|
|
دفتر اول مثنوی |
|
|
|
تایپ و تصحیح از نسخه جامع و معروف "کلاله خاور". |
|
|
|
فایلهای اصلی در سایت زیر موجود میباشند |
|
|
|
www.guidinglights.org |
|
|
|
1. نی نامه |
|
|
1.1 |
بشنو از نی، چون حكایت میكند |
واز جدائی ها شكایت میكند |
|
1.2 |
کز نیستان تا مرا بُبریده اند |
از نفیرم مرد و زن نالیده اند |
|
1.3 |
سینه خواهم شرحه شرحه از فراق |
تا بگویم شرح ِ دردِ اشتیاق |
|
1.4 |
هر كسی كاو دور ماند از اصل ِ خویش |
باز جوید روزگار وصل ِ خویش |
|
1.5 |
من به هر جمعیتی نالان شدم |
جفتِ بَد حالان و خوش حالان شدم |
|
1.6 |
هر كسی از ظنّ ِ خود، شد یار من |
از درون من َنجَست اسرار ِ من |
|
1.7 |
سِرّ من از نالۀ من دور نیست |
لیك چشم و گوش را آن نور نیست |
|
1.8 |
تن ز جان و، جان ز تن مستور نیست |
لیك كس را دیدِ جان دستور نیست |
|
1.9 |
آتش است این بانگِ نای و، نیست، باد |
هر كه این آتش ندارد، نیست باد |
|
1.10 |
آتش ِعشق است كاندر نی فتاد |
جوشش عشق است كاندر می فتاد |
|
1.11 |
نی حریف هر كه از یاری بُرید |
پرده هایش پرده های ما درید |
|
1.12 |
همچو نی زهری و تریاقی كه دید ؟ |
همچو نی دمساز و مشتاقی كه دید ؟ |
|
1.13 |
نی حدیث راهِ پُر خون میكند |
قصه های عشق ِ مجنون میكند |
|
1.14 |
* دو دهان داریم گویا همچو نی |
یک دهان پنهانست در لبهای وی |
|
1.15 |
* یکدهان نالان شده سوی شما |
های و هوئی در فکنده در سما |
|
1.16 |
* لیک داند، هر که او را منظر است |
کاین دهان این سری هم، زآن سَر است |
|
1.17 |
* دمدمه این نای از دمهای اوست |
های و هوی روح از هیهای اوست |
|
1.18 |
مَحرم این هوش، جز بی هوش نیست |
مَر زبان را مشتری، جز گوش نیست |
|
1.19 |
* گر نبودی ناله نی را ثمر |
نی جهانرا پُر نکردی از شکر |
|
1.20 |
در غم ما روزها بیگاه شد |
روزها با سوزها همراه شد |
|
1.21 |
روزها گر رفت، گو رو، باك نیست |
تو بمان، ای آنكه چون تو پاك نیست |
|
1.22 |
هر كه جز ماهی، ز آبش سیر شد |
هر كه بی روزیست، روزش دیر شد |
|
1.23 |
درنیابد حال ِ پخته، هیچ خام |
پس سخن كوتاه باید، والسلام |
|
1.24 |
* باده در جوشش گدای جوش ِ ماست |
چرخ در گردش اسیر هوش ِ ماست |
|
1.25 |
* باده از ما مست شد، نی ما از او |
قالب از ما هست شد، نی ما از او |
|
1.26 |
* بر سماع راست هر تن چیر نیست |
طعمه هر مرغکی انجیر نیست |
|
1.27 |
بند بُگسل، باش آزاد، ای پسر |
چند باشی بند سیم و بند زر ؟ |
|
1.28 |
گر بریزی بحر را در كوزه ای |
چند ُگنجد؟ قسمت یك روزه ای |
|
1.29 |
كوزۀ چشم حریصان پُر نشد |
تا صدف قانع نشد، پُر دُرّ نشد |
|
1.30 |
هر كه را جامه ز عشقی چاك شد |
او ز حرص و عیب، كلـّی پاك شد |
|
1.31 |
شاد باش ای عشق ِ خوش سودای ما |
ای طبیب ِ جمله علتهای ما |
|
1.32 |
ای دوای نخوت و ناموس ما |
ای تو افلاطون و جالینوس ما |
|
1.33 |
جسم ِ خاك از عشق بر افلاك شد |
كوه در رقص آمد و چالاك شد |
|
1.34 |
عشق، جان طور آمد عاشقا |
طور مست و، "خَرّ موسی صاعقا" |
|
1.35 |
سّر، پنهان است اندر زیر و بَم |
فاش اگر گویم جهان بر هم زنم |
|
1.36 |
* آنچه نی میگوید اندر این دو باب |
گر بگویم من، جهان گردد خراب |
|
1.37 |
با لب دمساز ِ خود گر جفتمی |
همچو نی من گفتنیها گفتمی |
|
1.38 |
هر كه او از همزبانی شد جدا |
بینوا شد، گر چه دارد صد نوا |
|
1.39 |
چون كه ُگل رفت و گلستان در گذشت |
نشنوی زآن پس ز بلبل سر گذشت |
|
1.40 |
* چونکه ُگل رفت و گلستان شد خراب |
بوی ُگل را از که جوئیم؟ از ُگلاب |
|
1.41 |
جمله معشوق است و، عاشق پرده ای |
زنده معشوق است و، عاشق مُرده ای |
|
1.42 |
چون نباشد عشق را پروای او |
او چو مرغی ماند بی پر، وای، او |
|
1.43 |
