.28 |
چون صفا بیند بلا شیرین شود |
خوش شود دارو چو صحت بین شود |
|
3.29 |
بُرد بیند خویش را در عین ِ مات |
پس بگوید: اقتلونی یا ثقات |
|
3.30 |
این عوان در حق غیری سود شد |
لیك اندر حق خود مردود شد |
|
3.31 |
رحم ربانی، از او ببریده شد |
كین ِ شیطانی، بر او پیچیده شد |
|
3.32 |
كارگاه خشم گشت و كین وری |
كینه دان اصل ضلال و كافری |
|
|
4. سؤال كردن از عیسی علیه السلام كه در وجود از همۀ صعبها صعب تر چیست؟ |
|
|
4.1 |
گفت عیسی را یكی هشیار سر |
چیست در هستی ز جمله صعب تر؟ |
|
4.2 |
گفتش: ای جان، صعب تر خشم ِ خدا |
كه از آن دوزخ همی لرزد چو ما |
|
4.3 |
گفت: از این خشم خدا چبود امان؟ |
گفت: تركِ خشم خویش اندر زمان |
|
4.4 |
* کظم غیظ است ای پسر خط امان |
خشم حق یاد آور و، در کش عنان |
|
4.5 |
پس عوان كه معدن این خشم گشت |
خشم زشتش از سبع هم، در گذشت |
|
4.6 |
چه امیدستش به رحمت؟ جز مگر |
باز گردد ز آن صفت، آن بی هنر |
|
4.7 |
گر چه عالم را از ایشان چاره نیست |
این سخن اندر ضلال افكندنیست |
|
4.8 |
چاره نبود هم جهان را از چمین |
لیك نبود آن چمین ماء معین |
|
|
5. قصد خیانت كردن عاشق و بانگ بر زدن معشوق بر وی |
|
|
5.1 |
* بازگو احوال آن خسته جگر |
در میان باغ با رشک قمر |
|
5.2 |
چونكه تنهایش بدید آن ساده مرد |
زود او قصد كنار و بوسه كرد |
|
5.3 |
بانگ بر وی زد به هیبت آن نگار |
كه مرو گستاخ، ادب را هوش دار |
|
5.4 |
گفت: آخر خلوت است و خلق نی |
آب حاضر، تشنه ای همچون منی |
|
5.5 |
كس نمی جنبد در این جا، جز كه باد |
كیست حاضر؟ چیست مانع زین گشاد؟ |
|
5.6 |
* گفت: ای شیدا، تو ابله بوده ای |
ابلهی، و ز عاقلان نشنوده ای |
|
5.7 |
* باد را دیدی كه می جنبد، بدان |
باد جنبانیست اینجا، باد ران |
|
5.8 |
مروحۀ تصریف صنع ایزدش |
زد بر این باد و، همی جنباندش |
|
5.9 |
جزو بادی، كه به حكم ما در است |
باد بیزن تا نجنبانی، نجست |
|
5.10 |
جنبش این جزو باد، ای ساده مرد |
بی تو و بی بادبیزن، سر نكرد |
|
5.11 |
جنبش باد نفس كاندر لب است |
تابع تصریف جان و قالب است |
|
5.12 |
گاه دم را، مدح و پیغامی كنی |
گاه دم را، هجو و دشنامی كنی |
|
5.13 |
پس بدان احوال دیگر بادها |
كه ز جزوی، ُكل همی بیند نها |
|
5.14 |
باد را حق، گه بهاری میكند |
در دی اش، زین لطف عاری میكند |
|
5.15 |
* بر گروه عاد، صرصر میكند |
باز بر هودش معطر میكند |
|
5.16 |
میكند یك باد را زهر سموم |
مر صبا را میكند خرّم ُقدوم |
|
5.17 |
بادِ دم را در تو بنهاد او اساس |
تا كنی هر باد را، بر وی قیاس |
|
5.18 |
دم نمیگردد سخن بی لطف و قهر |
بر گروهی شهد و بر قومی است زهر |
|
5.19 |
مروحه جنبان پی انعام كس |
