|
|
دفتر سوم مثنوی |
|
|
|
تایپ و تصحیح از نسخه جامع و معروف "کلاله خاور". |
|
|
|
فایلهای اصلی در سایت زیر موجود میباشند |
|
|
|
www.guidinglights.org |
|
|
|
1. مقدمه دفتر سوم |
|
|
1.1 |
ای ضیاء الحق، حسام الدین بیار |
این سوم دفتر كه سُنت شد سه بار |
|
1.2 |
بَرگشا گنجینۀ اسرار را |
در سیوم دفتر ِبهل اعذار را |
|
1.3 |
قوّتت از قوّتِ حق میزهد |
نه از عروقی كز حرارت میجهد |
|
1.4 |
این چراغ شمس، كاو روشن بود |
نه از فتیل و پنبه و روغن بود |
|
1.5 |
سقف گردون، كاو چنین دایم بود |
نه از طناب و اُستنی قایم بود |
|
1.6 |
قوّتِ جبریل از مَطبخ نبود |
بود از دیدار خلاق ِ وَدود |
|
1.7 |
همچنان این قوّت ابدال ِ حق |
هم ز حق دان، نه از طعام و از طبق |
|
1.8 |
جسمشان را هم ز نور اِسرَشته اند |
تا ز روح و از مَلك بُگذشته اند |
|
1.9 |
چونكه موصوفی به اوصاف جلیل |
بر تو آتش شد گلستان، چون خلیل |
|
1.10 |
پنج حس و شش جهت گشت از تو رام |
ای عناصر مَر مزاجت را غلام |
|
1.11 |
هر مزاجی را عناصر مایه است |
وین مزاجت برتر از هر پایه است |
|
1.12 |
این مزاجت از جهان منبسط |
وصف وحدت را كنون شد ملتقط |
|
1.13 |
ای دریغا، عرصۀ افهام خلق |
سخت تنگ آمد، ندارد خلق حلق |
|
1.14 |
ای ضیاء الحق به حذق رای تو |
حلق بخشد سنگ را حلوای تو |
|
1.15 |
كوهِ طور اندر تجلی حلق یافت |
تا كه مِی نوشید و، مِی را بر نتافت |
|
1.16 |
صار دكا ً منه و انشق الجبل |
هل رأیتم من جبل رقص الجمل |
|
1.17 |
لقمه بخشی، آید از هر كس به كس |
حلق بخشی، كار یزدان است و بس |
|
1.18 |
حلق بخشد جسم را و روح را |
حلق بخشد بهر هر عضوی جدا |
|
1.19 |
این گهی بخشد كه اجلالی شوی |
از دغا و از دغل خالی شوی |
|
1.20 |
تا نگویی سرّ سلطان را به كس |
تا نریزی قند را پیش مگس |
|
1.21 |
گوش آن كس نوشد اسرار جلال |
كاو چو سوسن، دَه زبان افتاد و لال |
|
1.22 |
حلق بخشد خاك را لطف خدا |
تا خورد آب و بروید صد گیا |
|
1.23 |
باز خاكی را ببخشد حلق و لب |
تا گیاهش را خورد اندر طلب |
|
1.24 |
چون گیاهش خورد، حیوان گشت زفت |
گشت حیوان لقمۀ انسان و رفت |
|
1.25 |
باز خاك آمد، شد اكال بشر |
چون جدا شد از بشر روح و بصر |
|
1.26 |
ذره ها دیدم دهانشان جمله باز |
گر بگویم خوردشان، گردد دراز |
|
1.27 |
برگها را برگ، از انعام او |
دایگان را دایه، لطف عام او |
|
1.28 |
رزقها را رزقها او میدهد |
زانكه گندم بی غذائی کی زهد؟ |
|
1.29 |
نیست شرح این سخن را منتها |
پاره ای گفتم، بدان زآن پاره ها |
|
1.30 |
جمله عالم، آكل و مأكول دان |
باقیان را مقبل و مقبول دان |
|
1.31 |
این جهان و ساكنانش منتشر |
وآن جهان و سالكانش مستمر |
|
1.32 |
این جهان و عاشقانش منقطع |
اهل آن عالم مخلد مجتمع |
|
1.33 |
پس كریم آن است، كاو خود را دهد |
آب حیوانی كه ماند تا ابد |
|
1.34 |
باقیات الصالحات آمد كریم |
رسته از صد آفت و اخطار و بیم |
|
1.35 |
گر هزارانند، یك تن بیش نیست |
چون خیالاتِ عدد اندیش نیست |
|
1.36 |
آكل و مأكول را حلق است و نای |
غالب و مغلوب را عقل است و رای |
|
1.37 |
حلق بخشید او عصای عدل را |
خورد او چندان عصا و حبل را |
|
1.38 |
واندر او افزون نشد ز آن جمله اكل |
زانكه حیوانی نبودش اكل و شكل |
|
1.39 |
مر یقین را چون عصا هم حلق داد |
تا بخورد او هر خیالی را كه زاد |
|
1.40 |
پس معانی را چو اعیان حلقهاست |
رازق حلق معانی هم خداست |
|
1.41 |
پس ز ماهی تا بماه، از خلق نیست |
كه به جذب مایه او را حلق نیست |
|
1.42 |
حلق نفس از وسوسه خالی شود |
میهمان وحی اجلالی شود |
|
1.43 |
* حلق جان از فكر تن خالی شود |
وآنگهان روزیش اجلالی شود |
|
1.44 |
حلق عقل و دل چو خالی شد ز فکر |
یافت او بی هضم معده رزق ِ بکر |
|
1.45 |
شرط، تبدیل مزاج آمد، ِبدان |