* پَر و بال ِ ما کمندِ عشق اوست |
مو کشانش میکشد تا کوی دوست |
|
1.44 |
من چگونه هوش دارم پیش و پس ؟ |
چون نباشد نور ِ یارم پیش و پس |
|
1.45 |
* نور او در یَمن و یَسر و تحت و فوق |
بر سر و بر گردنم چون تاج و طوق |
|
1.46 |
عشق خواهد كاین سخن بیرون بود |
آینه غمّاز نبود، چون بود ؟ |
|
1.47 |
آینه ات دانی چرا غمّاز نیست ؟ |
زآنکه زنگار از رخش ممتاز نیست |
|
1.48 |
* آینه کز زنگ آلایش جُداست |
پُر شعاع نور ِ خورشید ِ خداست |
|
1.49 |
رو تو زنگار از رُخ او پاک کن |
بعد از آن، آن نور را ادراک کن |
|
1.50 |
* این حقیقت را شنو از گوش ِ دل |
تا برون آئی به ُکلی، زآب و گِل |
|
1.51 |
* فهم اگر دارید، جان را ره دهید |
بعد از آن، از شوق، پا در رَه نهید |
|
|
2. حکایت عاشق شدن پادشاه بر كنیزك و بیمار شدن كنیزك و تدبیر در صحت او |
|
|
2.1 |
بشنوید ای دوستان این داستان |
خود حقیقت نقد حال ماست آن |
|
2.2 |
* نقدِ حال خویش را گر پی بریم |
هم زدنیا، هم ز عقبی، بر خوریم |
|
2.3 |
بود شاهی در زمانی پیش از این |
مُلك دنیا بودش و، هم مُلك دین |
|
2.4 |
اتفاقا ً شاه روزی شد سوار |
با خواص خویش از بهر شكار |
|
2.5 |
* بهر صیدی میشد او بر کوه و دشت |
ناگهان در دام ِ عشق او صید گشت |
|
2.6 |
یك كنیزك دید شه بر شاهراه |
شد غلام آن كنیزك جان ِ شاه |
|
2.7 |
مرغ ِ جانش در قفس چون می طپید |
داد مال و، آن كنیزك را خرید |
|
2.8 |
چون خرید او را و برخوردار شد |
آن كنیزك از قضا بیمار شد |
|
2.9 |
آن یكی خر داشت، پالانش نبود |
یافت پالان، گرگ، خر را در ربود |
|
2.10 |
كوزه بودش، آب می نامد به دست |
آب را چون یافت، خود كوزه شكست |
|
2.11 |
شه طبیبان جمع كرد از چپ و راست |
گفت: جان هر دو در دست شماست |
|
2.12 |
جان من سهل است، جان ِ جانم اوست |
دردمند و خسته ام، درمانم اوست |
|
2.13 |
هر كه درمان كرد مر جان مرا |
برد گنج و دُرّ و مرجان مرا |
|
2.14 |
جمله گفتندش: كه جانبازی كنیم |
فهم گرد آریم و انبازی كنیم |
|
2.15 |
هر یكی از ما مسیح عالمی است |
هر َالم را در كفِ ما مرهمی است |
|
2.16 |
"گر خدا خواهد" نگفتند از بطر |
پس خدا بنمودشان عجز بشر |
|
2.17 |
تركِ استثنا، مرادم قسوتی است |
نی همین گفتن، كه عارض حالتی است |
|
2.18 |
ای بسا ناورده استثنا، به گفت |
جان او با جان ِ استثناست جفت |
|
2.19 |
هر چه كردند از علاج و از دوا |
گشت رنج افزون و حاجت ناروا |
|
2.20 |
آن كنیزك از مرض چون موی شد |
چشم شاه از اشكِ خون چون جوی شد |
|
2.21 |
* چون قضا آید، طبیب ابله شود |
آن دوا در نفع خود گمره شود |
|
2.22 |
از قضا سركنگبین صفرا فزود |
روغن بادام خشكی مینمود |
|
2.23 |
از هلیله قبض شد، اطلاق رفت |
آب آتش را مدد شد همچو نفت |
|
2.24 |
* سستی دل شد فزون و خواب کم |
سوزش چشم و دل پر درد و غم |
|
2.25 |
* شربت و ادویه و اسباب او |
از طبیبان ریخت یکسر آب رو |
|
|
3. ظاهر شدن عجز طبیبان از معالجۀ كنیزك بر پادشاه و رو آوردن بدرگاه پادشاه حقیقی |
|
|
3.1 |
شه چو عجز آن طبیبان را بدید |
پا برهنه جانب مسجد دوید |
|
3.2 |
رفت در مسجد، سوی محراب شد |
سجده گاه از اشك شه پر آب شد |
|
3.3 |
چون به خویش آمد ز غرقاب فنا |
خوش زبان بگشاد در مدح و ثنا |
|
3.4 |
كای كمینه بخششت ملك جهان |
من چه گویم؟ چون تو میدانی نهان |
|
3.5 |
* حال ما و این طبیبان، سر بسر |
پیش لطفِ عام ِ تو باشد هدر |
|
3.6 |
ای همیشه حاجت ما را پناه |
بار دیگر ما غلط كردیم راه |
|
3.7 |
لیك گفتی: گر چه میدانم سِرَت |
زود هم پیدا كنش بر ظاهرت |
|
3.8 |
چون بر آورد از میان جان خروش |
اندر آمد بحر بخشایش به جوش |
|
3.9 |
در میان گریه خوابش در ربود |
دید در خواب او، كه پیری رو نمود |
|
3.10 |