و ز برای قهر هر پشه و مگس |
|
5.20 |
مروحۀ تقدیر ربانی چرا؟ |
پر نباشد ز امتحان و ابتلا ؟ |
|
5.21 |
چونكه جزو باد دم یا مروحه |
نیست الا مفسده یا مُصلحه |
|
5.22 |
این شمال و، این صبا و، این دبور |
كی بود از لطف و از انعام دور ؟ |
|
5.23 |
یك كف گندم ز انباری ببین |
فهم كن، كان جمله باشد همچنین |
|
5.24 |
كلّ ِ باد، از برج ِ بادِ آسمان |
كی جهد بی مروحۀ آن باد ران ؟ |
|
5.25 |
بر سر خرمن به وقت انتقاد |
نی كه فلاحان ز حق جویند باد ؟ |
|
5.26 |
تا جدا گردد ز گندم كاهها |
تا به انباری رود، یا چاهها |
|
5.27 |
چون بماند دیر آن بادِ وزان |
جمله را بینی به حق لابه ُكنان |
|
5.28 |
* همچنین در طلق آن باد ولاد |
گر نیاید، بانگِ درد آید، "كه داد" |
|
5.29 |
گر نمیدانند كش راننده اوست |
باد را، پس كردن زاری چه خوست ؟ |
|
5.30 |
* اهل كشتی همچنین جویای باد |
جمله خواهانش از آن رب العباد |
|
5.31 |
* همچنین در درد دندانها ز باد |
دفع میخواهی به سوز و اعتقاد |
|
5.32 |
* از خدا لابه كنان آن جندیان |
كه بده باد ظفر ای كامران |
|
5.33 |
رقعۀ تعویذ میخواهند نیز |
در شكنجۀ طلق زن از هر عزیز |
|
5.34 |
پس همه دانسته اند این را یقین |
كه فرستد باد، رب العالمین |
|
5.35 |
پس یقین در عقل هر داننده هست |
اینكه با جنبنده، جنباننده هست |
|
5.36 |
گر تو او را می نبینی در نظر |
فهم كن آن را به اظهار اثر |
|
5.37 |
تن به جان جنبد، نمی بینی تو جان |
لیك از جنبیدن ِ تن، جان بدان |
|
5.38 |
گفت او: گر ابلهم من در ادب |
زیركم اندر وفا و در طلب |
|
5.39 |
گفت: ادب این بود خود، كه دیده شد |
آن دگر را خود همی دانی تو لد |
|
5.40 |
خود ادب این بود و آن دیگر دفین |
زین بَتر باشد که دیدیمش، یقین |
|
5.41 |
هرچه زین کوزه تراود بعد از این |
یک نمط خواهد بُدَن، جمله چنین |
|
|
6. قصۀ آن صوفی كه زن را با بیگانه بگرفت |
|
|
6.1 |
صوفیی آمد به سوی خانه روز |
خانه یك در بود و، زن با كفش دوز |
|
6.2 |
جفت گشته با حریفِ خویش، زن |
اندر آن یك حجره از وسواس تن |
|
6.3 |
چون بزد صوفی به جد در چاشتگاه |
هر دو درماندند، نی حیلت نه راه |
|
6.4 |
هیچ معهودش نبُد كاو آن زمان |
سوی خانه باز گردد از دكان |
|
6.5 |
قاصدا، آن روز بی وقت آن مروع |
از خیالی كرد با خانه رجوع |
|
6.6 |
اعتماد زن بر او، كاو هیچ بار |
این زمان تا خانه ناید او ز كار |
|
6.7 |
اعتمادش بود از روی قیاس |
خانه نتوان کرد در کوی قیاس |
|
6.8 |
آن قیاسش راست نامد از قضا |
گر چه ستار است، هم بدهد سزا |
|
|
7. * در بیان آنکه حق تعالی بنده را به گناه اول رسوا نکند |
|
|
7.1 |
چونكه بَد كردی، بترس، ایمن مباش |
زآنكه تخم است و، برویاند خداش |