كز مزاج بَد بود مرگ بَدان |
|
1.46 |
چون مزاج آدمی گِل خوار شد |
زرد و بَد رنگ و سقیم و خوار شد |
|
1.47 |
چون مزاج زشت او تبدیل یافت |
رفت زشتی و، رُخش چون شمع تافت |
|
1.48 |
* دایه ای كو طفل شیر آموز را ؟ |
تا به نعمت خوش كند پتفوز را |
|
1.49 |
* دایه ای کو شیر خواره طفل را |
تا ز نعمتها کند او را غذا |
|
1.50 |
گر ببندد راه یک پستان بر او |
بر گشاید راه صد بُستان بر او |
|
1.51 |
زانكه پستان شد حجاب آن ضعیف |
از هزاران نعمت و خوان و رغیف |
|
1.52 |
پس حیات ماست موقوف فطام |
اندك اندك جهد كن، تم الكلام |
|
1.53 |
چون جنین بُد آدمی، خون بُد غذا |
از نجس، پاكی بَرَد مومن كذا |
|
1.54 |
چون جنین بُد آدمی خونخوار بود |
بود او را بود از خون تار و پود |
|
1.55 |
از فطام خون غذایش شیر شد |
و از فطام شیر لقمه گیر شد |
|
1.56 |
و ز فطام لقمه، لقمانی شود |
طالبِ مطلوبِ پنهانی شود |
|
1.57 |
گر جنین را كس بگفتی در رحم |
هست بیرون عالمی بس منتظم |
|
1.58 |
یك زمین خرمی با عرض و طول |
اندر او بس نعمت و بیحد اكول |
|
1.59 |
كوهها و بحرها و دشتها |
بوستان ها، باغ ها و كشتها |
|
1.60 |
آسمانی بس بلند و پُر ضیا |
آفتاب و ماهتاب و صد سها |
|
1.61 |
از شمال و از جنوب و از دبور |
باغها دارد عروسیها و سور |
|
1.62 |
در صفت ناید عجایبهای آن |
تو در این ظلمت چه ای در امتحان؟ |
|
1.63 |
خون خوری در چار میخ تنگنا |
در میان حبس و انجاس و عنا |
|
1.64 |
او به حكم حال خود منكر بُدی |
زین رسالت، معرض و كافر شدی |
|
1.65 |
كاین محال است و، فریب است و غرور |
زانكه وهم كور از این معنیست دور |
|
1.66 |
جنس چیزی چون ندید ادراك او |
نشنود ادراك منكرناك او |
|
1.67 |
همچنان كه خلق عام اندر جهان |
زآنجهان، ابدال میگویندشان |
|
1.68 |
كاین جهان چاهی است بس تاریك و تنگ |
هست بیرون عالمی بی بو و رنگ |
|
1.69 |
هیچ در گوش كسی ز ایشان نرفت |
كاین طمع آمد حجاب ژرف، زفت |
|
1.70 |
گوش را بندد طمع از استماع |
چشم را بندد غرض از اطلاع |
|
1.71 |
همچنانكه آن جنین را طمع خون |
كان غذای اوست در اوطان دون |
|
1.72 |
از حدیث این جهان محجوب كرد |
خون تن را بر دلش محبوب کرد |
|
1.73 |
* زین همه انواع نعمت ماند فرد |
غیر خون، او می نداند چاشت خورد |
|
1.74 |
بر تو هم طمع خوشی این جهان |
شد حجاب آن خوشی جاودان |
|
1.75 |
طمع دوق این حیات پر غرور |
از حیات راستینت کرد دور |
|
1.76 |
پس طمع کورت کند، نیکو بدان |
بر تو پوشاند یقین را بی گمان |
|
1.77 |
حق تو را باطل نماید از طمع |
در تو صد کوری فزاید از طمع |
|
1.78 |
از طمع بیزار شو چون راستان |
تا نهی پا بر سر آن آستان |
|
1.79 |
کاندر آن در چون در آئی وارهی |
از غم و شادی قدم بیرون نهی |
|
1.80 |
چشم جانت روشن و حق بین شود |
بی ظلام کفر نور دین شود |
|
1.81 |
پند پیران را پذیرا شو بجان |
تا رهی از خوف و مانی در امان |
|
1.82 |
* بشنو اکنون قصه ای تمثیل آن |
تا بیابی در حقیقت نور جان |
|
|
2. قصۀ خورندگان پیل بچه از حرص و ترك نصیحت ناصح |
|
|
2.1 |
آن شنیدی تو؟ كه در هندوستان |
دید دانایی گروهی دوستان |
|
2.2 |
گرسنه مانده شده، بی برگ و عور |
میرسیدند از سفر از راه دور |
|
2.3 |
مهر دانائیش جوشید و بگفت |
خوش سلامیشان و چون گل بر شكفت |
|
2.4 |
گفت: دانم كز تجوّع و ز خلا |
جمع آمد رنجتان زین كربلا |
|
2.5 |
لیك الله الله، ای قوم جلیل |
تا نباشد خوردتان فرزندِ پیل |
|
2.6 |
پیل هست این سو كه اكنون میروید |
پند من از جان و از دل بشنوید |
|
2.7 |
پیل بچگانند اندر راهتان |
صید ایشان هست بس دلخواهتان |
|
2.8 |
بس ضریفند و لطیفند و سمین |
لیك مادرشان بود اندر كمین |
|
2.9 |
از پی فرزند، صد فرسنگ راه |
او بگردد در حنین و آه آه |
|
2.10 |
آتش و دود آید از خرطوم او |
