دیوان
شمس تبریزی
(غزلیات)
2001 - 2500
--------------------------------------------------------
2001
دم
ده و عشوه ده
ای دلبر سیمین
بر من که دمم بی
دم تو چون اجل
آمد بر من
دل
چو دریا شودم
چون گهرت
درتابد سر
به گردون رسدم
چونک بخاری سر
من
خنک
آن دم که
بیاری سوی من
باده لعل بدرخشد ز
شرارش رخ
همچون زر من
زان
خرابم که ز
اوقاف خرابات
توام در خرابی
است عمارت شدن
مخبر من
شاهد
جان چو شهادت
ز درون عرضه
کند زود انگشت
برآرد خرد
کافر من
پیش
از آنک به
حریفان دهی ای
ساقی جمع از همه
تشنه ترم من
بده آن ساغر
من
بنده
امر توام خاصه
در آن امر که
تو گوییم خیز
نظر کن به سوی
منظر من
هین
برافروز دلم
را تو به نار
موسی تا که
افروخته ماند
ابدا اخگر من
من
خمش کردم و در
جوی تو افکندم
خویش که ز جوی
تو بود رونق
شعر تر من
2002
تو
سبب سازی و
دانایی آن
سلطان بین آنچ ممکن
نبود در کف او
امکان بین
آهن
اندر کف او
نرمتر از مومی
بین پیش نور
رخ او اختر را
پنهان بین
نم
اندیشه بیا
قلزم اندیشه
نگر صورت چرخ
بدیدی هله
اکنون جان بین
جان
بنفروختی ای
خر به چنین
مشتریی رو به
بازار غمش جان
چو علف ارزان
بین
هر
کی بفسرد بر
او سخت نماید
حرکت اندکی گرم
شو و جنبش را
آسان بین
خشک
کردی تو دماغ
از طلب بحث و
دلیل بفشان
خویش ز فکر و
لمع برهان بین
هست
میزان معینت و
بدان می سنجی هله میزان
بگذار و زر بی
میزان بین
نفسی
موضع تنگ و
نفسی جای فراخ می جان
نوش و از آن پس
همه را میدان
بین
سحر
کرده ست تو را
دیو همی خوان
قل اعوذ چونک
سرسبز شدی
جمله گل و
ریحان بین
چون
تو سرسبز شدی
سبز شود جمله
جهان اتحادی
عجبی در عرض و
ابدان بین
چون
دمی چرخ زنی و
سر تو برگردد چرخ را
بنگر و همچون
سر خود گردان
بین
ز
آنک تو جزو
جهانی مثل کل
باشی چونک نو
شد صفتت آن
صفت از ارکان
بین
همه
ارکان چو لباس
آمد و صنعش چو
بدن چند مغرور
لباسی بدن
انسان بین
روی
ایمان تو در
آیینه اعمال
ببین پرده
بردار و درآ
شعشعه ایمان
بین
گر
تو عاشق شده
ای حسن بجو
احسان نی ور تو
عباس زمانی
بنشین احسان
بین
لابه
کردم شه خود
را پس از این
او گوید چونک
دریاش بجوشد
در بی پایان
بین
2003
همه
خوردند و
بخفتند و تهی
گشت وطن وقت آن شد
که درآییم
خرامان به چمن
دامن
سیب کشانیم
سوی شفتالو ببریم از
گل تر چند سخن
سوی سمن
نوبهاران
چون مسیحی است
فسون می خواند تا
برآیند
شهیدان نباتی
ز کفن
آن
بتان چون جهت
شکر دهان
بگشادند جان به
بوسه نرسد مست
شد از بوی دهن
تاب
رخسار گل و
لاله خبر می
دهدم که چراغی
است نهان گشته
در این زیر
لگن
برگ
می لرزد و بر
شاخ دلم می
لرزد لرزه برگ
ز باد و دلم از
خوب ختن
دست
دستان صبا
لخلخه را
شورانید تا
بیاموخت به
طفلان چمن خلق
حسن
باد
روح قدس افتاد
و درختان مریم دست بازی
نگر آن سان که کند
شوهر و زن
ابر
چون دید که در
زیر تتق
خوبانند برفشانید
نثار گهر و در
عدن
چون
گل سرخ گریبان
ز طرب بدرانید وقت آن شد
که به یعقوب
رسد پیراهن
چون
عقیق یمنی لب
دلبر خندید بوی یزدان
به محمد رسد
از سوی یمن
چند
گفتیم
پراکنده دل
آرام نیافت جز بر آن
زلف پراکنده
آن شاه زمن
2004
شیرمردا
تو چه ترسی ز
سگ لاغرشان برکش آن
تیغ چو پولاد
و بزن بر
سرشان
چون
ملک ساخته خود
را به پر و بال
دروغ همه
دیوند که
ابلیس بود
مهترشان
همه
قلبند و سیه
چون بزنی بر
سر سنگ هین چرا
غره شدستی تو
به سیم و
زرشان
2005
چه
نشستی دور چون
بیگانگان اندرآ در
حلقه
دیوانگان
شرم
چه بود عاشقی
و آن گاه شرم جان چه
باشد این هوس
و آن گاه جان
می
فروشد او به
جانی بوسه ای رو
بخر کان
رایگان است
رایگان
آنک
عشقش خانه ها
برهم زده ست آمد اندر
خانه
همسایگان
کف
برآورده ست
این دریا ز
عشق سر
فروکرده ست آن
مه ز آسمان
ای
ببسته خواب ها
امشب بیا خواب ما
را بین چو
وصلت بی نشان
هر
شهی را
بندگانش
حارسند شاه ما مر
بندگان را
پاسبان
شاه
ما از خواب و
بیداری برون در میان
جان ما دامن
کشان
اندر
این شب می
نماید صورتی مشعله در
دست یا رب
کیست آن
خواب
جست و شورش
افزودن گرفت یاد آمد
پیل را هندوستان
آتش
عشق خدا بالا
گرفت تیر تقدیر
خدا جست از
کمان
دانه
ای کان در
زمین غیب بود سر زد و همچون
درختی شد عیان
برق
جست و آتشی زد
در درخت آتش و برق
شگرف بی امان
سبزتر
می شد ز آتش آن
درخت می شکفت
از برق و آتش
گلستان
این
درختان سبز از
آتش شوند آب دارد
این درختان را
زبان
تا
تویی پیدا
نهان گردد
درخت او شود
پیدا چو تو
گردی نهان
شمس
تبریز است باغ
عشق را هم
طراوت هم نما
هم باغبان
2006
هر
کجا که پا نهی
ای جان من بردمد
لاله و بنفشه
و یاسمن
پاره
گل برکنی بر
وی دمی بازگردد
یا کبوتر یا
زغن
در
تغاری دست
شویی آن تغار ز آب دست
تو شود زرین
لگن
بر
سر گوری
بخوانی فاتحه بوالفتوحی
سر برآرد از