|
7.2 |
چند گاهی او بپوشاند كه تا |
آید آخر زآن پشیمانی تو را |
|
7.3 |
چون عمر، آن شاه و میر مومنان |
داد دزدی را به جلاد و عوان |
|
7.4 |
بانگ زد آن دزد: كای میر دیار |
اولین بار است جرمم زینهار |
|
7.5 |
گفت امیرش: حاش لله كه خدا |
بار اول قهر راند در جزا |
|
7.6 |
بارها پوشد پی اظهار ِ فضل |
باز گیرد از پی اظهار ِ عدل |
|
7.7 |
تا كه این هر دو صفت ظاهر شود |
آن مبشر گردد، این منذر شود |
|
7.8 |
بارها زن نیز آن بَد كرده بود |
سهل بگذشت آن و، سهلش مینمود |
|
7.9 |
آن نمی دانست عقل ِ پای سُست |
كه سبو دائم ز جو ناید درست |
|
7.10 |
آنچنانش تنگ آورد آن قضا |
كه منافق را كند مرگ فجا |
|
7.11 |
نی طریق و، نی رفیق و، نی امان |
زآنکه عزرائیل شد در قصدِ جان |
|
7.12 |
آنچنان كان زن در آن حجرۀ خفا |
خشك شد او و حریفش ز ابتلا |
|
7.13 |
گفت صوفی با دل خود: كای دو گبر |
از شما كینه كشم، لیكن به صبر |
|
7.14 |
لیك نادانسته آرم این نفس |
تا نگردد مطلع زین حال، کس |
|
7.15 |
از شما پنهان كشد كینه محق |
اندك اندك، همچو بیماری دق |
|
7.16 |
مرد دق باشد چو یخ هر لحظه كم |
لیك پندارد به هر دم بهترم |
|
7.17 |
همچو كفتاری كه میگیرند و، او |
غرّۀ آن گفتِ "كاین كفتار كو؟" |
|
7.18 |
* نیست در سوراخ کفتار ای عمو |
گشته او مغرورتر زین گفت و گو |
|
7.19 |
* این همی گویند و بندش مینهند |
او خوش آسوده که از من غالفند |
|
7.20 |
هیچ پنهان خانه، آن زن را نبود |
سمج و دهلیز و رهِ بالا نبود |
|
7.21 |
نه تنوری كه در آن پنهان شود |
نی جوالی كه حجاب آن شود |
|
7.22 |
همچو عرصۀ پهن ِ روز رستخیز |
نی گو و نی پشته، نی جای گریز |
|
7.23 |
گفت یزدان: وصفِ این جای حرج |
بهر محشر "لا تری فیها عوج" |
|
7.23 |
|
|
|
|
8. معشوق را زیر چادر پنهان كردن جهت تلبیس و بهانه گفتن زن كه إِنَّ كَیدَكُنَّ عَظِیمٌ |
|
|
8.1 |
چادر خود را بر او افكند زود |
مرد را زن کرد و در را بر گشود |
|
8.2 |
زیر چادر مرد رسوا و عیان |
سخت پیدا، چون شتر بر نردبان |
|
8.3 |
از تعجب گفت صوفی: چیست این؟ |
هرگز این را من ندیدم، کیست این؟ |
|
8.4 |
گفت: خاتونیست از اعیان ِ شهر |
مر ورا از مال و اقبال است بهر |
|
8.5 |
در ببستم تا كسی بیگانه ای |
در نیاید زود نادانانه ای |
|
8.6 |
گفت صوفی: چیستش هین خدمتی |
تا بر آرم بی سپاس و منتی ؟ |
|
8.7 |
گفت: میلش خویشی و پیوستگی است |
نیك خاتونیست، حق داند كه كیست |
|
8.8 |
یک پسر دارد که اندر شهر نیست |
خوب و زیرک چابک و مکسب کنی است |
|
8.9 |
خواست دختر را ببیند زیر دست |
اتفاقا دختر اندر مكتب است |
|
8.10 |
باز گفت: ار آرد باشد یا سبوس |
میكنم او را به جان و دل عروس |