الحذر زآن بچۀ مرحوم او |
|
2.11 |
* اولیا اطفال حقند ای پسر |
در حضور و غیبت آگه با خبر |
|
2.12 |
* غائبی مندیش از نقصانشان |
كاو كشد كین از برای جانشان |
|
2.13 |
گفت اطفال منند این اولیا |
در غریبی فرد از كار و كیا |
|
2.14 |
از برای امتحان، خوار و یتیم |
لیك اندر سِرّ منم یار و ندیم |
|
2.15 |
پشت دار ِ جمله عصمتهای من |
گوئیا هستند خود اجزای من |
|
2.16 |
هان و هان، این دلق پوشان منند |
صد هزار اندر هزار و، یك تنند |
|
2.17 |
ور نه كی كردی به یك چوبی هنر؟ |
موسئی، فرعون را زیر و زبر |
|
2.18 |
ور نه كی كردی به یك نفرین چنان ؟ |
نوح شرق و غرب را غرق و مهان |
|
2.19 |
برنكندی یك دعای لوطِ راد ؟ |
شهرهای کافران را المراد |
|
2.20 |
گشت شهرستان ِ چون فردوسشان |
دجلۀ آب سیه، رو بین نشان |
|
2.21 |
سوی شام است این نشان و این خبر |
در ره قدسش ببینی، در گذر |
|
2.22 |
صد هزاران اولیای حق پرست |
خود به هر قرنی سیاستها بُدَست |
|
2.23 |
گر بگویم این بیان، افزون شود |
خود جگر چبود؟ كه خارا، خون شود |
|
2.24 |
خون شود كُه ها و، باز آن بفسرد |
تو نبینی خون شدن، كوری و رد |
|
2.25 |
طرفه كوری، دور بین و تیز چشم |
لیك از اشتر نبیند، غیر پشم |
|
2.26 |
مو به مو بیند ز صرفۀ حرص اِنس |
رقص بی مقصود دارد، همچو خرس |
|
2.27 |
* مو به مو بیند ز حرص خود بشر |
رقص او خالی ز خیر و پُر ز شر |
|
2.28 |
رقص آنجا كن، كه خود را بشكنی |
پنبه را از ریش شهوت بَركنی |
|
2.29 |
رقص و جولان بر سر میدان كنند |
رقص اندر خون خود، مردان كنند |
|
2.30 |
چون رهند از دست خود، دستی زنند |
چون جهند از نقص خود، رقصی كنند |
|
2.31 |
مطربانشان از درون دف میزنند |
بحرها در شورشان، كف میزنند |
|
2.32 |
* تو نبینی برگها با شاخها |
کف زنان رقصان ز تحریک صبا |
|
2.33 |
تو نبینی، لیك بهر گوششان |
برگها بر شاخها شد كف زنان |
|
2.34 |
تو نبینی برگها را كف زدن |
گوش دل باید، نه این گوش بدن |
|
2.35 |
گوش سر بر بند از هزل و دروغ |
تا ببینی شهر جان را با فروغ |
|
2.36 |
* هین دهان بر بند از هزل ای عمو |
جز حدیث روی او چیزی مگو |
|
2.37 |
سر كشد گوش محمد در سخن |
كش بگوید در نبی حق هُوَ أذن |
|
2.38 |
سربه سر گوش است و چشم است آن نبی |
رحمت او مُرضع است او ما صبی |
|
2.39 |
این سخن پایان ندارد باز ران |
سوی اهل پیل و بر آغاز ران |
|
|
3. بقیۀ قصۀ متعرضان پیل بچگان |
|
|
3.1 |
هر دهان را پیل بوئی میكند |
گرد معدۀ هر بشر بر می تند |
|
3.2 |
تا كجا یابد كبابِ پور ِ خویش |
تا نماید انتقام و زور خویش |
|
3.3 |
تا کجا بوی کباب بچه را |
یابد و زخمش زند اندر جزا |
|
3.4 |
لحمهای بندگان حق خوری ؟ |
غیبت ایشان كنی، كیفر بری |
|
3.5 |
هان كه بویای دهانتان خالق است |
كی برد جان؟ غیر آن، كاو صادق است |
|
3.6 |
وای آن افسوسئی كش بوی گیر |
باشد اندر گور منكر یا نكیر |
|
3.7 |
نی دهان دزدیدن امكان، ز آن مهان |
نی توان خوش كردن از دارو، دهان |
|
3.8 |
آب و روغن نیست مر روپوش را |
راه حیلت نیست عقل و هوش را |
|
3.9 |
چند كوبد؟ زخمهای گرزشان |
بر سر هر ژاژخا و برزشان |
|
3.10 |
گرز عزرائیل را بنگر اثر |
گر نبینی چوب و آهن در صور |
|
3.11 |
هم به صورت مینماید، گه گهی |
زآن همان رنجور باشد آگهی |
|
3.12 |
گوید آن رنجور، کای یار حرم |
چیست این شمشیر بر فرق سرم ؟ |
|
3.13 |
* چون نمی بیند کس از یاران او |
در جواب آیند یاران، کای عمو |
|
3.14 |
ما نمی بینیم، باشد این خیال |
چه خیال است این؟ كه هست این ارتحال |
|
3.15 |
چه خیال است این؟ كه این چرخ نگون |
از نهیب این، خیالی شد كنون |
|
3.16 |
گرزها و تیغها محسوس شد |
پیش بیمار و سرش منكوس شد |
|
3.17 |
او همی بیند كه آن از بهر اوست |
چشم دشمن بسته زآن و چشم دوست |
|