گفت: ای شه مژده، حاجاتت رواست |
گر غریبی آیدت فردا ز ماست |
|
3.11 |
چونكه آید، او حكیم ِ حاذق است |
صادقش دان، کاو امین و صادق است |
|
3.12 |
در علاجش سحر مطلق را ببین |
در مزاجش قدرت حق را ببین |
|
3.13 |
* خفته بود، آن خواب دید، آگاه شد |
گشته مملوک کنیزک، شاه شد |
|
3.14 |
چون رسید آن وعده گاه و روز شد |
آفتاب از شرق، اختر سوز شد |
|
3.15 |
بود اندر منظره شه منتظر |
تا ببیند آنچه بنمودند سر |
|
3.16 |
دید شخصی، کاملی، پُر مایه ای |
آفتابی در میان سایه ای |
|
3.17 |
میرسید از دور مانند هلال |
نیست بود و هست، بر شكل خیال |
|
3.18 |
نیست وش باشد خیال اندر جهان |
تو جهانی بر خیالی بین روان |
|
3.19 |
بر خیالی صلحشان و جنگشان |
واز خیالی فخرشان و ننگشان |
|
3.20 |
آن خیالاتی كه دام اولیاست |
عكس مه رویان بُستان خداست |
|
3.21 |
آن خیالی را كه شه در خواب دید |
در رُخ مهمان همی آمد پدید |
|
3.22 |
* نور حق ظاهر بود اندر ولی |
نیک بین باشی، اگر اهل دلی |
|
3.23 |
* آن ولی حق چو پیدا شد ز دور |
از سر و پایش همی میتافت نور |
|
3.24 |
شه به جای حاجیان واپیش رفت |
پیش آن مهمان غیب خویش رفت |
|
3.25 |
* ضیف غیبی را چو استقبال کرد |
چون شکر گوئی که پیوست او بورد |
|
3.26 |
هر دو بحری آشنا آموخته |
هر دو جان، بی دوختن بر دوخته |
|
3.27 |
* آن یکی چون تشنه، وآندیگر چو آب |
آن یکی مخمور و، آن دیگر شراب |
|
3.28 |
گفت: معشوقم تو بودستی نه آن |
لیك كار از كار خیزد در جهان |
|
3.29 |
ای مرا تو مصطفی، من چون عمر |
از برای خدمتت بندم كمر |
|
|
4. در خواستن توفیق رعایت ادب و وخامت بی ادبی |
|
|
4.1 |
از خدا جوئیم توفیق ادب |
بی ادب محروم ماند از لطف رب |
|
4.2 |
بی ادب تنها نه خود را داشت بد |
بلكه آتش در همه آفاق زد |
|
4.3 |
مائده از آسمان در میرسید |
بی شری و بیع و بی گفت و شنید |
|
4.4 |
در میان قوم موسی چند كس |
بی ادب گفتند: كو سیر و عدس؟ |
|
4.5 |
منقطع شد خوان و نان از آسمان |
ماند رنج زرع و بیل و داسمان |
|
4.6 |
باز عیسی چون شفاعت كرد، حق |
خوان فرستاد و غنیمت بر طبق |
|
4.7 |
* مائده از آسمان شد عائده |
چونکه گفت: انزل علینا مائده |
|
4.8 |
باز گستاخان ادب بگذاشتند |
چون گدایان زله ها برداشتند |
|
4.9 |
کرد عیسی لابه ایشان را كه این |
دائم است و كم نگردد از زمین |
|
4.10 |
بد گمانی كردن و حرص آوری |
كفر باشد نزد خوان مهتری |
|
4.11 |
زآن گدا رویان نادیده ز آز |
آن در رحمت بر ایشان شد فراز |
|
4.12 |
* نان و خوان از آسمان شد منقطع |
بعد از آن زآن خوان نشد کس منتفع |
|
4.13 |
ابر برناید پی منع زكات |
وز زنا افتد وبا اندر جهات |
|
4.14 |
هر چه بر تو آید از ظلمات و غم |
آن ز بی باكی و گستاخیست هم |
|
4.15 |
هر كه بی باكی كند در راه دوست |
ره زن مردان شد و، نامرد اوست |
|
4.16 |
از ادب پر نور گشتست این فلك |
وز ادب معصوم و پاك آمد ملك |
|
4.17 |
بُد ز گستاخی كسوف آفتاب |
شد عزازیلی ز جرات رد باب |
|
4.18 |
* هر که گستاخی کند اندر طریق |
گردد اندر وادی حیرت غریق |
|
4.19 |
* حال شاه و میهمان برگو تمام |
زآنکه پایانی ندارد این کلام |
|
|
5. ملاقات پادشاه با آن طبیب الهی که در خوابش بشارت بملاقات او داده بودند |
|
|
5.1 |
* شه چو پیش میهمان خویش رفت |
شاه بود او، لیک بس درویش رفت |
|
5.2 |
دست بگشاد و كنارانش گرفت |
همچو عشق اندر دل و جانش گرفت |
|
5.3 |
دست و پیشانیش بوسیدن گرفت |
از مقام و راه پرسیدن گرفت |
|
5.4 |
پرس پرسان می كشیدش تا به صدر |
گفت: گنجی یافتم آخر به صبر |
|
5.5 |
* صبر تلخ آمد، ولیکن عاقبت |
میوۀ شیرین دهد، پر منفعت |
|
5.6 |
گفت: ای نور حق و دفع حرج |
معنی "الصبر مفتاح الفرج" |
|
5.7 |