کفن
دامنت
بر چنگل خاری
زند چنگلش
چنگی شود با
تن تنن
هر
بتی را که
شکستی ای خلیل جان پذیرد
عقل یابد زان
شکن
تا
مه تو تافت بر
بداختری سعد اکبر
گشت و وارست
از محن
هر
دمی از صحن
سینه برجهد همچو آدم
زاده ای بی
مرد و زن
وآنگه
از پهلوی او
وز پشت او پر شوند
آدمچگان اندر
زمن
خواستم
گفتن بر این
پنجاه بیت لب ببستم
تا گشایی تو
دهن
2007
شاه
ما باری برای
کاهلان گنج می
بخشد به هر دم
رایگان
الصلا
یاران به سوی
تخت شاه گنج بی
رنج است و سود
بی زیان
چشم
دل داند چه
دید از کحل او نور و
رحمت تا به
هفتم آسمان
خود
چه باشد پیش
او هفت آسمان بر
مثال هفت پایه
نردبان
ای
به صورت خردتر
از ذره ای وی به
معنی تو جهان
اندر جهان
ای
خمیده چون
کمان از غم
ببین صد هزاران
صف شکسته زین
کمان
در
نشان جویی تو
گشته چارچشم وآنگه
اندر کنج چشمت
صد نشان
هر
نشانی چون
رقیب نیکخواه می برندت
تا به حضرت
کشکشان
2008
می
بده ای ساقی
آخرزمان ای ربوده
عقل های
مردمان
خاکیان
زین باده بر
گردون زدند ای می تو
نردبان آسمان
بشکن
از باده در
زندان غم وارهان
جان را ز
زندان غمان
تن
به سان ریسمان
بگداخته جان معلق
می زند بر
ریسمان
ترک
ساقی گشت در
ده کس نماند گرگ
ماند و گوسفند
و ترکمان
چون
رسید این جا
گمانم مست شد دل گرفته
خوش بغل های
گمان
2009
نک
بهاران شد صلا
ای لولیان بانگ نای
و سبزه و آب
روان
لولیان
از شهر تن
بیرون شوید لولیان را
کی پذیرد خان
و مان
دیگران
بردند حسرت
زین جهان حسرتی
بنهیم در جان
جهان
با
جهان بی وفا
ما آن کنیم هرچ او
کرده ست با آن
دیگران
تا
حریف خود
ببیند او یکی امتحان او
بیابد امتحان
نی
غلط گفتم جهان
چون عاشق است او به جان
جوید جفای
نیکوان
جان
عاشق زنده از
جور و جفاست ای مسلمان
جان که را
دارد زیان
راه
صحرا را
فروبست این
سخن کس
نجوید راه
صحرا را دهان
تو
بگو دارد دهان
تنگ یار با لب
بسته گشاد بی
کران
هر
که بر وی آن
لبان صحرا نشد او نه
صحرا داند و
نی آشیان
هر
که بر وی زان
قمر نوری
نتافت او چه
بیند از زمین
و آسمان
هر
کسی را کاین
غزل صحرا شود عیش بیند
زان سوی کون و
مکان
2010
بشنو
از دل نکته
های بی سخن و آنچ
اندر فهم ناید
فهم کن
در
دل چون سنگ
مردم آتشی است کو بسوزد
پرده را از
بیخ و بن
چون
بسوزد پرده
دریابد تمام قصه های
خضر و علم من
لدن
در
میان جان و دل
پیدا شود صورت نو
نو از آن عشق
کهن
چون
بخوانی
والضحی خورشید
بین کان
زر بین چون
بخوانی لم یکن
2011
جان
جان هایی تو
جان را برشکن کس تویی
دیگر کسان را
برشکن
گوهر
باقی درآ در
دیده ها سنگ بستان
باقیان را
برشکن
ز
آسمان حق بتاب
ای آفتاب اختران
آسمان را
برشکن
غیب
دان کن سینه
های خلق را سینه های
عیب دان را
برشکن
بانشان
از بی نشان
پرده شده بی نشانی
هر نشان را
برشکن
روز
مطلق کن شب
تاریک را بارنامه
پاسبان را
برشکن
شمس
تبریز آفتابی
آفتاب شمع جان و
شمعدان را
برشکن
2012
ای
دلارام من و
ای دل شکن وی کشیده
خویش بی جرمی
ز من
از
نظر رفتی ز دل
بیرون نه ای ز
آنک تو شمعی و
جان و دل لگن
جان
من جان تو
جانت جان من هیچ کس
دیده ست یک
جان در دو تن
زندگی
ام وصل تو
مرگم فراق بی نظیرم
کرده ای اندر
دو فن
بس
بجستم آب
حیوان خضر گفت بی وصالش
جان نیابی جان
مکن
غم
نیارد گرد
غمگین تو گشت ور بگردد
بایدش گردن
زدن
جان
ها زان گرد تو
گرددهمی جان ادیم و
تو سهیل اندر
یمن
بهر
تو گفته ست
منصور حلاج یا صغیر
السن یا رطب
البدن
شیر
مست شهد تو
گشت و بگفت یا قریب
العهد من شرب
اللبن
پیش
مستان تو غم
را راه نیست فکرت و غم
هست کار
بوالحسن
هر
کی در چاه
طبیعت مانده
است چاره
اش نبود ز فکر
چون رسن
چونک
برپرید کاسد
گشت حبل چون یقینی
یافت کاسد گشت
ظن
همزبان
بی زبانان شو
دلا تا به گفت
و گو نباشی
مرتهن
2013
ساقیا
برخیز و می در
جام کن وز شراب
عشق دل را دام
کن
نام
رندی را بکن
بر خود درست خویشتن را
لاابالی نام
کن
چرخ
گردنده تو را
چون رام شد مرکب
بی مرکبی را
رام کن
آتش
بی باکی اندر
چرخ زن خاک تیره
بر سر ایام کن
مذهب
زناربندان
پیشه گیر خدمت
کاووس و
آذرنام کن
2014
راز
چون با من
نگوید یار من بند گردد
پیش او گفتار
من
عذر
می گوید که
یعنی خامشم با تو می
گوید دل هشیار
من
با
کسی دیگر زبان
گردد همه سر خود می
گوید و اسرار
من
در
گمان افتد دلم
زین واقعه این دل
ترسان
بدپندار من
گر
بگوید ور
نگوید راز من دل ندارد
صبر از دلدار
من
2015
فقر
را در خواب
دیدم دوش من گشتم از
خوبی او بی
هوش من
از
جمال و از
کمال لطف فقر تا
سحرگه بوده ام
مدهوش من
فقر
را دیدم مثال
کان لعل تا ز رنگش
گشتم اطلس پوش
من
بس
شنیدم های و
هوی عاشقان بس شنیدم
بانگ نوشانوش
من
حلقه
ای دیدم همه
سرمست فقر حلقه او
دیدم اندر گوش
من
بس
بدیدم نقش ها
در نور فقر بس بدیدم