3.18 |
حرص دنیا رفت و، چشمش تیز شد |
چشم او روشن که چون خون ریز شد |
|
3.19 |
مرغ بی هنگام شد آن چشم او |
از نتیجۀ كبر او و خشم او |
|
3.20 |
سر بریدن واجب آمد مرغ را |
كاو به غیر وقت جنباند درا |
|
3.21 |
هر زمان نزعی است، جزو جانت را |
بنگر اندر نزع جان، ایمانت را |
|
3.22 |
عُمر تو، مانند همیان زر است |
روز و شب مانند دینار اشمر است |
|
3.23 |
میشمارد، میدهد زر بی وقوف |
تا كه خالی گردد و آید خسوف |
|
3.24 |
گر ز ُكه بستانی و ننهی به جای |
اندر آید كوه ز آن دادن ز پای |
|
3.25 |
پس بنه بر جای، هر دم را عوض |
تا ز وَ اسْجُدْ وَ اقترِبْ یابی غرض |
|
3.26 |
در تمامی كارها، چندین مكوش |
جز به كاری كه بود در دین، مكوش |
|
3.27 |
عاقبت تو رفت خواهی ناتمام |
كارهایت ابتر و، نان تو خام |
|
3.28 |
وین عمارت كردن گور و لحد |
نی به سنگ است و، نه چوب و نی لبد |
|
3.29 |
بلكه خود را در صفا، گوری كنی |
در منیّ آن كنی دفن، این منی |
|
3.30 |
خاك او گردی و مدفون غمش |
تا دمت یابد مددها از دمش |
|
3.31 |
گورخانه، قبه ها و كنگره |
نبود از اصحاب معنی آن سره |
|
3.32 |
بنگر اكنون زنده، اطلس پوش را |
هیچ اطلس دست گیرد هوش را ؟ |
|
3.33 |
در عذاب منكر است، آن جان او |
كژدم غم، در دل غمدان او |
|
3.34 |
از برون، بر ظاهرش، نقش و نگار |
و ز درون، اندیشه هایش زار زار |
|
3.35 |
وآن یكی بینی در آن دلق كهن |
چون نبات اندیشه و، شِكّر سخن |
|
|
4. بازگشتن بحكایت پیل |
|
|
4.1 |
گفت ناصح بشنوید این پند من |
تا دل و جانتان نگردد ممتحن |
|
4.2 |
با گیاه و برگها قانع شوید |
در شكار پیل بچگان كم روید |
|
4.3 |
من برون كردم ز گردن، وام نصح |
جز سعادت كی بود انجام نصح ؟ |
|
4.4 |
من به تبلیغ رسالت آمدم |
تا رهانم مر شما را از ندم |
|
4.5 |
هین مبادا كه طمعتان ره زند |
طمع ِ برگ، از این جهانتان بركند |
|
4.6 |
این بگفت و، خیر بادی كرد و رفت |
گشت قحط و جوعشان در راه زفت |
|
4.7 |
ناگهان دیدند سوی جاده ای |
بچه فیلی، فربهی، نوزاده ای |
|
4.8 |
اندر افتادند چون گرگان ِ مست |
پاك خوردند و فرو شستند دست |
|
4.9 |
آن یكی همره، نخورد و پند داد |
كه حدیث آن فقیرش بود یاد |
|
4.10 |
از كبابش مانع آمد آن سخن |
بخت نو بخشد تو را عقل كهن |
|
4.11 |
پس بیفتادند و خفتند آن همه |
و آن گرسنه پاسبان آن رمه |
|
4.12 |
دید پیلی سهمناكی میرسید |
اولا آمد سوی حارس دوید |
|
4.13 |
بوی میكرد آن دهانش را سه بار |
هیچ بویی زو نیامد ناگوار |
|
4.14 |
چند باری گرد او گشت و برفت |
مر ورا نازُرد آن شه پیل زفت |
|
4.15 |
مر لب هر خفته ای را بوی كرد |
بوی میآمد ورا ز آن خفته مرد |
|
4.16 |
کز كباب پیل زاده خورده بود |
بردرانید و بكشتش پیل زود |
|
4.17 |
در زمان او یك به یك را زآن گروه |
بردرانید و نبودش زآن شكوه |
|
4.18 |
بر هوا انداخت هر یك از گزاف |
تا همی زد بر زمین، میشد شكاف |
|
4.19 |
ای خورندۀ خون خلق از راه بَرد |
تا نیارد خون ایشانت نبرد |
|
4.20 |
مال ایشان، خون ایشان دان یقین |
زآنكه مال از زور آید در یمین |
|
4.21 |
مادر آن پیل بچه، كین كِشد |
فیل بچه خواره را كیفر كشد |
|
4.22 |
فیل بچه میخوری، ای پاره خوار |
هم بر آرد خصم پیل از تو دمار |
|
4.23 |
بوی رسوا كرد، مكر اندیش را |
پیل داند بوی خصم خویش را |
|
4.24 |
آنكه یابد بوی رحمان از یمن |
چون نیابد بوی باطل را ز من ؟ |
|
4.25 |
مصطفی چون بوی برد از راه دور |
چون نیابد از دهان ما بخور ؟ |
|
4.26 |
هم بیابد، لیك پوشاند ز ما |
بوی نیك و بد، بر آید بر سما |
|
4.27 |
تو همی خُسبی و، بوی آن حرام |
میزند بر آسمان ِ سبز فام |
|
4.28 |
همره انفاس زشتت میشود |
تا به بوگیران گردون میرود |
|
4.29 |
بوی كبر و، بوی حرص و، بوی آز |
در سخن گفتن بیاید چون پیاز |
|