ای لقای تو جواب هر سؤال |
مشكل از تو حل شود بی قیل و قال |
|
5.8 |
ترجمانی هر چه ما را در دل است |
دست گیری هر كه پایش در گِل است |
|
5.9 |
مرحبا یا مجتبی یا مرتضی |
"إن تغب جاء القضاء ضاق الفضا" |
|
5.10 |
أنت مولی القوم من لا یشتهی |
قد ردی كَلَّا لَئِنْ لَمْ ینته |
|
|
6. بردن پادشاه طبیب را بر سر بیمار تا حال او را ببیند |
|
|
6.1 |
چون گذشت آن مجلس و خوان ِ كرم |
دست او بگرفت و بُرد اندر حرم |
|
6.2 |
قصۀ رنجور و رنجوری بخواند |
بعد از آن در پیش رنجورش نشاند |
|
6.3 |
رنگ رو و نبض و قاروره بدید |
هم علاماتش، هم اسبابش شنید |
|
6.4 |
گفت: هر دارو كه ایشان كرده اند |
آن عمارت نیست ویران كرده اند |
|
6.5 |
بی خبر بودند از حال درون |
أستعیذ الله مما یفترون |
|
6.6 |
دید رنج و، كشف شد بر وی نهفت |
لیك پنهان كرد و، با سلطان نگفت |
|
6.7 |
رنجش از صفرا و از سودا نبود |
بوی هر هیزم پدید آید ز دود |
|
6.8 |
دید از زاریش، كاو زار دل است |
تن خوش است و، او گرفتار دل است |
|
6.9 |
عاشقی پیداست از زاری دل |
نیست بیماری چو بیماری دل |
|
6.10 |
علت عاشق ز علتها جداست |
عشق اصطرلاب اسرار خداست |
|
6.11 |
عاشقی گر زین سر و، گر زان سر است |
عاقبت ما را بدان شه رهبر است |
|
6.12 |
هر چه گویم عشق را شرح و بیان |
چون به عشق آیم خجل گردم از آن |
|
6.13 |
گر چه تفسیر زبان روشنگر است |
لیك عشق بی زبان روشنتر است |
|
6.14 |
چون قلم اندر نوشتن می شتافت |
چون به عشق آمد، قلم بر خود شكافت |
|
6.15 |
* چون سخن در وصف این حالت رسید |
هم قلم بشکست و هم کاغذ درید |
|
6.16 |
عقل در شرحش چو خر در گِل بخفت |
شرح عشق و عاشقی هم عشق گفت |
|
6.17 |
آفتاب آمد دلیل آفتاب |
گر دلیلت باید، از وی رو متاب |
|
6.18 |
از وی ار سایه نشانی میدهد |
شمس هر دم نور جانی میدهد |
|
6.19 |
سایه خواب آرد تو را همچون سمر |
چون بر آید شمس انْشَقَّ القمر |
|
6.20 |
خود غریبی در جهان چون شمس نیست |
شمس ِ جان باقیی كش امس نیست |
|
6.21 |
شمس در خارج اگر چه هست فرد |
مثل آن هم میتوان تصویر كرد |
|
6.22 |
لیک شمسی که از او شد هست اثیر |
نبودش در ذهن و در خارج نظیر |
|
6.23 |
در تصور، ذات او را، ُگنج كو ؟ |
تا در آید در تصور مثل او |
|
6.24 |
* شمس تبریزی که نور مطلق است |
آفتاب است و ز انوار حق است |
|
6.25 |
چون حدیث روی شمس الدین رسید |
شمس چارم آسمان سر در كشید |
|
6.26 |
واجب آمد چونكه بُردم نام او |
شرح كردن رمزی از انعام او |
|
6.27 |
این نفس جان، دامنم بر تافتست |
بوی پیراهان یوسف یافتست |
|
6.28 |
کز برای حق صحبت سالها |
باز گو رمزی از آن خوش حالها |
|
6.29 |
تا زمین و آسمان خندان شود |
عقل و روح و دیده صد چندان شود |
|
6.30 |
* گفتم: ای دور اوفتاده از حبیب |
همچو بیماری که دور است از طبیب |
|
6.31 |
لا تكلفنی فإنی فی الفنا |
كلت أفهامی فلا أحصی ثنا |
|
6.32 |
كل شیئی قاله غیر المفیق |
إن تكلف أو تصلف لا یلیق |
|
6.33 |
* هر چه میگوید موافق چون نبود |
چون تکلف نیک نالایق نبود |
|
6.34 |
من چه گویم؟ یك رگم هشیار نیست |
شرح آن یاری كه او را یار نیست |
|
6.35 |
* خود ثنا گفتن ز من، ترک ثناست |
کاین دلیل هستی و هستی خطاست |
|
6.36 |
شرح این هجران و این خون جگر |
این زمان بگذار تا وقت دگر |
|
6.37 |
قال أطعمنی فإنی جائع |
و اعتجل فالوقت سیف قاطع |
|
6.38 |
صوفی ابن الوقت باشد ای رفیق |
نیست فردا گفتن از شرط طریق |
|
6.39 |
* صوفی ابن الحال باشد در مثال |
گرچه هر دو فارقند از ماه و سال |
|
6.40 |
تو مگر خود مرد صوفی نیستی؟ |
هست را از نسیه خیزد نیستی |
|
6.41 |
گفتمش پوشیده خوشتر سرّ یار |
خود تو در ضمن حكایت گوش دار |
|
6.42 |
خوشتر آن باشد كه سرّ دلبران |