نقش جان در
روش من
از
میان جان ما صد
جوش خاست چون بدیدم
بحر را در جوش
من
صد
هزاران نعره
می زد آسمان ای غلام
همچنان چاووش
من
2016
جان
من جان تو
جانت جان من هیچ
دیدستی دو جان
در یک بدن
ای
تن ار بی او به
صد جان زنده
ای جان طلب
کن جان و لاف
تن مزن
دل
از این جان
برکن و بر وی
بنه ز
آنک از این
جانی نیاید
جان مکن
از
قل الروح امر
ربی فهم شد شرح جان
ای جان نیاید
در دهن
2017
آمد
آمد در میان
خوب ختن هر دو
دستت را بشو
از جان و تن
داد
شمشیری به دست
عشق و گفت هرچ بینی
غیر من گردن
بزن
اندر
آب انداز الا
نوح را هر که
باشد خوب و زشت و مرد
و زن
هر
که او اندر دل
نوح است رست هر که در
پستی است در
دریا فکن
2018
مرغ
خانه با هما
پر وا مکن پر نداری
نیت صحرا مکن
چون
سمندر در دل
آتش مرو وز مری تو
خویش را رسوا
مکن
درزیا
آهنگری کار تو
نیست تو ندانی
فعل آتش ها
مکن
اول
از آهنگران
تعلیم گیر ور
نه بی تعلیم
تو آن را مکن
چون
نه ای بحری تو
بحر اندرمشو قصد موج و
غره دریا مکن
ور
کنی پس گوشه
کشتی بگیر دست خود
را تو ز کشتی
وا مکن
گر
بیفتی هم در
آتش کشتی بیفت تکیه تو
بر پنجه و بر
پا مکن
چرخ
خواهی صحبت
عیسی گزین ور نه قصد
گنبد خضرا مکن
میوه
خامی مقیم شاخ
باش بی معانی
ترک این اسما
مکن
شمس
تبریزی مقیم
حضرت است تو مقام
خویش جز آن جا
مکن
2019
ای
ببرده دل تو
قصد جان مکن و آنچ من
کردم تو جانا
آن مکن
بنگر
اندر درد من
گر صاف نیست درد خود
مفرستم و
درمان مکن
داد
ایمان داد زلف
کافرت یک سر
مویی ز کفر
ایمان مکن
عادت
خوبان جفا
باشد جفا هم بر آن
عادت بر او
احسان مکن
گر
چه دل بر مرگ
خود بنهاده
ایم در جفا
آهسته تر
چندان مکن
عیش
ما را مرگ
باشد پرده دار پرده پوش
و مرگ را
خندان مکن
ای
زلیخا فتنه
عشق از تو است یوسفی را
هرزه در زندان
مکن
چون
سر رندان
نداری وقت عیش وعده ها
اندر سر رندان
مکن
نور
چشم عاشقان
آخر تویی عیش ها بر
کوری ایشان
مکن
نقدکی
را از یکی
مفلس مبر از حریصی
نقد او در کان
مکن
شب
روان را همچو
استاره مسوز راه خود
را پر ز
رهبانان مکن
شمس
تبریزی یکی
رویی نمای تا ابد تو
روی با جانان
مکن
2020
ای
خدا این وصل
را هجران مکن سرخوشان
عشق را نالان
مکن
باغ
جان را تازه و
سرسبز دار قصد این
مستان و این
بستان مکن
چون
خزان بر شاخ و
برگ دل مزن خلق را
مسکین و
سرگردان مکن
بر
درختی کآشیان
مرغ توست شاخ مشکن
مرغ را پران
مکن
جمع
و شمع
خویش را برهم
مزن دشمنان را
کور کن شادان
مکن
گر
چه دزدان خصم
روز روشنند آنچ می
خواهد دل
ایشان مکن
کعبه
اقبال این
حلقه است و بس کعبه
اومید را
ویران مکن
این
طناب خیمه را
برهم مزن خیمه توست
آخر ای سلطان
مکن
نیست
در عالم ز
هجران تلختر هرچ خواهی
کن ولیکن آن
مکن
2021
صبحدم
شد زود برخیز
ای جوان رخت بربند
و برس در
کاروان
کاروان
رفت و تو غافل
خفته ای در زیانی
در زیانی در
زیان
عمر
را ضایع مکن
در معصیت تا تر و
تازه بمانی
جاودان
نفس
شومت را بکش
کان دیو توست تا ز جیبت
سر برآرد
حوریان
چون
بکشتی نفس
شومت را یقین پای
نه بر بام
هفتم آسمان
چون
نماز و روزه
ات مقبول شد پهلوانی
پهلوانی
پهلوان
پاک
باش و خاک این
درگاه باش کبر کم کن
در سماع
عاشقان
گر
سماع عاشقان
را منکری حشر گردی
در قیامت با
سگان
گر
غلام شمس
تبریزی شدی نعره زن
کالحمد لک یا
مستعان
2022
ای
زیان و ای
زیان و ای
زیان هوشیاری
در میان
مستیان
گر
بیاید
هوشیاری راه
نیست ور بیاید
مست گیر
اندرکشان
گر
خماری باده
خواهی اندرآ نان پرستی
رو که این جا
نیست نان
آنک
او نان را بت
خود کرده است کی درآید
در میان این
بتان
ور
درآید چادر
اندر رو کشند تا
نبیند رویشان
آن قلتبان
سیمبر
خواهیم و زیبا
همچو خویش سیم
نستانیم پیدا
و نهان
آنک
او خوبی به
سیم و زر
فروخت روسپی
باشد نه حوران
جنان
تا
نگردی پاک دل
چون جبرئیل گر چه
گنجی درنگنجی
در جهان
چشم
خود را شسته
عارف بیست سال مشک مشک
آورده از اشک
روان
معتمد
شو تا درآیی
در حرم اولا
بربند از گفتن
دهان
شمس
تبریزی گشاید
راه شرق چون شوی
بسته دهان و
رازدان
2023
رو
قرار از دل
مستان بستان رو خراج
از گل بستان
بستان
کله
مه ز سر مه
برگیر گرو گل ز
گلستان بستان
سخن
جان رهی گفتی
دوش آن توست
آن هله بستان
بستان
ای
که در باغ رخش
ره بردی گل تازه
به زمستان
بستان
ای
که از ناز
شهان می ترسی طفل عشقی
سر پستان
بستان
دل
قوی دار چو
دلبر خواهی دل خود از
دل سستان
بستان
چابک
و چست رو اندر
ره عشق مهره را
از کف چستان
بستان
2024
مات
خود را صنما
مات مکن بجز از
لطف و مراعات
مکن
خرده
و بی ادبی ها
که برفت عفو کن
هیچ مکافات
مکن
وقت
رحم است بکن
کینه مکش بنده را
طعمه آفات مکن
به
سر تو که
جدایی مندیش جز که
پیوند و
ملاقات مکن
خاک
خود را به
زمین برمگذار منزلش جز