4.30 |
گر خوری سوگند "من كی خورده ام؟ |
از پیاز و سیر تقوی كرده ام" |
|
4.31 |
آن دمت، سوگند غمازی كند |
بر دماغ همنشینان بر زند |
|
4.32 |
پس دعاها رد شود از بوی آن |
آن دل كژ مینماید از زبان |
|
4.33 |
اخْسَؤُا آید جواب آن دعا |
چوب رد باشد جزای هر دغا |
|
4.34 |
گر حدیثت كژ بود، معنیت راست |
آن كژی لفظ، مقبول خداست |
|
4.35 |
* ور بود معنی کژ و لفظت نکو |
آن چنان معنی نیرزد یک تسو |
|
|
5. بیان آن كه خطای محبان بهتر از صواب بیگانگان است |
|
|
5.1 |
آن بلال صدق در بانگ نماز |
حَی را هی خواند از روی نیاز |
|
5.2 |
تا بگفتند ای پیمبر نیست راست |
این خطا، اكنون كه آغاز بناست |
|
5.3 |
ای نبی و، ای رسول كردگار |
یك مؤذن كاو بود افصح بیار |
|
5.4 |
عیب باشد اول دین و صلاح |
لحن ِ خواندن ِ لفظِ "هی علی الفلاح" |
|
5.5 |
خشم پیغمبر بجوشید و بگفت |
یك دو رمزی از عنایات نهفت |
|
5.6 |
كای خسان، نزد خدا، هی بلال |
بهتر از صد حی و حی و قیل و قال |
|
5.7 |
وامشورانید، تا من رازتان |
وانگویم آخر و آغازتان |
|
5.8 |
گر نداری تو دم خوش در دعا |
رو دعا میخواه ز اخوان صفا |
|
|
6. امر حق به موسی علیه السلام كه مرا به دهانی خوان كه بدان دهان گناه نكرده باشی |
|
|
6.1 |
بهر این فرمود با موسی خدا |
وقت حاجت خواستن اندر دعا |
|
6.2 |
کای کلیم الله ز من میجو پناه |
با دهانی كه نكردی تو گناه |
|
6.3 |
گفت موسی، من ندارم آن دهان |
گفت ما را از دهان غیر خوان |
|
6.4 |
از دهان غیر كی كردی گناه ؟ |
از دهان غیر بر خوان، كای اله |
|
6.5 |
آنچنان كن كه دهانها مر تو را |
در شب و در روزها آرد دعا |
|
6.6 |
آن دهانی كه نكردستی گناه |
آن دهان غیر باشد، عذر خواه |
|
6.7 |
یا دهان خویشتن را پاك كن |
روح خود را چابك و چالاك كن |
|
6.8 |
ذكر حق پاك است، چون پاكی رسید |
رخت بر بندد، برون آید پلید |
|
6.9 |
می گریزد ضدها از ضدها |
شب گریزد، چون بر افروزد ضیا |
|
6.10 |
چون برآمد نام پاك اندر دهان |
نی پلیدی ماند و، نی آن دهان |
|
|
7. در بیان آنكه، الله گفتن نیازمند، عین لبیك گفتن حق است |
|
|
7.1 |
آن یكی الله میگفتی شبی |
تا كه شیرین گردد از ذكرش لبی |
|
7.2 |
گفت شیطانش خمش ای سخت رو |
چند گوئی آخر، ای بسیار گو |
|
7.3 |
این همه الله گفتی از عتو |
خود یکی الله را لبیك كو؟ |
|
7.4 |
می نیاید یك جواب از پیش تخت |
چند الله میزنی با روی سخت ؟ |
|
7.5 |
او شكسته دل شد و بنهاد سر |
دید در خواب او خِضر را در خَضر |
|
7.6 |
گفت: هین از ذكر چون وامانده ای ؟ |
چون پشیمانی از آن كش خوانده ای ؟ |
|
7.7 |
گفت: لبیكم نمی آید جواب |
زآن همی ترسم كه باشم ردّ باب |
|
7.8 |
گفت او را که: خدا گفت این به من |
که برو با او بگو ای ممتحن |
|
7.9 |
نی که آن الله تو لبیك ماست؟ |
آن نیاز و سوز و دردت پیك ماست؟ |
|
7.10 |
نی تو را در کار من آورده ام ؟ |
نی که من مشغول ذکرت کرده ام ؟ |
|
7.11 |
حیله ها و چاره جوئیهای تو |
جذب ما بود و، گشاد آن پای تو |
|
7.12 |
ترس و عشق تو كمند لطف ماست |
زیر هر "یا رب" تو، لبیكهاست |
|
7.13 |
جان جاهل، زین دعا، جز دور نیست |
زآنكه "یا رب گفتنش" دستور نیست |
|
7.14 |
بر دهان و بر دلش قفل است و بند |
تا ننالد با خدا وقت گزند |
|
7.15 |
داد مر فرعون را صد ملك و مال |
تا بكرد او دعوی عزّ و جلال |
|
7.16 |
در همه عمرش ندید او درد سر |
تا ننالد سوی حق، آن بد گهر |
|
7.17 |
داد او را جملۀ ملك، این جهان |
حق ندادش درد و رنج و آن دهان |
|
7.18 |
درد آمد بهتر از ملك جهان |
تا بخوانی تو خدا را در نهان |
|
7.19 |
* زآنکه درد و رنج و بار آن دهان |
شد نصیب دوستانش در جهان |
|
7.20 |
خواندن ِ بی درد، از افسردگیست |
خواندن با درد، از دل بردگیست |
|
7.21 |
آن كشیدن زیر لب آواز را |
یاد كردن مبدأ و آغاز را |