گفته آید در حدیث دیگران |
|
6.43 |
گفت: مكشوف و برهنه بی غلول |
باز گو زجرم مده ای بوالفضول |
|
6.44 |
باز گو اسرار و رمز مرسلین |
آشكارا به كه پنهان ذكر دین |
|
6.45 |
پرده بردار و برهنه گو كه من |
می نگنجم با صنم در پیرهن |
|
6.46 |
گفتم: ار عریان شود او در عیان |
نی تو مانی، نی كنارت، نی میان |
|
6.47 |
آرزو میخواه، لیك اندازه خواه |
بر نتابد كوه را یك برگِ كاه |
|
6.48 |
آفتابی كز وی این عالم فروخت |
اندكی گر بیش تابد، جمله سوخت |
|
6.49 |
فتنه و آشوب و خون ریزی مجوی |
بیش از این از شمس تبریزی مگوی |
|
6.50 |
این ندارد آخر، از آغاز گوی |
رو تمام این حكایت باز گوی |
|
6.51 |
* تا نگردد خون دل و جان جهان |
لب بدوز و دیده بر بند این زمان |
|
6.52 |
فتنه و آشوب و خون ریزی مجو |
بیش از این از شمس تبریزی مگو |
|
6.53 |
این ندارد آخر از آغاز گو |
رو تمام آن حکایت باز گو |
|
|
7. خلوت طلبیدن آن ولی از پادشاه جهت دریافتن رنج كنیزك |
|
|
7.1 |
* چون حکیم از این سخن آگاه شد |
وز درون همداستان شاه شد |
|
7.2 |
گفت: ای شه، خلوتی كن خانه را |
دور كن هم خویش و هم بیگانه را |
|
7.3 |
كس ندارد گوش در دهلیزها |
تا بپرسم از كنیزك چیزها |
|
7.4 |
* خانه خالی کرد شاه و شد برون |
تا بپرسد از کنیزک او فسون |
|
7.5 |
خانه خالی ماند و، یك دیار نی |
جز طبیب و جز همان بیمار، نی |
|
7.6 |
نرم نرمك گفت: شهر تو كجاست؟ |
كه علاج اهل هر شهری جداست |
|
7.7 |
واندر آن شهر از قرابت كیستت؟ |
خویشی و پیوستگی با چیستت؟ |
|
7.8 |
دست بر نبضش نهاد و یك به یك |
باز میپرسید از جور فلك |
|
7.9 |
چون كسی را خار در پایش خلد |
پای خود را بر سر زانو نهد |
|
7.10 |
وز سر سوزن، همی جوید سرش |
ور نیابد میكند با لب ترش |
|
7.11 |
خار در پا شد چنین دشوار یاب |
خار در دل چون بود؟ واده جواب |
|
7.12 |
خار دل را گر بدیدی هر خسی |
دست كی بودی غمان را بر كسی |
|
7.13 |
كس به زیر دم خر، خاری نهد |
خر نداند دفع آن، بر میجهد |
|
7.14 |
خر ز بهر دفع خار، از سوز و درد |
جفته می انداخت، صد جا زخم كرد |
|
7.15 |
* آن لگد، کی دفع خار او کند؟ |
حاذقی باید که بر مرکز تند |
|
7.16 |
بر جهد آن خار محكمتر زند |
عاقلی باید كه خاری بر كند |
|
7.17 |
آن حكیم خارچین استاد بود |
دست میزد، جا به جا می آزمود |
|
7.18 |
زآن كنیزك بر طریق داستان |
باز می پرسید حال دوستان |
|
7.19 |
با حكیم او رازها میگفت فاش |
از مقام و خواجگان و شهر تاش |
|
7.20 |
سوی قصه گفتنش میداشت گوش |
سوی نبض و جستنش میداشت هوش |
|
7.21 |
تا كه نبض از نام كی گردد جهان |
او بود مقصود جانش در جهان |
|
7.22 |
دوستان شهر او را بر شمرد |
بعد از آن شهر دگر را نام برد |
|
7.23 |
گفت: چون بیرون شدی از شهر خویش |
در كدامین شهر میبودی تو بیش؟ |
|
7.24 |
نام شهری گفت و زآن هم در گذشت |
رنگ روی و نبض او دیگر نگشت |
|
7.25 |
خواجگان و شهرها را یك به یك |
باز گفت از جای و از نان و نمك |
|
7.26 |
شهر شهر و خانه خانه قصه كرد |
نی رگش جنبید و، نی رخ گشت زرد |
|
7.27 |
نبض او بر حال خود بُد بی گزند |
تا بپرسید از سمرقند چو قند |
|
7.28 |
* آه سردی برکشید آن ماه روی |
آب از چشمش روان شد همچو جوی |
|
7.29 |
* گفت: بازرگانم آنجا آورید |
خواجه ای زرگر در آن شهرم خرید |
|
7.30 |
* در بر خود داشت ششماه و فروخت |
چون بگفت این، زآتش غم برفروخت |
|
7.31 |
نبض جست و روی سرخ و زرد شد |
كز سمرقندی، زرگر فرد شد |
|
7.32 |
چون ز رنجور آن حكیم این راز یافت |
اصل آن درد و بلا را باز یافت |
|
7.33 |
گفت: كوی او كدام است در گذر |
او سر پل گفت و كوی غاتفر |
|
7.34 |
* گفت آنگه، آن حکیم با صواب |
آن کنیزک را، که رستی از عذاب |