به سماوات مکن
اولش
جز به سوی
خویش مکش آخرش جز
که سعادات مکن
آنچ
خو کرد ز لطفت
برسان ترک تیمار
و جرایات مکن
بنده
اهل خرابات
توایم پشت ما را
به خرابات مکن
ما
که باشیم که
گوییم مکن چونک
گفتیم ممارات
مکن
2025
ای
به انکار سوی
ما نگران من نیم با
تو دودل چون
دگران
سخن
تلخ چه می
اندیشی ای تو
سرمایه جمله
شکران
بر
دل سوخته ام
آبی زن که تویی
دلبر پرخون
جگران
ز
غمم همچو کمان
تیر مزن چه زنی
تیر سوی بی
سپران
با
گل از تو گله
ها می کردم گفت من هم
ز ویم جامه
دران
گفت
نرگس که ز من
پرس او را که منم
بنده صاحب
نظران
که
چو من جمله
چمن سوخته اند ز آتش او ز
کران تا به
کران
مه
و خورشید ز
عشق رخ او اندر این
چرخ ز زیر و
زبران
بحر
در جوش از این
آتش تیز چرخ خم
داده از این
بار گران
کوه
بسته ست کمر
خدمت را که شماریش
ز بسته کمران
بانگ
ارواح به من
می آید که بگو
حالت این بی
صوران
با
کی گویم به
جهان محرم کو چه خبر
گویم با بی
خبران
ظاهر
بحر بود جای
خسان باطن بحر
مقام گهران
ظاهر
و باطن من خاک
خسی کو بر این
بحر بود ره
گذران
غزل
بی سر و بی
پایان بین که ز
پایان بردت تا
به سران
2026
به
شکرخنده
ببردی دل من بشکن شکر
دل را مشکن
دل
ما را که ز جا
برکندی به تو آمد
پر و بالش
بمکن
بنگر
تا به چه لطفش
بردی رحم کن هر
نفسش زخم مزن
جانم
اندر پی دل می
آید چه کند بی
تو در این
قالب تن
بی
تو دل را نبود
برگ جهان بی تو گل
را نبود برگ
چمن
هین
چرا بند شکستی
خاموش یا مگر
نیست تو را
بند دهن
2027
ای
امتان باطل بر
نان
زنید بر نان وی امتان
مقبل بر جان
زنید بر جان
حیوان
علف کشاند غیر
علف نداند آن آدمی
بود کو جوید
عقیق و مرجان
آن
باغ ها بخفته
وین باغ ها
شکفته وین قسمتی
است رفته در
بارگاه سلطان
جان
هاست نارسیده
در دام ها
خزیده جان هاست
برپریده ره
برده تا به
جانان
جانی
ز شرح افزون
بالای چرخ
گردون چست و
لطیف و موزون
چون مه به برج
میزان
جانی
دگر چو آتش
تند و حرون و
سرکش کوتاه عمر
و ناخوش همچون
خیال شیطان
ای
خواجه تو
کدامی یا پخته
یا که خامی سرمست نقل
و جامی یا
شهسوار میدان
روزی
به سوی صحرا
دیدم یکی معلا اندر هوا به
بالا می کرد
رقص و جولان
هر
سو از او
خروشی او ساکن
و خموشی سرسبز و سبزپوشی
جانم بماند
حیران
گفتم
که در چه شوری
کز وهم خلق
دوری تو نور
نور نوری یا
آفتاب تابان
گفتا
دلم تنگ شد تن
نیز هم سبک شد تا
پاگشاده گشتم
از چارمیخ
ارکان
گفتم
که ای امیرم
شادت کنار
گیرم بسیار
لابه کردم
گفتا که نیست
امکان
گفتم
بیا وفا کن
وین ناز را
رها کن شاخی شکر
سخا کن چه کم
شود از آن کان
گفتا
که من فنایم
اندر کنار
نایم نقشی همی
نمایم از بهر
درد و درمان
گفتم
تو را نباید
خود دفع کم
نیاید پنجه
بهانه زاید از
طبعت ای
سخندان
گفتا
ز سر یک تو
باور کجا کنی
تو طفلی و
درست ابجد
برگیر لوح و
می خوان
گفتم
همین سیاست می
کن حلال بادت صد گونه
دفع می ده می
کش مرا به
هجران
زود
از زبان دیگر
صد پاسخ چو
شکر برخواند
بر من از بر
گشتم خراب و
سکران
بسیار
اشک راندم تا
دیر مست ماندم تا که
برون شد آن شه
چون جان ز نقش
انسان
داغی
بماند حاصل
زان صحبت اندر
این دل داغی که
از لذیذی ارزد
هزار احسان
فرمود
مشکلاتی در وی
عجب عظاتی خامش در
زبان ها آن می
نیاید آسان
2028
گر
چه بسی نشستم
در نار تا به
گردن اکنون در
آب وصلم با
یار تا به
گردن
گفتم
که تا به گردن
در لطف هات
غرقم قانع
نگشت از من
دلدار تا به
گردن
گفتا
که سر قدم کن
تا قعر عشق می
رو زیرا که
راست ناید این
کار تا به
گردن
گفتم
سر من ای جان
نعلین توست
لیکن قانع شو
ای دو دیده
این بار تا به
گردن
گفتا
تو کم ز خاری
کز انتظار گل
ها در خاک بود نه مه
آن خار تا به
گردن
گفتم
که خار چه بود
کز بهر
گلستانت در خون چو
گل نشستم
بسیار تا به
گردن
گفتا
به عشق رستی
از عالم کشاکش کان جا
همی کشیدی
بیگار تا به
گردن
رستی
ز عالم اما از
خویشتن نرستی عار است
هستی تو وین
عار تا به
گردن
عیاروار
کم نه تو دام و
حیله کم کن در
دام خویش ماند
عیار تا به
گردن
دامی
است دام دنیا
کز وی شهان و
شیران ماندند
چون سگ اندر
مردار تا به
گردن
دامی
است طرفه تر
زین کز وی
فتاده بینی بی عقل تا
به کعب و
هشیار تا به
گردن
بس
کن ز گفتن آخر
کان دم بود
بریده کز تاسه
نبود آخر
گفتار تا به
گردن
2029
ای
مرغ آسمانی
آمد گه پریدن وی آهوی
معانی آمد گه
چریدن
ای
عاشق جریده بر
عاشقان گزیده بگذر ز
آفریده بنگر
در آفریدن
آمد
تو را فتوحی
روحی چگونه
روحی کو چون
خیال داند در
دیده ها دویدن
این
دم حکم بیاید
تعلیم نو
نماید بی گوش سر
شنیدن بی دیده
ماه دیدن
داند
سبل ببردن هم
مرده زنده
کردن هم تخت و
بخت دادن هم
بنده پروریدن
آن
یوسف معانی و
آن گنج
رایگانی خود را
اگر فروشد دانی
عجب خریدن
کو