|
7.22 |
آن شده آواز صافی و حزین |
کای خدا، ای مستغاث و، ای معین |
|
7.23 |
نالۀ سگ، در رهش بی جذبه نیست |
زآنكه هر راغب، اسیر رهزنیست |
|
7.24 |
چون سگ كهفی كه از مردار رَست |
بر سر خوان شهنشاهان نشست |
|
7.25 |
تا قیامت میخورد او پیش غار |
عارفانه، آب رحمت، بی تغار |
|
7.26 |
ای بسا سگ پوست، كاو را نام نیست |
لیك اندر پرده، بی آن جام نیست |
|
7.27 |
جان بده از بهر آن جام، ای پسر |
بی جهاد و صبر، كی باشد ظفر ؟ |
|
7.28 |
صبر كردن بهر این، نبود حرج |
صبر كن، كالصبر مفتاح الفرج |
|
7.29 |
زین كمین، بی صبر و حزمی كس نجَست |
حزم را خود صبر باشد، پا و دست |
|
7.30 |
صبر كن از خورد، كاین زهرین گیاست |
حزم كردن، زور و نور انبیاست |
|
7.31 |
كاه باشد كاو به هر بادی جهد |
كوه، كی مر باد را وزنی نهد ؟ |
|
7.32 |
هر طرف غولی همی خواند تو را |
كای برادر، راه خواهی، هین بیا |
|
7.33 |
رهنمایم، همرهت باشم، رفیق |
من قلاووزم در این راه دقیق |
|
7.34 |
نی قلاووز است و، نی ره داند او |
یوسفا، كم رو سوی این گرگ خُو |
|
7.35 |
حزم این باشد كه نفریبد ترا |
چرب و نوش ِ دانه های این سرا |
|
7.36 |
كه نه چربش دارد و، نی نوش او |
سحر خواند، میدمد در گوش او |
|
7.37 |
كه بیا مهمان ما، ای روشنی |
خانه آن توست و، تو آن منی |
|
7.38 |
حزم آن باشد كه گوئی تخمه ام |
یا سقیمم خستۀ این دخمه ام |
|
7.39 |
حزم آن باشد که بهر دفع را |
تخمه ام گوئی ز انواع ابا |
|
7.40 |
یا سرم درد است و، درد سر ببر |
یا مرا خواندست آن خالو پسر |
|
7.41 |
زآنكه یك نوشت دهد با نیشها |
كه بكارد در تو نوشش ریشها |
|
7.42 |
زر اگر پنجاه، یا شصتت دهد |
ماهیا، او گوشت در شستت نهد |
|
7.43 |
گر دهد، خود كی دهد؟ آن پر حیل |
جوز پوسیدست و، گفتار دغل |
|
7.44 |
ژغژغ آن، عقل و مغزت را برد |
صد هزاران عقل را، یك نشمرد |
|
7.45 |
یار ِ تو، خورجین توست و كیسه ات |
گر تو رامینی، مجو جز ویسه ات |
|
7.46 |
ویسه و معشوق تو، هم ذات توست |
وین برونیها، همه آفات توست |
|
7.47 |
حزم آن باشد كه چون دعوت كنند |
تو نگوئی: مست و خواهان منند |
|
7.48 |
دعوت ایشان صفیر مرغ دان |
كه كند صیاد، در مكمن نهان |
|
7.49 |
مرغ ِ مرده پیش بنهاده، كه این |
میكند آواز و فریاد و حنین |
|
7.50 |
مرغ پندارد كه جنس اوست او |
جمع آید، بر دردشان پوست او |
|
7.51 |
جز مگر مرغی كه حزمش داد حق |
تا نگردد گیج از آن دانۀ ملق |
|
7.52 |
* هست بی حزمی، پشیمانی، یقین |
حزم را مگذار و محکم کن تو دین |
|
7.53 |
* زانکه بیحزمی، شقاوت بردهد |
دین رود از دست و درد سر دهد |
|
7.54 |
* بشنو این افسانه را در شرح این |
تا شوی حازم برای حفظ دین |
|
|
8. فریفتن روستائی، شهری را و به دعوت خواندن او را به لابه و الحاح بسیار |
|
|
8.1 |
ای برادر، بود اندر ما مضی ا |
شهرئی، با روستائی آشنا |
|
8.2 |
روستائی چون سوی شهر آمدی |
خرگه اندر كوی آن شهری زدی |
|
8.3 |
دو مه و سه ماه، مهمانش بُدی |
بر دكان ِ او و، بر خوانش بُدی |
|
8.4 |
هر حوائج را كه بودیش، آن زمان |
راست كردی مرد شهری، رایگان |
|
8.5 |
رو به شهری كرد و گفت: ای خواجه تو |
هیچ می نائی سوی ده فرجه جو؟ |
|
8.6 |
الله الله، جمله فرزندان بیار |
كاین زمان گلشن است و نو بهار |
|
8.7 |
یا به تابستان بیا، وقت ثمر |
تا ببندم خدمتت را من كمر |
|
8.8 |
خیل و فرزندان و قومت را بیار |
در ده ما باش خوش ماهی سه چار |
|
8.9 |
در بهاران، خطۀ ده خوش بود |
كشت زار و لالۀ دلكش بود |
|
8.10 |
وعده دادی شهری او را دفع حال |
تا در آمد بُعد وعده، هشت سال |
|
8.11 |
او به هر سالی همی گفتی: كه كی |
عزم خواهی كرد؟ كامد ماه ِ دی |
|
8.12 |
او بهانه ساختی، كه امسالمان |
از فلان خطه بیامد میهمان |
|
8.13 |
سال دیگر، گر توانم وارهید |