|
7.35 |
گفت: دانستم كه رنجت چیست، زود |
در علاجت سحرها خواهم نمود |
|
7.36 |
شاد باش و فارغ و ایمن، كه من |
آن كنم با تو، كه باران با چمن |
|
7.37 |
من غم تو میخورم، تو غم مخَر |
بر تو من مشفق ترم از صد پدر |
|
7.38 |
هان و هان این راز را با كس مگو |
گر چه شاه از تو كند بس جستجو |
|
7.39 |
* تا توانی پیش کس مگشای راز |
بر کسی این در مکن زنهار باز |
|
7.40 |
چون كه اسرارت نهان در دل شود |
آن مرادت زودتر حاصل شود |
|
7.41 |
گفت پیغمبر: هر آنکو سر نهفت |
زود گردد با مراد خویش جفت |
|
7.42 |
دانه چون اندر زمین پنهان شود |
سِرّ آن، سر سبزی بستان شود |
|
7.43 |
زرّ و نقره گر نبودندی نهان |
پرورش كی یافتندی زیر كان ؟ |
|
7.44 |
وعده ها و لطفهای آن حكیم |
كرد آن رنجور را ایمن ز بیم |
|
7.45 |
وعده ها باشد حقیقی دل پذیر |
وعده ها باشد مجازی تاسه گیر |
|
7.46 |
وعدۀ اهل كرم گنج روان |
وعدۀ نااهل شد رنج روان |
|
7.47 |
* وعده را باید وفا کردن تمام |
ور نخواهی کرد، باشی سرد و خام |
|
|
8. دریافتن آن طبیب الهی رنج کنیزک را و بشاه وانمودن |
|
|
8.1 |
* آن حکیم مهربان چون راز یافت |
صورت رنج کنیزک باز یافت |
|
8.2 |
بعد از آن برخاست، عزم شاه كرد |
شاه را زآن شمه ای آگاه كرد |
|
8.3 |
* شاه گفت: اکنون بگو تدبیر چیست؟ |
در چنین غم، موجب تأخیر چیست؟ |
|
8.4 |
گفت: تدبیر آن بود، كان مرد را |
حاضر آریم از پی این درد را |
|
8.5 |
* تا شود محبوب تو خوشدل، بدو |
گردد آسان این همه مشکل، بدو |
|
8.6 |
* قاصدی بفرست کاخبارش کنند |
طالب این فضل و ایثارش کنند |
|
8.7 |
مرد زرگر را بخوان زآن شهر دور |
با زر و خلعت بده او را غرور |
|
8.8 |
* چون ببیند سیم و زر، آن بینوا |
بهر زر، گردد ز خان و مان جدا |
|
8.9 |
* زر خرد را واله و شیدا کند |
خاصه مفلس را که خوش رسوا کند |
|
8.10 |
* زر اگر چه عقل میآرد، ولیک |
مردِ عاقل یابد او را نیک نیک |
|
|
9. فرستادن پادشاه رسولان به سمرقند در طلب آن مرد زرگر |
|
|
9.1 |
* چونکه سلطان از حکیم آنرا شنید |
پند او را از دل و از جان شنید |
|
9.2 |
* گفت: فرمان تو را، فرمان کنم |
هر چه گوئی آنچنان کن، آن کنم |
|
9.3 |
پس فرستاد آن طرف یك دو رسول |
حاذقان و كافیان بس عدول |
|
9.4 |
تا سمرقند آمدند آن دو امیر |
پیش آن زرگر ز شاهنشه بشیر |
|
9.5 |
كای لطیف استاد كامل معرفت |
فاش اندر شهرها از تو صفت |
|
9.6 |
نك فلان شه، از برای زرگری |
اختیارت كرد، زیرا مهتری |
|
9.7 |
اینك این خلعت بگیر و زر و سیم |
چون بیایی خاص باشی و ندیم |
|
9.8 |
مرد، مال و خلعت بسیار دید |
غره شد، از شهر و فرزندان بُرید |
|
9.9 |
اندر آمد شادمان در راه مرد |
بی خبر كان شاه، قصد جانش كرد |
|
9.10 |
اسب تازی بر نشست و شاد تاخت |
خونبهای خویش را خلعت شناخت |
|
9.11 |
ای شده اندر سفر با صد رضا |
خود به پای خویش تا سوء القضا |
|
9.12 |
در خیالش ملك و عز و مهتری |
گفت عزرائیل: رو آری بری |
|
9.13 |
چون رسید از راه آن مرد غریب |
اندر آوردش به پیش شه طبیب |
|
9.14 |
سوی شاهنشاه بردش خوش به ناز |
تا بسوزد بر سر شمع طراز |
|
9.15 |
شاه دید او را و بس تعظیم كرد |
مخزن زر را بدو تسلیم كرد |
|
9.16 |
* پس بفرمودش که بر سازد ز زر |
از سوار و طوق و خلخال و کمر |
|
9.17 |
* هم ز انواع اوانی بی عدد |
کانچنان در بزم شاهنشه سزد |
|
9.18 |
* زر گرفت آنمرد و شد مشغول کار |
بیخبر زاینحالت و این کار زار |
|
9.19 |
پس حكیمش گفت: كای سلطان مه |
آن كنیزك را بدین خواجه بده |
|
9.20 |
تا كنیزك در وصالش خوش شود |
زآب وصلش، دفع این آتش شود |
|
9.21 |
شه بدو بخشید آن مه روی را |
جفت كرد آن هر دو صحبت جوی را |
|
9.22 |
مدت شش ماه میراندند كام |