مشتری واقف در
دو دم مخالف در پرده
ساز کردن در
پرده ها دویدن
ای
عاشق موفق وی
صادق مصدق می بایدت
چو گردون بر
قطب خود تنیدن
در
بیخودی تو خود
را می جوی تا
بیابی زیرا فراق
صعب است خاصه
ز حق بریدن
لب
را ز شیر
شیطان می کوش
تا بشویی چون شسته
شد توانی
پستان دل
مکیدن
ای
عشق آن جهانی
ما را همی
کشانی احسنت ای
کشنده شاباش
ای کشیدن
هم
آفتاب داند از
شرق رو نمودن ار
نی به مرکز او
نتوان به تک
رسیدن
خامش
که شرح دل را
گر راه گفت
بودی در کوه
درفتادی چون
بحر برطپیدن
تبریز
شمس دین را هم
ناگهان ببینی وآنگه از
او بیابی صبح
ابد دمیدن
2030
گفتی
مرا که چونی
در روی ما نظر
کن گفتی خوشی
تو بی ما زین
طعنه ها گذر
کن
گفتی
مرا به خنده
خوش باد
روزگارت کس بی تو
خوش نباشد رو
قصه دگر کن
گفتی
ملول گشتم از
عشق چند گویی آن کس که
نیست عاشق گو
قصه مختصر کن
در
آتشم در آبم
چون محرمی نیابم کنجی روم
که یا رب این
تیغ را سپر کن
گستاخمان
تو کردی گفتی
تو روز اول حاجت
بخواه از ما
وز درد ما خبر
کن
گفتی
شدم پریشان از
مفلسی یاران بگشا دو
لب جهان را
پردر و پرگهر
کن
گفتی
کمر به خدمت
بربند تو به
حرمت بگشا دو
دست رحمت بر
گرد من کمر کن
2031
ای
محو راه گشته
از محو هم سفر
کن چشمی ز دل
برآور در عین
دل نظر کن
دل
آینه است چینی
با دل چو
همنشینی صد تیغ
اگر ببینی هم
دیده را سپر
کن
دانم
که برشکستی تو
محو دل شدستی در عین
نیست هستی یک
حمله دگر کن
تا
بشکنی شکاری
پهلوی چشمه
ساری ای شیر
بیشه دل چنگال
در جگر کن
چون
شد گرو گلیمی
بهر در یتیمی با فتنه
عظیمی تو دست
در کمر کن
ماییم
ذره ذره در
آفتاب غره از
ذره خاک بستان
در دیده قمر
کن
از
ما نماند برجا
جان از جنون و
سودا ای پادشاه
بینا ما را ز
خود خبر کن
در
عالم منقش ای
عشق همچو آتش هر نقش را
به خود کش وز
خویش جانور کن
ای
شاه هر چه
مردند رندان
سلام کردند مستند و
می نخوردند آن
سو یکی گذر کن
سیمرغ
قاف خیزد در
عشق شمس تبریز آن پر هست
برکن وز عشق
بال و پر کن
2032
من
از کی باک
دارم خاصه که
یار با من از سوزنی
چه ترسم و آن
ذوالفقار با
من
کی
خشک لب بمانم
کان جو مراست
جویان کی غم خورد
دل من و آن
غمگسار با من
تلخی
چرا کشم من من
غرق قند و حلوا در من کجا
رسد دی و آن
نوبهار با من
از
تب چرا خروشم
عیسی طبیب
هوشم وز سگ چرا
هراسم میر
شکار با من
در
بزم چون نیایم
ساقیم می
کشاند چون شهرها
نگیرم و آن
شهریار با من
در
خم خسروانی می
بهر ماست
جوشان این جا چه
کار دارد رنج
خمار با من
با
چرخ اگر ستیزم
ور بشکنم
بریزم عذرم
چه حاجت آید و
آن خوش عذار
با من
من
غرق ملک و
نعمت سرمست
لطف و رحمت اندر کنار
بختم و آن خوش
کنار با من
ای
ناطقه معربد
از گفت سیر
گشتم خاموش کن
وگر نی صحبت
مدار با من
2033
جانا
نخست ما را
مرد مدام
گردان وآنگه
مدام درده ما
را مدام
گردان
از
ما و خدمت ما
چیزی نیاید ای
جان هم تو بنا
نهادی هم تو
تمام گردان
دارالسلام
ما را
دارالملام
کردی دارالملام
ما را
دارالسلام
گردان
این
راه بی نهایت
گر دور و گر
دراز است از فضل بی
نهایت بر ما
دو گام گردان
ما
را اسیر کردی
اماره را
امیری ما را امیر
گردان او را
غلام گردان
انعام
عام خود را
کردی نصیب
خاصان انعام خاص
خود را امروز
عام گردان
هر
ذره را ز فضلت
خورشیدییی
دگر ده خورشید
فضل خود را بر
جمله رام
گردان
در
کام ما دعا را
چون شهد و شیر
خوش کن و آن را که
گوید آمین هم
دوستکام
گردان
2034
ای
دل ز شاه
حوران یا قبله
صبوران کن شکر با
شکوران تو
فتنه را
مشوران
من
مرد فتنه جویم
من ترک این
نگویم من دست از
او نشویم تو
فتنه را
مشوران
سرخیل
بی دلانم
استاد
منبلانم من عاشق
فلانم تو فتنه
را مشوران
از
من مپرس چونم
می بین که غرق
خونم این هم نه
ام فزونم تو
فتنه را
مشوران
من
رستمم و روحم
طوفان قوم
نوحم سرمست آن
صبوحم تو فتنه
را مشوران
تو
نقش را نخوانی
زیرا در این
جهانی تا این
قدر بدانی تو
فتنه را
مشوران
2035
آن
خوب را طلب کن
اندر میان
حوران مشنو کسی
که گوید آن
فتنه را
مشوران
در
دل چو نقش
بندد جان از
طرب بخندد صد
گون شکر بجوشد
از تلخی
صبوران
از
پرتوی که افتد
در چشم ها ز
رویش خارش چه
افتد از وی در
چشم های کوران
2036
امروز
سرکشان را
عشقت جلوه
کردن آورد بار
دیگر یک یک
ببسته گردن
رو
رو تو در
گلستان بنگر
به گل پرستان یک لحظه
سجده کردن یک لحظه
باده خوردن
نگذارد
آن شکرخو بر
ما ز ما یکی مو چون
صوفیان جان را
این است سر
ستردن
دندان
تو چو شد سست
بر جاش دیگری
رست می دانک
همچنین است بر
مرد جان سپردن
ای
خصم شمس تبریز
ای دزد راه و
منکر می باش در
شکنجه از خویش
و درفشردن
2037
چون
جان تو می
ستانی چون شکر
است مردن با تو ز
جان شیرین
شیرینتر است
مردن
بردار
این طبق را
زیرا خلیل حق
را باغ است و