از مهمات، آن طرف خواهم دوید |
|
8.14 |
گفت: هستند آن عیالم منتظر |
بهر فرزندان تو، ای اهل ِبر |
|
8.15 |
* باز هر سالی چو لكلك آمدی |
تا مقیم قبۀ شهری شدی |
|
8.16 |
باز هر سال از طمع او آمدی |
خیمه اندر خانۀ شهری زدی |
|
8.17 |
خواجه هر سالی ز زر و مال خویش |
خرج او كردی، گشادی بال خویش |
|
8.18 |
آخرین كرّت، سه ماه آن پهلوان |
خوان نهادش بامدادان و شبان |
|
8.19 |
از خجالت باز گفت او خواجه را |
چند وعده؟ چند بفریبی مرا؟ |
|
8.20 |
گفت خواجه: جسم و جانم وصل جوست |
لیك هر تحویل، اندر حكم هوست |
|
8.21 |
آدمی چون كشتی است و بادبان |
تا كی آرد باد را آن باد ران؟ |
|
8.22 |
باز سوگندان بدادش، كای كریم |
گیر فرزندان، بیا بنگر نعیم |
|
8.23 |
دست او بگرفت سه كرّت به عهد |
كالله الله، زو بیا، بنمای جهد |
|
8.24 |
بعد ده سال و، به هر سالی چنین |
لابه ها و، وعده های شِكّرین |
|
8.25 |
كودكان خواجه گفتند: ای پدر |
ماه و ابر و سایه هم دارد سفر |
|
8.26 |
حقها بر وی تو ثابت كرده ای |
رنجها در كار او بس برده ای |
|
8.27 |
او همی خواهد كه بعضی حق آن |
واگزارد، چون شوی تو میهمان |
|
8.28 |
بس وصیت كرد ما را او نهان |
كه كشیدش سوی ده، لابه كنان |
|
8.29 |
گفت: حق است این، ولی ای سیبویه |
اتق من شرّ من أحسنت الیه |
|
8.30 |
دوستی، تخم دم آخر بود |
ترسم از وحشت كه آن فاسد شود |
|
8.31 |
صحبتی باشد، چو شمشیر قطوع |
همچو دی، در بوستان و در زروع |
|
8.32 |
صحبتی باشد، چو فصل نو بهار |
زو عمارتها و دخل بی شمار |
|
8.33 |
حزم آن باشد، كه ظنّ بَد بری |
تا گریزی و، شوی از بد، بری |
|
8.34 |
حزم سوء الظن، گفتت آن رسول |
هر قدم را دام میدان، ای فضول |
|
8.35 |
روی صحرا هست، هموار و فراخ |
هر قدم دامیست، كم رو اوستاخ |
|
8.36 |
آن بز كوهی دود، كه دام كو؟ |
چون بتازد، دامش افتد در گلو |
|
8.37 |
آن كه میگفتی كه كو؟ اینك ببین |
دشت میدیدی، نمی دیدی كمین |
|
8.38 |
بی كمین و دام و صیاد، ای عیار |
دنبه كی باشد میان كشت زار ؟ |
|
8.39 |
آنكه گستاخ آمدند، اندر زمین |
استخوان و كله هاشان را ببین |
|
8.40 |
چون به گورستان روی، ای مرتضی |
استخوانشان را بپرس، از ما مضی |
|
8.41 |
تا به ظاهر بینی آن مستان كور |
چون فرو رفتند در چاه غرور؟ |
|
8.42 |
چشم اگر داری تو، كورانه میا |
ور نداری چشم، دست آور عصا |
|
8.43 |
آن عصای حزم و استدلال را |
چون نداری دیده، میكن پیشوا |
|
8.44 |
ور عصای حزم و استدلال نیست |
بی عصا كش، بر سر هر ره، مایست |
|
8.45 |
گام زآن سان نه، كه نابینا نهد |
تا كه پا از سنگ و از چه وارهد |
|
8.46 |
کور لرزان و، به ترس و، احتیاط |
مینهد پا، تا نیفتد در خباط |
|
|
9. قصۀ اهل سبا و طاغی كردن نعمت، ایشان را |
|
|
9.1 |
ای زدودی جَسته، در ناری شده |
لقمه جُسته، لقمۀ ماری شده |
|
9.2 |
تو نخواندی قصۀ اهل سبا ؟ |
یا بخواندی و، ندیدی جز صدا |
|
9.3 |
از صدا آن كوه خود آگاه نیست |
سوی معنی هوش ِ ُكه را، راه نیست |
|
9.4 |
او همی بانگی كند، بی گوش و هوش |
چون خمش گردی تو، او هم شد خموش |
|
9.5 |
داد حق اهل سبا را بس فراغ |
صد هزاران قصر و ایوانها و باغ |
|
9.6 |
شكر آن نگذاشتند، آن بد رگان |
در وفا، كمتر فتادند از سگان |
|
9.7 |
مر سگی را، لقمۀ نانی، ز در |
چون رسد، بر در همی بندد كمر |
|
9.8 |
پاسبان و حارس در میشود |
گر چه بر وی جور و سختی میرود |
|
9.9 |
هم بر آن در باشدش، باش و قرار |
كفر داند، كرد غیری اختیار |
|
9.10 |
ور سگی آید غریبی، روز و شب |
آن سگانش میكنند آن دم ادب |
|
9.11 |
كه: بُرو آنجا كه اول منزل است |
حق آن نعمت، گروگان دل است |
|
9.12 |
می گزندش كه: برو بر جای خویش |
حق آن نعمت، فرو مگذار بیش |
|
9.13 |
از در دل، و اهل دل، آب حیات |