|
8.11 |
گفت صوفی: ما فقیر و، زاد كم |
قوم خاتون، مالدار و محتشم |
|
8.12 |
كی بود این كفو ایشان در زواج؟ |
یك در از چوب و، دری دیگر ز عاج |
|
8.13 |
* کی بود همرنگ، فقر و احتشام؟ |
چون شود همجنس، یاقوت و رخام ؟ |
|
8.14 |
* جامه نیمی اطلس و نیمی پلاس |
عیب باشد نزد اربابِ شناس |
|
8.15 |
* با کبوتر، باز کی شد هم نفس؟ |
کی شود همراز، عنقا با مگس؟ |
|
8.16 |
كفو باید هر دو جفت اندر نكاح |
ور نه تنگ آید، نماند ارتیاح |
|
|
9. گفتن زن كه او در بند جهاز نیست مراد او ستر و صلاح است و جواب گفتن صوفی این را سر پوشیده |
|
|
9.1 |
گفت: گفتم من چنین عذری و، او |
گفت: نی، من نیستم اسبابجو |
|
9.2 |
ما ز مال و زر ملول و تخمه ایم |
ما به حرص و جمع، نی چون عامه ایم |
|
9.3 |
ما ملولیم از قماش و زرّ و سیم |
فارغیم و تخمه از مال عظیم |
|
9.4 |
قصد ما سِتر است و پاكی و صلاح |
در دو عالم، خود بدان باشد فلاح |
|
9.5 |
باز صوفی عذر درویشی بگفت |
و آن مكرر كرد تا نبود نهفت |
|
9.6 |
گفت زن: من هم مكرر كرده ام |
بی جهازی را مقرر كرده ام |
|
9.7 |
اعتقاد اوست راسختر ز كوه |
كه ز فقرش هیچ می ناید شكوه |
|
9.8 |
او همی گوید: مُرادم عفت است |
از شما مقصود، صدق و همت است |
|
9.9 |
گفت صوفی: خود جهاز و مال ما |
دید و می بیند هویدا و خفا |
|
9.10 |
خانۀ تنگی، مقام یك تنی |
كه در آن پنهان نماند سوزنی |
|
9.11 |
باز ستر و پاكی و زهد و صلاح |
او ز ما به داند اندر انتصاح |
|
9.12 |
به ز ما میداند او احوال سِتر |
وز پس و پیش و سر و دنبال سِتر |
|
9.13 |
بی جهازی خود عیان همچون خورست |
وز صلاح و ستر او واقف تر است |
|
9.14 |
*ظاهر او بی جهاز و خادم است |
وز صلاح و ستر، او خود عالم است |
|
9.15 |
شرح مستوری ز بابا شرط نیست |
چون بر او پیدا، چو روز روشنیست |
|
9.16 |
این حكایت را بدان گفتم كه تا |
لاف كم بافی چو رسوا شد خطا |
|
9.17 |
مر تو را ای هم به دعوی مستزاد |
این بُدستت اجتهاد و اعتقاد |
|
9.18 |
چون زن صوفی تو خائن بوده ای |
دام مكر اندر دغا بگشوده ای |
|
9.19 |
كه ز هر ناشسته روئی، گپ زنی |
شرم داری، و ز خدای خویش نی |
|
|
10. غرض از سمیع و بصیر گفتن خدا را |
|
|
10.1 |
از پی آن گفت حق خود را "بصیر" |
كه بود دید وی ات هر دم نذیر |
|
10.2 |
از پی آن گفت حق خود را "سمیع" |
تا ببندی لب ز گفتار شنیع |
|
10.3 |
از پی آن گفت حق خود را "علیم" |
تا نیندیشی فسادی تو، ز بیم |
|
10.4 |
نیست اینها بر خدا اسم ِ علم |
كه سیه كافور دارد نام هم |
|
10.5 |
اسم مشتق است ز اوصاف قدیم |
نی مثال علت اولی سقیم |
|
10.6 |
ور نه تسخر باشد و طنز و دَها |
كرّ را سامع ضریری را ضیا |