آب حیوان گر
آذر است مردن
این
سر نشان مردن
و آن سر نشان
زادن زان سرکشی
نمیرد نی زین
مراست مردن
بگذار
جسم و جان شو
رقصان بدان
جهان شو مگریز اگر
چه حالی شور و
شر است مردن
والله
به ذات پاکش
نه چرخ گشت
خاکش با قند
وصل همچون
حلواگر است
مردن
از
جان چرا
گریزیم جان
است جان سپردن وز کان
چرا گریزیم
کان زر است
مردن
چون
زین قفص برستی
در گلشن است
مسکن چون این
صدف شکستی چون
گوهر است مردن
چون
حق تو را
بخواند سوی خودت
کشاند چون جنت
است رفتن چون
کوثر است مردن
مرگ
آینه ست و
حسنت در آینه
درآمد آیینه
بربگوید خوش
منظر است مردن
گر
مومنی و شیرین
هم مومن است
مرگت ور کافری
و تلخی هم
کافر است مردن
گر
یوسفی و خوبی
آیینه ات چنان
است ور نی در
آن نمایش هم
مضطر است مردن
خامش
که خوش زبانی
چون خضر جاودانی کز آب
زندگانی کور و
کر است مردن
2038
از
زنگ لشکر آمد
بر قلب لشکرش
زن ای سرفراز
مردی مردانه
بر سرش زن
چون
آتش آر حمله
کو هیزم است
جمله از آتش دل
خود در خشک و
در ترش زن
گر
بحر با تو
کوشد در کین
تو بجوشد آتش کن آب
او را در در و
گوهرش زن
هر
تیر کز تو پرد هفت
آسمان بدرد ای قاب
قوس تیری بر
پشت اسپرش زن
هر
کس که بی سر
آید تو دست بر
سرش نه و آن کس که
باسر آید تو
زخم خنجرش زن
جانی
که برفروزد در
عشق تو بسوزد خواهی که
تازه گردد در
حوض کوثرش زن
از
لعل می فروشت
سرمست کن جهان
را بستان
ز زهره چنگش
بر جام و
ساغرش زن
ای
شمس حق تبریز
هر کس که منکر
آید از جذب
نور ایمان در
جان کافرش زن
2039
رو
سر بنه به
بالین تنها
مرا رها کن ترک من
خراب شب گرد
مبتلا کن
ماییم
و موج سودا شب
تا به روز
تنها خواهی بیا
ببخشا خواهی
برو جفا کن
از
من گریز تا تو
هم در بلا
نیفتی بگزین ره
سلامت ترک ره
بلا کن
ماییم
و آب دیده در
کنج غم خزیده بر آب
دیده ما صد
جای آسیا کن
خیره
کشی است ما را
دارد دلی چو
خارا بکشد کسش
نگوید تدبیر
خونبها کن
بر
شاه خوبرویان
واجب وفا
نباشد ای زرد روی
عاشق تو صبر
کن وفا
کن
دردی
است غیر مردن
آن را دوا
نباشد پس من
چگونه گویم
کاین درد را
دوا کن
در
خواب دوش پیری
در کوی عشق
دیدم با دست
اشارتم کرد که
عزم سوی ما کن
گر
اژدهاست بر ره
عشقی است چون
زمرد از برق
این زمرد هی
دفع اژدها کن
بس
کن که بیخودم
من ور تو
هنرفزایی تاریخ
بوعلی گو
تنبیه
بوالعلا کن
2040
روز
است ای دو
دیده در روزنم
نظر کن تو اصل
آفتابی چون
آمدی سحر کن
بردار
طالبان را وز
هفت بحر بگذر منگر به
گاو و ماهی وز
صد چنین گذر
کن
پیدا
بکن که پاکی
از کون و پست و
بالا وین خانه
کهن را بی زیر
و بی زبر کن
عالم
فناست جمله در
یک دمش بقا کن ماری
است زهر دارد
تو زهر او شکر
کن
هر
سو که خشک بینی
تو چشمه ای
روان کن هر جا که
سنگ بینی از
عکس خود گهر
کن
اندر
قفای عاشق هر
سو که خصم
بینی او را به
زخم سیلی اندر
زمان به درکن
تا
چند عذر گویی
کورند و می
نبینند گر کورشان
نخواهی در
دیده شان نظر
کن
خواهی
که پرده هاشان
در دیده ها
نباشد فرما تو
پردگی را کز
پرده ها عبر
کن
فرمان
تو راست مطلق
با جمع در
میان نه بستم قبای
عطلت هم چاره
کمر کن
ای
آفتاب عرشی ای
شمس حق تبریز چون ماه
نو نزارم رویم
تو در قمر کن
2041
پروانه
شد در آتش
گفتا که
همچنین کن می
سوخت و پر همی
زد بر جا که
همچنین کن
شمع
و فتیله بسته
با گردن شکسته می گفت
نرم نرمک با
ما که همچنین
کن
مومی
که می گدازد
با سوز می
بسازد در تف و
تاب داده خود
را که همچنین
کن
گر
سیم و زر
فشانی در سود
این جهانی سودت
ندارد آن ها
الا که همچنین
کن
دامان
پر ز گوهر کرد
و نشست بر سر وز رشک
تلخ گشته دریا
که همچنین کن
از
نیک و بد بریده
وز دام ها
پریده بر کوه
قاف رفته عنقا
که همچنین کن
رخساره
پاک کرده
دراعه چاک
کرده با خار
صبر کرده گل
ها که همچنین
کن
صد
ننگ و نام
هشته با عقل
خصم گشته بر
مغزها دویده
صهبا که
همچنین کن
خالی
شده ست و ساده
نه چشم
برگشاده لب بر لبش
نهاده سرنا که
همچنین کن
چل
سال چشم آدم
در عذر داشت
ماتم گفته به
کودکانش بابا
که همچنین کن
خاموش
باش و صابر
عبرت بگیر آخر خامش شده
ست و گریان
خارا که
همچنین کن
تبریز
شمس دین را
بین کز ضیای
جانی پر
کرده از جلالت
صحرا که
همچنین کن
2042
ای
سنگ دل تو جان
را دریای
پرگهر کن ای زلف شب
مثالش در نیم
شب سحر کن
چنگی
که زد دل و جان
در عشق بانوا
کن نی های بی
زبان را زان
شهد پرشکر کن
چون
صد هزار در در
سمع و بصر تو
داری یک دامنی
از آن در در
کار کور و کر
کن
از
خون آن جگرها
که بوی عشق
دارد از بهر
اهل دل را یک
قلیه جگر کن
بس
شیوه ها که
کردند جان ها
و ره نبردند ای چاره
ساز جان ها یک
شیوه دگر کن
مرغان
آب و گل را
پرها به گل
فروشد ای تو
همای دولت پر
برفشان سفر کن
چون
دیو ره بپیما
تا بینی آن
پری را و