چند نوشیدی و، وا شد چشمهات |
|
9.14 |
بس غذای وجد و، سُكر و بیخودی |
از در اهل دلان، بر جان زدی |
|
9.15 |
باز این در را رها كردی، ز حرص |
ِگرد هر دكان همی گردی چو خرس |
|
9.16 |
بر دَر آن منعمان چرب دیگ |
میدوی بهر ثرید مرده ریگ |
|
9.17 |
چربش آنجا دان، كه جان فربه شود |
كار نااومید، آنجا به شود |
|
|
10. جمع آمدن اهل آفت هر صباحی بر در صومعۀ عیسی علیه السلام جهت طلب شفا به دعای او |
|
|
10.1 |
صومعۀ عیساست خوان ِ اهل دل |
هان و هان ای مبتلا، این در مَهل |
|
10.2 |
جمع گشتندی ز هر اطراف خلق |
از ضریر و شل و لنگ و اهل دلق |
|
10.3 |
بر در آن صومعه، عیسی صباح |
تا به دم، ایشان رهاند از جناح |
|
10.4 |
او چو فارغ گشتی از اوراد خویش |
چاشتگه بیرون شدی، آن خوب كیش |
|
10.5 |
جوق جوق ِ مبتلا، دیدی نزار |
َشسته بر در، با امید و انتظار |
|
10.6 |
پس دعا کردی و، گفتی از خدا |
حاجت و مقصود جمله شد روا |
|
10.7 |
* گفتی: ای اصحاب آفت ،از خدا |
حاجت این جملگانتان شد روا |
|
10.8 |
هین روان گردید، بی رنج و عنا |
سوی غفاری و، اكرام خدا |
|
10.9 |
جملگان، چون اشتران بسته پای |
كه گشائی زانوی ایشان به رای |
|
10.10 |
بی توقف جمله شادان در امان |
از دعای او شدندی پا دوان |
|
10.11 |
* جمله بیدرد و الم، بیرنج و غم |
تن درست و شادمان و محترم |
|
10.12 |
* سوی خانۀ خویش گشتندی روان |
از دَم میمون آن صاحب قران |
|
10.13 |
آزمودی تو بسی آفات خویش |
یافتی صحت از این یاران كیش |
|
10.14 |
چند آن لنگی تو رهوار شد؟ |
چند جانت بی غم و آزار شد ؟ |
|
10.15 |
تو مغفل، رشته ای بر پای بند |
تا ز خود هم گم نگردی، ای لوند |
|
10.16 |
ناسپاسی و، فراموشی تو |
یاد ناورد آن عسل نوشی تو |
|
10.17 |
لاجرم آن راه، بر تو بسته شد |
چون دل اهل دل، از تو خسته شد |
|
10.18 |
زودشان دریاب و استغفار كن |
همچو ابری، گریه های زار كن |
|
10.19 |
تا گلستانشان سوی تو بشكفد |
میوه های پخته بر خود واكفد |
|
10.20 |
هم بر آن در گرد و از سگ کم مباش |
با سگ كهف ار شدستی خواجه تاش |
|
10.21 |
چون سگان هم، مر سگان را ناصحند |
كه دل اندر خانۀ اول ببند |
|
10.22 |
اولین در را كه خوردی استخوان |
سخت گیر و، حق گزاری را ممان |
|
10.23 |
میگزندش، تا زَ ادب، آنجا رود |
وز مقام اولین، مفلح شود |
|
10.24 |
میگزندش، كه ای سگ طاغی، برو |
با ولی ِ نعمتت، یاغی مشو |
|
10.25 |
بر همان در، همچو حلقه، بسته باش |
پاسبان و، چابك و، برجسته باش |
|
10.26 |
صورتِ نقض ِ وفای ما مباش |
بیوفایی را مكن بیهوده فاش |
|
10.27 |
مر سگان را، چون وفا آمد شعار |
رو سگان را، ننگ و بد نامی میار |
|
10.28 |
بیوفایی، چون سگان را، عار بود |
بیوفایی، چون روا داری نمود ؟ |
|
10.29 |
حق تعالی، فخر آورد از وفا |
گفت: من اوفی بعهد غیرنا |
|
10.30 |
بیوفایی دان، وفا با ردِ حق |
بر حقوق حق ندارد كس سبق |
|
10.31 |
* نور را هم نور شو، با نار نار |
جای ُگل، گل باش و، جای خار، خار |
|
10.32 |
حق مادر بعد از آن شد، كان كریم |
كرد او را از جنین تو غریم |
|
10.33 |
صورتی كردت، درون جسم او |
داد در حملت و را، آرام و خو |
|
10.34 |
همچو جزو متصل دید او ترا |
متصل را كرد تدبیرش جدا |
|
10.35 |
حق هزاران صنعت و فن ساختست |
تا كه مادر بر تو مهر انداختست |
|
10.36 |
پس حق ِ حق، سابق از مادر بود |
هر كه آن حق را نداند، خر بود |
|
10.37 |
آنكه مادر آفرید و ضرع و شیر |
با پدر كردش قرین، آن خود بگیر |
|
10.38 |
ای خداوند، ای قدیم احسان تو |
آنكه دانم، و آنكه نی، هم آن ِ تو |
|
10.39 |
تو بفرمودی كه: حق را یاد ُكن |
زانكه حق من، نمی گردد كهن |
|
10.40 |
یاد كن لطفی كه كردم، آن صبوح |
با شما از حفظ در كشتی نوح |
|
10.41 |
اصل و اجداد شما را آن زمان |
دادم از طوفان و از موجش امان |