تا به صحت آمد آن دختر تمام |
|
9.23 |
بعد از آن از بهر او شربت بساخت |
تا بخورد و پیش دختر میگداخت |
|
9.24 |
چون ز رنجوری جمال او نماند |
جان دختر در وبال او نماند |
|
9.25 |
چون كه زشت و ناخوش و رخ زرد شد |
اندك اندك در دل او سرد شد |
|
9.26 |
عشقهایی كز پی رنگی بود |
عشق نبود، عاقبت ننگی بود |
|
9.27 |
كاش كان هم ننگ بودی یك سری |
تا نرفتی بر وی آن بد داوری |
|
9.28 |
خون دوید از چشم همچون جوی او |
دشمن جان وی آمد، روی او |
|
9.29 |
دشمن طاوس آمد، پرّ او |
ای بسا شه را بكشته، فرّ او |
|
9.30 |
* چونکه زرگر از مرض بد حال شد |
وز گدازش شخص او چون نال شد |
|
9.31 |
گفت: من آن آهویم كز ناف من |
ریخت آن صیاد خون صاف من |
|
9.32 |
ای من آن روباهِ صحرا، كز كمین |
سر بریدندم برای پوستین |
|
9.33 |
ای من آن پیلی كه زخم پیل بان |
ریخت خونم از برای استخوان |
|
9.34 |
آن كه كشتستم پی مادون من |
مینداند كه نخسبد خون من |
|
9.35 |
بر من است امروز و فردا بر وی است |
خون چون من كس، چنین ضایع كی است؟ |
|
9.36 |
گر چه دیوار افكند سایۀ دراز |
باز گردد سوی او آن سایه باز |
|
9.37 |
این جهان كوه است و فعل ما ندا |
سوی ما آید نداها را صدا |
|
9.38 |
این بگفت و رفت در دم زیر خاك |
آن كنیزك شد ز عشق و رنج پاك |
|
9.39 |
زآنكه عشق مردگان پاینده نیست |
زآنكه مرده سوی ما آینده نیست |
|
9.40 |
عشق زنده در روان و در بصر |
هر دمی باشد ز غنچه تازه تر |
|
9.41 |
عشق آن زنده گزین كاو باقی است |
واز شراب جان فزایت ساقی است |
|
9.42 |
عشق آن بگزین كه جمله انبیا |
یافتند از عشق او كار و كیا |
|
9.43 |
تو مگو: ما را بدان شه بار نیست |
با كریمان كارها دشوار نیست |
|
|
10. بیان آن كه كشتن مرد زرگر به اشاره الهی بود نه بهوای نفس |
|
|
10.1 |
كشتن آن مرد بر دست حكیم |
نی پی اومید بود و نی ز بیم |
|
10.2 |
او نكشتش از برای طبع شاه |
تا نیامد امر و الهام از اله |
|
10.3 |
آن پسر را كش خضر، ببرید حلق |
سرّ آن را درنیابد عام خلق |
|
10.4 |
آنكه از حق یابد او وحی و خطاب |
هر چه فرماید، بود عین صواب |
|
10.5 |
آنكه جان بخشد، اگر بكشد رواست |
نایب است و دست او دست خداست |
|
10.6 |
همچو اسماعیل پیشش سر بنه |
شاد و خندان پیش تیغش جان بده |
|
10.7 |
تا بماند جانت خندان تا ابد |
همچو جان پاكِ احمد با احد |
|
10.8 |
عاشقان جام فرح آنگه كِشند |
كه به دست خویش خوبانشان ُكشند |
|
10.9 |
شاه، آن خون از پی شهوت نكرد |
تو رها كن بد گمانی و نبرد |
|
10.10 |
تو گمان بردی كه كرد آلودگی |
در صفا، غش كی هلد پالودگی |
|
10.11 |
* بگذر از ظن خطا، ای بدگمان |
انّ بعض الظنّ اتم آخر بخوان |
|
10.12 |
بهر آن است این ریاضت وین جفا |
تا بر آرد كوره از نقره جفا |
|
10.13 |
بهر آن است امتحان نیك و بد |
تا بجوشد، بر سر آرد زر ز بَد |
|
10.14 |
گر نبودی كارش الهام اله |
او سگی بودی دراننده، نه شاه |
|
10.15 |
پاك بود از شهوت و حرص و هوا |
نیك كرد او، لیك نیك بد نما |
|
10.16 |
گر خِضر در بحر كشتی را شكست |
صد درستی در شكست خضر هست |
|
10.17 |
وَهم موسی با همه نور و هنر |
شد از آن محجوب، تو بی پر مپر |
|
10.18 |
آن ُگل سرخ است، تو خونش مخوان |
مست عقل است او، تو مجنونش مدان |
|
10.19 |
گر بُدی خون مسلمان كام او |
كافرم گر بُردمی من نام او |
|
10.20 |
می بلرزد عرش از مدح شقی |
بد گمان گردد ز مدحش متقی |
|
10.21 |
شاه بود و شاه بس آگاه بود |
خاص بود و خاصۀ الله بود |
|
10.22 |
آن كسی را كش چنین شاهی ُكشد |
سوی تخت و بهترین جاهی ِكشد |
|
10.23 |
* قهر خاصی، از برای لطف عام |
شرع میدارد روا، بگذار کام |
|
10.24 |
* نیم جان بستاند و، صد جان دهد |