اندر بر چو
سیمش تو کار
دل چو زر کن
هر
چت اشارت آید
چون و چرا رها
کن با خوی
تند آن مه
زنهار سر به
سر کن
پای
ملخ که جان
است چون مور
پیش او بر در پیش آن
سلیمان بر هر
رهی حشر کن
آبی
است تلخ دریا
در زیر گنج
گوهر بگذار آب
تلخش تو زیر او
زبر کن
ماری
است مهره دارد
زان سوی زهر
در سر ور ز آنک
مهره خواهی از
زهر او گذر کن
خواهی
درخت طوبی نک
شمس حق تبریز خواهی تو
عیش باقی در
ظل آن شجر کن
2043
دیدی
چه گفت بهمن
هیزم بنه چو
خرمن گر دی
نکرد سرما
سرمای هر دو
بر من
سرما
چو گشت سرکش
هیزم بنه در
آتش هیزم
دریغت آید
هیزم به است
یا تن
نقش
فناست هیزم
عشق خداست آتش درسوز نقش
ها را ای جان
پاکدامن
تا
نقش را نسوزی
جانت فسرده
باشد مانند بت
پرستان دور از
بهار و مومن
در
عشق همچو آتش
چون نقره باش
دلخوش چون زاده
خلیلی آتش تو
راست مسکن
آتش
به امر
یزدان گردد به
پیش مردان لاله و گل
و شکوفه ریحان
و بید و سوسن
مومن
فسون بداند بر
آتشش بخواند سوزش در
او نماند ماند
چو ماه روشن
شاباش
ای فسونی
کافتد از او سکونی در آتشی
که آهن گردد
از او چو سوزن
پروانه
زان زند خود
بر آتش موقد کو را همی
نماید آتش به
شکل روزن
تیر
و سنان به
حمزه چون
گلفشان نماید در گلفشان
نپوشد کس خویش
را به جوشن
فرعون
همچو دوغی در
آب غرقه گشته بر فرق آب
موسی بنشسته
همچو روغن
اسپان
اختیاری حمال
شهریاری پالان
کشند و سرگین
اسبان کند و
کودن
چو
لک لک است
منطق بر آسیای
معنی طاحون ز
آب گردد نه از
لکلک مقنن
زان
لکلک ای برادر
گندم ز دلو
بجهد در آسیا
درافتد گردد
خوش و مطحن
وز
لکلک بیان تو
از دلو حرص و
غفلت در آسیا
درافتی یعنی
رهی مبین
من
گرم می شوم
جان اما ز گفت
و گو نی از شمس
دین زرین
تبریز همچو
معدن
2044
جانا
بیار باده و
بختم
بلند کن زان حلقه
های زلف دلم
را کمند کن
مجلس
خوش است و ما و
حریفان همه
خوشیم آتش بیار
و چاره مشتی
سپند کن
زان
جام بی دریغ
در اندیشه ها
بریز در بیخودی
سزای دل
خودپسند کن
ای
غم برو برو بر
مستانت کار
نیست آن را که
هوشیار بیابی
گزند کن
مستان
مسلمند ز
اندیشه ها و
غم آن
کو نشد مسلم
او را نژند کن
ای
جان مست مجلس
ابرار یشربون بر گربه
اسیر هوا ریش
خند کن
ریش
همه به دست
اجل بین و رحم
کن از مرگ
وارهان همه را
سودمند کن
عزم
سفر کن ای مه و
بر گاو نه تو
رخت با شیرگیر
مست مگو ترک
پند کن
در
چشم ما نگر
اثر بیخودی
ببین ما
را سوار اشقر
و پشت سمند کن
یک
رگ اگر در این
تن ما هوشیار
هست با او
حساب دفتر
هفتاد و اند
کن
ای
طبع روسیاه
سوی هند بازرو وی عشق
ترک تاز سفر
سوی جند کن
آن
جا که مست
گشتی بنشین
مقیم شو و آن جا که
باده خوردی آن
جا فکند کن
در
مطبخ خدا اگرت قوت
روح نیست آن گاه سر
در آخر این
گوسفند کن
خواهی
که شاهدان فلک
جلوه گر شوند دل را
حریف صیقل
آیینه رند کن
ای
دل خموش کن
همه بی حرف گو
سخن بی لب
حدیث عالم بی
چون و چند کن
2045
تو
آب روشنی تو
در این آب گل
مکن دل را
مپوش پرده دل
را تو دل مکن
پاکان
به گرد در به
تماشا نشسته
اند دل
را و خویش را ز
عزیزان خجل
مکن
دل
نعره می زند
که بکش خویش
را ز عشق ور جمله
جان نگردی دل
را بحل مکن
مس
را که زر کنند
یکی علم دیگر
است زین ها که
می کنی نشود
زر بهل مکن
دوری
بگشت این تن
کز دل بگشته
ای سی سال
دور باشد سی
را چهل مکن
چیزی
که زیر هاون
افلاک سوده شد این سرمه
نیست دیده از
آن مکتحل مکن
هنگامه
هاست در ره هر
جا مه ای است
رو بی گاه
گشت روز تو
خود مشتغل مکن
2046
مستی
و عاشقی و
جوانی و جنس
این آمد بهار
خرم و گشتند
همنشین
صورت
نداشتند مصور
شدند خوش یعنی
مخیلات
مصورشده ببین
دهلیز
دیده است دل
آنچ به دل
رسید در دیده
اندرآید صورت
شود یقین
تبلی
السرایر است و
قیامت میان
باغ دل ها همی
نمایند آن
دلبران چین
یعنی
تو نیز دل
بنما گر دلیت
هست تا کی
نهان بود دل
تو در میان
طین
ایاک
نعبد است
زمستان دعای
باغ در نوبهار
گوید ایاک
نستعین
ایاک
نعبد آنک به
دریوزه آمدم بگشا در
طرب مگذارم
دگر حزین
ایاک
نستعین که ز
پری میوه ها اشکسته می
شوم نگهم دار
ای معین
هر
لحظه لاله
گوید با گل که
ای عجب نرگس چه
خیره می نگرد
سوی یاسمین
سوسن
زبان برون کند
افسوس می کند گوید سمن
فسوس مکن بر
کس ای لسین
یکتا
مزوری است
بنفشه شده
دوتا نیلوفر
است واقف
تزویرش ای
قرین
سر
چپ و راست می
فکند سنبل از
خمار اریاح بر
یسارش و
ریحانش در
یمین
سبزه
پیاده می دود
اندر رکاب سرو غنچه نهان
همی کند از
چشم بد جبین
بید
پیاده بر لب
جو اندر آینه حیران که
شاخ تر ز چه
افشاند آستین
اول
فشاندنی است
که تا جمع
آورد وآنگه کند
نثار درافشان
واپسین
در
باغ مجلسی چو
نهاد
آفریدگار مرغان چو
مطربان
بسرایند
آفرین
آن
میر مطربان که
ورا نام بلبل
است مست است و
عاشق گل از آن
است خوش حنین