|
10.7 |
یا علم باشد حیی نام وقیح |
یا سیاه زشت را، نام صبیح |
|
10.8 |
طفلك نوزاده را "حاجی" لقب |
یا لقب "غازی" نهی بهر نسب |
|
10.9 |
گر بگویند: این لقبها در مدیح |
چون ندارد آن صفت، نبود صحیح |
|
10.10 |
تسخر و طنزی بود آن، یا جنون |
پاك حق عما یقول الظالمون |
|
10.11 |
من همی دانستمت پیش از وصال |
كه نكو روئی، ولیكن بد خصال |
|
10.12 |
من همی دانستمت پیش از لقا |
كز ستیزه راسخی اندر شقا |
|
10.13 |
چونكه چشمم سرخ باشد در عمش |
دانمش ز آن درد، گر كم بینمش |
|
10.14 |
تو مرا چون بره دیدی بی شبان |
تو گمان بردی ندارم پاسبان |
|
10.15 |
عاشقان از درد ز آن نالیده اند |
كه نظر تا جایگه مالیده اند |
|
10.16 |
بی شبان دانسته اند آن ظبی را |
رایگان دانسته اند آن سبی را |
|
10.17 |
تا ز غمزه تیر آمد بر جگر |
كه منم حارس، گزافه كم نگر |
|
10.18 |
كی كم از بره، كم از بزغاله ام ؟ |
كه نباشد حارس از دنباله ام |
|
10.19 |
حارسی دارم كه ملكش می سزد |
داند آن بادی كه آن بر من میوزد |
|
10.20 |
سرد بود آن باد یا گرم، آن علیم |
نیست غافل، نیست غایب، ای سقیم |
|
10.21 |
نفس ِ شهوانی ندارد نور جان |
من به دل کوریت میدیدم عیان |
|
10.22 |
نفس ِ شهوانی ز حق كرّ است و كور |
من به دل كوریت میدیدم ز دور |
|
10.23 |
هشت سالت زآن نپرسیدم به هیچ |
كه پُرت دیدم ز جهل ِ پیچ پیچ |
|
|
11. مثال دنیا چون گلخن و تقوی چون حمام |
|
|
11.1 |
خود چه پرسم آنكه او باشد به تون ؟ |
كه "تو چونی ؟" چون بود او سر نگون |
|
11.2 |
شهوت دنیا مثال گلخن است |
كه از او حمام تقوی روشن است |
|
11.3 |
لیك قسم متقی زین تون صفاست |
زآنكه در گرمابه است و در نقاست |
|
11.4 |
اغنیا، مانندۀ سرگین كشان |
بهر آتش كردن گرمابه دان |
|
11.5 |
اندر ایشان حرص بنهاده خدا |
تا بود گرمابه گرم و بانوا |
|
11.6 |
ترك این تون گیر و، در گرمابه ران |
تركِ تون را، عین آن گرمابه دان |
|
11.7 |
هر كه در تون است، او چون خادم است |
مر ورا، كاو صابر است و حازم است |
|
11.8 |
هر كه در حمام شد سیمای او |
هست پیدا بر رُخ زیبای او |
|
11.9 |
تونیان را نیز سیما آشكار |
از لباس و از دخان و از غبار |
|
11.10 |
ور نبینی روش، بویش را بگیر |
بو عصا آمد برای هر ضریر |
|
11.11 |
ور نداری بو، در آرش در سخن |
از حدیث نو بدان راز كهن |
|
11.12 |
پس بگوید: تو نئی صاحب ذهب |
بیست سله چرك بُردم تا به شب |
|
11.13 |
حرص تو چون آتش است اندر جهان |
باز كرده هر زبانه صد دهان |
|
11.14 |
پیش عقل، این زر، چو سرگین ناخوش است |
گر چه چون سرگین فروغ آتش است |
|
11.15 |
آفتابی كاو دم از آتش زند |
چرك تر را لایق آتش كند |
|
11.16 |
آفتاب آن سنگ را هم كرد زر |