آنچه در وهمت نیاید، آن دهد |
|
10.25 |
گر ندیدی سود او در قهر او |
كی شدی آن لطف مطلق قهر جو؟ |
|
10.26 |
طفل میترسد ز نیش احتجام |
مادر مشفق در آن غم شاد كام |
|
10.27 |
تو قیاس از خویش میگیری، ولیك |
دور دور افتاده ای، بنگر تو نیك |
|
10.28 |
پیشتر آ تا بگویم قصه ای |
بو که یابی از بیانم حصه ای |
|
|
11. حكایت مرد بقال و طوطی و روغن ریختن طوطی در دكان |
|
|
11.1 |
بود بقالی و او را طوطیی |
خوش نوا و سبز و گویا طوطیی |
|
11.2 |
بر دكان بودی نگهبان دكان |
نكته گفتی با همه سوداگران |
|
11.3 |
در خطاب آدمی ناطق بدی |
در نوای طوطیان حاذق بدی |
|
11.4 |
* خواجه روزی سوی خانه رفته بود |
بر دکان طوطی نگهبانی نمود |
|
11.5 |
* گربه ای بر جست ناگه از دکان |
بهر موشی، طوطیک از بیم جان |
|
11.6 |
جست از صدر دكان، سویی گریخت |
شیشه های روغن ُگل را بریخت |
|
11.7 |
از سوی خانه بیامد خواجه اش |
بر دكان بنشست فارغ خواجه وش |
|
11.8 |
دید پُر روغن دكان و جاش چرب |
بر سرش زد، گشت طوطی كل ز ضرب |
|
11.9 |
روزكی چندی سخن كوتاه كرد |
مرد بقال از ندامت آه كرد |
|
11.10 |
ریش بر میكند و میگفت: ای دریغ |
كافتاب نعمتم شد زیر میغ |
|
11.11 |
دست من بشكسته بودی آن زمان |
كه زدم من بر سر آن خوش زبان |
|
11.12 |
هدیه ها میداد هر درویش را |
تا بیابد نطق مرغ خویش را |
|
11.13 |
بعد سه روز و سه شب حیران و زار |
بر دكان بنشسته بُد نومیدوار |
|
11.14 |
* با هزاران غصه و غم گشتهِ جفت |
کای عجب، این مرغ کی آید بگفت ؟ |
|
11.15 |
* مینمود آن مرغ را هر گون شگفت |
واز تعجب، لب بدندان میگرفت |
|
11.16 |
* دمبدم میگفت از هر در سخن |
تا كه باشد كاندر آید او سخن |
|
11.17 |
* بر امید آنکه مرغ آید بگفت |
چشم او را با صور میکرد جفت |
|
11.18 |
جولقیی سر برهنه می گذشت |
با سر بی مو، چو پشت طاس و طشت |
|
11.19 |
طوطی اندر گفت آمد در زمان |
بانگ بر درویش بر زد: کایفلان |
|
11.20 |
از چه ای كل با كلان آمیختی؟ |
تو مگر از شیشه روغن ریختی؟ |
|
11.21 |
از قیاسش خنده آمد خلق را |
كو چو خود پنداشت صاحب دلق را |
|
11.22 |
كار پاكان را قیاس از خود مگیر |
گر چه ماند در نوشتن شیر و، شیر |
|
11.23 |
جمله عالم، زین سبب گمراه شد |
كم كسی ز ابدال حق آگاه شد |
|
11.24 |
* اشقیا را دیده بینا نبود |
نیک و بد در دیدشان یکسان نمود |
|
11.25 |
همسری با انبیا برداشتند |
اولیا را همچو خود پنداشتند |
|
11.26 |
گفته اینك: ما بشر ایشان بشر |
ما و ایشان بستۀ خوابیم و خَور |
|
11.27 |
این ندانستند ایشان از عمی |
هست فرقی در میان بی منتها |
|
11.28 |
هر دو گون زنبور خوردند از محل |
لیك شد زآن نیش و، زین دیگر عسل |
|
11.29 |
هر دو گون آهو گیا خوردند و آب |
زین یكی سرگین شد و، زآن مشك ناب |
|
11.30 |
هر دو نی خوردند از یك آب خَر |
این یكی خالی و، آن پر از شكر |
|
11.31 |
صد هزاران این چنین اشباه بین |
فرقشان، هفتاد ساله راه بین |
|
11.32 |
این خورد، گردد پلیدی زو جدا |
آن خورد، گردد همه نور خدا |
|
11.33 |
این خورد، زاید همه بخل و حسد |
و آن خورد، زاید همه نور احد |
|
11.34 |
این زمین پاك و، آن شورست و بد |
این فرشتۀ پاك و، آن دیو است و دد |
|
11.35 |
هر دو صورت گر بهم ماند رواست |
آبِ تلخ و آبِ شیرین را صفاست |
|
11.36 |
جز كه صاحب ذوق، كه شناسد بیاب؟ |
او شناسد آب خوش از شوره آب |
|
11.37 |
* جز که صاحب ذوق، که شناسد طعوم؟ |
شهد را ناخورده، کی داند ز موم؟ |
|
11.38 |
سحر را با معجزه كرده قیاس |
هر دو را بر مكر پندارد اساس |
|
11.39 |
ساحران با موسی از استیزه را |
بر گرفته چون عصای او عصا |
|
11.40 |
زین عصا، تا آن عصا فرقیست ژرف |
زین عمل تا آن عمل، راهی شگرف |
|
11.41 |
||