تا به تون حرص افتد صد شرر |
|
11.17 |
آنكه گوید: مال گرد آورده ام |
چیست؟ یعنی چرك چندین خورده ام |
|
11.18 |
این سخن گر چه كه رسوائی فزاست |
در میان تونیان زین فخرهاست |
|
11.19 |
كه تو شش سله كشیدی تا به شب |
من كشیدم بیست سله بی تعب |
|
11.20 |
آنكه در تون زاد و پاكی را ندید |
بوی مُشك آرد بر او رنجی پدید |
|
11.21 |
* گر بتون انباز خواهی بود تو |
زین زیان هرگز نبینی سود تو |
|
|
12. قصۀ آن دباغ كه در بازار عطاران از بوی عطر و مشك بی هوش و رنجور شد |
|
|
12.1 |
آن یکی دبّاغ در بازار شد |
تا خَرَد آنچه ورا در کار بُد |
|
12.2 |
آن یكی افتاد بی هوش و خمید |
چونكه در بازار عطاران رسید |
|
12.3 |
بوی عطرش زد ز عطاران راد |
تا بگردیدش سر و بر جا فتاد |
|
12.4 |
همچو مردار اوفتاد او بی خبر |
نیم روز اندر میان رهگذر |
|
12.5 |
جمع آمد خلق بر وی آن زمان |
جملگی، لا حول گو، درمان كنان |
|
12.6 |
آن یكی كف بر دل او می براند |
و ز گلاب آن دیگری بر وی فشاند |
|
12.7 |
او نمی دانست كاندر مرتعه |
از گلاب آمد ورا این واقعه |
|
12.8 |
آن یكی دستش همی مالید و سر |
و آن دگر كه گل همی آورد تر |
|
12.9 |
آن بُخُور ِ عود و شكّر زد بهم |
و آن دگر از پوشش اش میكرد كم |
|
12.10 |
وآن شده خم تا نفس چون میکشد |
وآن دگر بو از دهانش می شمد |
|
12.11 |
و آن دگر نبضش گرفته از خرد |
منتظر تا نبض او چون میجهد |
|
12.12 |
تا كه مِی خوردست، یا بنگ و حشیش |
خلق در ماندند اندر بی هُشیش |
|
12.13 |
پس خبر بردند خویشان را شتاب |
كه فلان افتاده است آینجا خراب |
|
12.14 |
كس نمیداند كه چون مصروع گشت |
یا چه شد كاو را فتاد از بام طشت |
|
12.15 |
یك برادر داشت آن دباغ زفت |
گربز و دانا بیامد زود تفت |
|
12.16 |
اندكی سرگین سگ در آستین |
خلق را بشكافت و، آمد با حنین |
|
12.17 |
گفت: من رنجش همیدانم ز چیست |
چون سبب دانی، دوا كردن جلیست |
|
12.18 |
چون سبب معلوم نبود مشكل است |
داروی رنج و، در آن صد محمل است |
|
12.19 |
چون بدانستی سبب را سهل شد |
دانش ِ اسباب، دفع جهل شد |
|
12.20 |
گفت با خود: هستش اندر مغز و رگ |
توی بر تو، بوی آن سرگین سگ |
|
12.21 |
تا میان اندر حدث او تا به شب |
غرق دباغی است او روزی طلب |
|
12.22 |
* با حدث کردست عادت سال و ماه |
بوی عطرش لاجرم دارد تباه |
|
12.23 |
پس چنین گفته است جالینوس مه |
آنچه عادت داشت بیمار، آنش دِه |
|
12.24 |
كز خلاف عادت است آن رنج او |
پس دوای رنجش از معتاد جو |
|
12.25 |
چون جعل گشته است از سرگین كشی |
از گلاب آید جعل را بی هُشی |
|
12.26 |
هم از آن سرگین سگ داروی اوست |
كه بدان او را همی معتاد و خوست |
|
12.27 |
"الخبیثات الخبیثین" را بخوان |
رو و پشت این سخن را باز دان |
|
12.28 |
ناصحان او را به عنبر یا گلاب |
می دوا سازند بهر فتح باب |
|
12.29 |
مر خبیثان را نسازد طیبات |
در خور و لایق نباشد ای ثقات |
|
12.30 |
چون ز عطر ِ وحی كژ گشتند و ُگم |
بد فغانشان كه "تَطَیرْنا بكم" |
|
12.31 |
رنج و بیماریست ما را این مقال |
نیست نیكو وعظتان، ما را به فال |
|
12.32 |
گر به گفت آرید نصحی آشكار |
ما كنیم آن دم شما را سنگسار |
|
12.33 |
ما به لغو و لهو فربه گشته ایم |
در نصیحت خویش را نسرشته ایم |
|
12.34 |
هست قوتِ ما، دروغ و لهو و لاغ |
شورش معده ست ما را این بلاغ |
|
12.35 |
رنج را صد تو و افزون میكنند |
عقل را دارو به افیون میكنند |
|
12.36 |
* گند شرک و کفر ایشان بی حد است |
هین که دباغ اوفتاده بی خود است |
|
|
13. معالجه كردن برادر دباغ، دباغ را به خفیه، به بوی سرگین |
|
|
13.1 |
خلق را می راند از وی آن جوان |
تا علاجش را نبینند آن كسان |
|
13.2 |
سر به گوشش برد همچون رازگو |
پس نهاد آن چیز بر بینی او |
|
13.3 |
كاو به كف سرگین سگ سائیده بود |
داروی مغز پلید، آن دیده بود |
|
13.4 |
چونکه بوی آن حدث را واکشید |
مغز زشتش بوی ناخوش را شنید |
|
13.5 |
ساعتی شد، مرده جنبیدن گرفت |
خلق گفتند: این فسونی بُد شگفت |
|
13.6 |
كاین بخواند افسون به گوش او دمید |
مرده بود، افسون به فریادش رسید |
|
13.7 |
جنبش اهل فساد آن سو بود |
كه ز ناز و غمزه و ابرو بود |
|
13.8 |
هر كه را مشك نصیحت سود نیست |
جز بدین بوی بدش بهبود نیست |
|
13.9 |
مشركان را، ز آن نجس خواندست حق |
كاندرون پشك زادند از سبق |
|
13.10 |
كرم، كاو زاده ست در سرگین ابد |
می نگرداند به عنبر خوی خَود |
|
13.11 |
چون نزد بر وی نثار رشّ نور |
او همه جسم است، نی دل چون قشور |
|
13.12 |
ور ز رشّ نور حق قسمیش داد |
همچو رسم مصر سرگین مرغ زاد |
|
13.13 |
لیك نی مرغ خسیس خانگی |
بلكه مرغ ِ دانش و فرزانگی |
|
13.14 |
تو بدان مانی، كز آن نوری ُتهی |
زانكه بینی بر پلیدی مینهی |
|
13.15 |
از فراقت زرد شد رخسار و رو |
برگ زردی، میوۀ ناپخته تو |
|
13.16 |
دیگ ز آتش شد سیاه و دود فام |
گوشت از سختی چنین مانده ست خام |
|
13.17 |
هشت سالت جوش دادم در فراق |
كم نشد یك ذره خامیت و نفاق |
|
13.18 |
* خامی و، هرگز نخواهی پخت تو |
گر هزاران بار جوشی، ای عتو |
|
13.19 |
غورۀ تو سنگ بسته، كز سقام |
غوره ها اكنون مویزند و، تو خام |
|
|
14. عذر خواستن آن عاشق از گناه خویش به تلبیس و روی پوش و فهم كردن معشوق آن را نیز |
|
|
14.1 |
گفت عاشق: امتحان كردم، مگیر |
تا ببینم تو حریفی یا ستیر |
|
14.2 |
من همی دانستمت بی امتحان |
لیك، كی باشد خبر همچون عیان ؟ |
|
14.3 |
آفتابی، نام تو مشهور و فاش |
چه زیان است ار بكردم ابتلاش ؟ |
|
14.4 |
تو منی، من خویشتن را امتحان |
میكنم هر روز در سود و زیان |
|
14.5 |
انبیا را امتحان كرده عدات |
تا شده ظاهر از ایشان معجزات |
|
14.6 |
امتحان ِ چشم ِ خود كردم به نور |
ای كه چشم بد ز چشمان تو دور |
|
14.7 |
این جهان همچون خرابه ست و تو گنج |
گر تفحص كردم از گنجت، مرنج |
|
14.8 |
ز آن چنین بی خردگی كردم گزاف |
تا زنم با دشمنان هر بار لاف |
|
14.9 |
تا زبانم چون تو را نامی نهد |
چشم از این دیده گواهیها دهد |
|
14.10 |
گر شدم در راهِ حرمت راه زن |
آمدم ای مه، به شمشیر و كفن |
|
14.11 |
* جز به شمشیر خود ای شاهم مکُش |
بیش از این از دوری ای ماهم مَکُش |
|
14.12 |
جز به دست خود مبرّم پا و سر |
كه از این دستم، نه از دستِ دگر |
|
14.13 |
از جدایی باز میرانی سخُن |
هر چه خواهی كن، ولیكن این مكن |
|
14.14 |
در سخن آبادم این دم راه شد |
گفت امكان نیست، چون بیگاه شد |
|
14.15 |
قشر را گفتیم و مغز آمد دفین |
گر بمانیم این نماند همچنین |
|
14.16 |
* گر خطائی آمد از ما در وجود |
چشم میداریم در غفو ای ودود |
|
14.17 |
* امتحان کردم، مرا معذور دار |
چون ز فعل خویش گشتم شرمسار |
|
|
15. رد كردن معشوق عذر عاشق را و تلبیس او را در روی او مالیدن |
|
|
15.1 |
در جوابش بر گشاد آن ماه لب |
كه سوی ما روز و، سوی توست شب |
|
15.2 |
حیله های تیره اندر داوری |
پیش بینایان چرا می آوری ؟ |
|
15.3 |
هر چه در دل داری از مكر و حیل |
پیش ما پیداست چون روز، ای دغل |
|
15.4 |
گر بپوشیمش ز بنده پروری |
تو چرا بی روئی از حد میبری ؟ |
|
15.5 |
از پدر آموز، كآدم در گناه |
خوش فرود آمد به سوی پایگاه |
|
15.6 |
چون بدید آن عالِم الاسرار را |
کرد ورد خویش استغفار را |
|
15.7 |
بر سر خاكستر اندُه نشست |
از بهانه شاخ تا شاخی نجَست |
|
15.8 |
"ربنا انا ظلمنا" گفت و بس |
چونكه جانداران بدید از پیش و پس |
|
15.9 |
دید جانداران پنهان همچو جان |
دور باش هر یكی تا آسمان |
|
15.10 |
كه هلا، پیش سلیمان مور باش |
تا بنشكافد تو را، این دور باش |
|
15.11 |
جز مقام راستی یك دم مأیست |
هیچ لالا مرد را چون چشم نیست |
|
15.12 |
كور اگر از پند پالوده شود |
هر دمی او باز آلوده شود |
|
15.13 |
آدما تو نیستی كور از نظر |
لیك إذا جاء القضاء عمی البصر |
|
15.14 |
عمرها باید به نادر گاه گاه |
تا كه بینا از قضا افتد به چاه |
|
15.15 |
كور را خود این قضا همراه اوست |
كه مر او را اوفتادن طبع و خوست |
|
15.16 |
در حدث افتد، نداند بوی چیست |
از من است این بوی یا ز آلودگیست ؟ |
|
15.17 |
ور كسی بر وی كند مشكی نثار | |