گوید
به کبک فاخته
کآخر کجا بدیت گوید
بدان طرف که
مکان نبود و
مکین
شاهین
به باز گوید
کاین صیدهای
خوب کی صید
کرد از عدم
آورد بر زمین
یک
جوق گلرخان و
دگر جوق
نوخطان کاندر
حجاب غیب
کرامند و
کاتبین
ما
چند صورتیم
یزک وار آمده نک می
رسند لشکر
خوبان از آن
کمین
یوسف
رخان رسند ز
کنعان آن جهان شیرین
لبان رسند ز
دریای انگبین
نک
نامه شان رسید
به خرما و
نیشکر و آن نار
دانه دانه و
بی هیچ دانه
بین
ای
وادیی که سیب
در او رنگ و
بوی یافت مغز ترنج
نیز معطر شد و
ثمین
انگور
دیر آمد زیرا
پیاده بود دیر آ و
پخته آ که
تویی فتنه ای
مهین
ای
آخرین سابق و ای
ختم میوه ها وی چنگ
درزده تو به
حبل الله متین
شیرینیت
عجایب و تلخیت
خود مپرس چون عقل
کز وی است شر و
خیر و کفر و
دین
اندر
بلا چو شکر و
اندر رخا نبات تلخی بلای
توست چو خار
ترنگبین
ای
عارف معارف و
ای واصل اصول ای دست تو
دراز و زمانه
تو را رهین
از
دست توست
خربزه در خانه
ای نهان در نی
دریچه نی که
تو جانی و من
جنین
از
تو کدو گریخت
رسن بازیی
گرفت آن نیم
کوزه کی رهد
از چشمه معین
چون
گوش تو نداشت
ببستند گردنش گوشش اگر
بدی بکشیدیش
خوش طنین
فی
جیدها ببست
خدا حبل من
مسد زیرا
نداشت گوش به
پیغام مستبین
گوشی
که نشنود ز
خدا گوش خر
بود از حق شنو
تو هر نفسی
دعوت مبین
ای
حلق تو ببسته
تقاضای حلق و
فرج بی گوش
چون کدو تو
رسن بسته بر
وتین
حلقه
به گوش شه شو و
حلق از رسن
بخر مردم ز
راه گوش شود
فربه و سمین
باقیش
برنویسد آن
شهریار لوح نقاش چین
بگوید تو نقش ها
مچین
نقاش
چین بگفتم آن
روح محض را آن خسرو یگانه
تبریز شمس دین
2047
می
آیدم ز رنگ تو
ای یار بوی آن برکنده ای
به خشم دل از
یار مهربان
از
آفتاب روی تو
چون شکل خشم
تافت پشتم خم
است و سینه
کبودم چو
آسمان
زان
تیرهای غمزه
خشمین که می
زنی صد قامت
چو تیر خمیده
ست چون کمان
از
پرسشم ز خشم
لب لعل بسته
ای جان ماندم
ز غصه این یا
دل و زبان
لطف
تو نردبان بده
بر بام دولتی ای لطف
واگرفته و
بشکسته
نردبان
این
لابه ام به
ذات خدا نیست
بهر جان ای هر دمی
خیال تو صد
جان جان جان
یاد
آر دلبرا که ز
من خواستی شبی نقشی
ز جان خون شده
من دادمت نشان
جانا
به حق آن شب
کان زلف جعد را در گردنم
درافکن و
سرمست می کشان
تا
جان باسعادت
غلطان همی رود چوگان دو
زلف و گوی دل و
دشت لامکان
کرسی
عدل نه تو به
تبریز شمس دین تا عرش
نور گیرد و
حیران شود
جهان
2048
آن
کیست ای خدای کز
این دام
خامشان ما را همی
کشد به سوی
خود کشان کشان
ای
آنک می کشی تو
گریبان جان ما از جمع
سرکشان به سوی
جمع سرخوشان
بگرفته
گوش ما و
بسوزیده هوش
ما ساقی
باهشانی و
آرام بی هشان
بی
دست می کشی تو
و بی تیغ می
کشی شاگرد چشم
تو نظر بی گنه
کشان
آب
حیات نزل
شهیدان عشق
توست این
تشنه کشتگان
را ز آن نزل می
چشان
دل
را گره گشای
نسیم وصال توست شاخ امید
را به نسیمی
همی فشان
خود
حسن ساکن است
و مقیم اندر
آن وجود زان
ساکنند زیر و
زبر این
مفتشان
مقصود
ره روان همه
دیدار ساکنان مقصود
ناطقان همه
اصغای خامشان
آتش
در آب گشته
نهان وقت جوش
آب چون آب
آتش آمد الغوث
ز آتشان
در
روح دررسی چو
گذشتی ز نقش
ها وز چرخ
بگذری چو
گذشتی ز مه
وشان
همیان
چه می نهی به
امانت به
مفلسان پا را چه
می نهی تو به
دندان گربشان
از
نو چو میر
گولان بستد
کلاه و کفش خواهی تو
روستایی
خواهی ز
اکدشان
دانش
سلاح توست و
سلاح از نشان
مرد مردی چو
نیست به که
نباشد تو را
نشان
دیگر
مگو سخن که سخن
ریگ آب توست خورشید را
نگر چو نه ای
جنس اعمشان
2049
ای
دم به دم مصور
جان از درون
تن نزدیکتر ز
فکرت این نکته
ها به من
ز
آینده و گذشته
چرا یاد می
کنم که
لذت زمانی و
هم قبله زمن
جان
حقایقی و
خیالات دلربا و آن نقش
های مه که
نگنجد در این
دهن
2050
جانا
بیار باده و
بختم تمام کن عیش مرا
خجسته چو
دارالسلام کن
زهره
کمین کنیزک
بزم و شراب
توست دفع کسوف
دل کن و مه را
غلام کن
همچون
مسیح مایده از
آسمان بیار از
نان و شوربا
بشری را فطام
کن
مشتی
فسرده را به
دم گرم بشکفان مشتی گدای
را شه
بااحتشام کن
این
روی پرگره را
خندان و شاد
کن این عمر
منقطع را عمری
مدام کن
ای
شوق هر دماغ
سر عاشقان
بخار وی ذوق هر
مقام بر ما
مقام کن
آن
خانه را که
جام نباشد چو
نیست نور ما خانه
ساختیم تو
تدبیر جام کن
ما
را وظیفه هاست
ز لطف تو صد
هزار درمانده
گشت دل که چه
گوید کدام کن
خاموش
کن که دوست
مجیب است بی
سوال نظاره کرم
کن و ترک کلام
کن
2051
می
بینمت که عزم
جفا می کنی
مکن عزم عتاب
و فرقت ما می
کنی مکن
در
مرغزار غیرت
چون شیر
خشمگین در
خونم ای دو
دیده چرا می
کنی مکن
بخت
مرا چو کلک
نگون می کنی
مکن پشت مرا
چو دال دوتا
می کنی مکن
ای
تو تمام لطف
خدا و عطای او خود را
نکال و قهر
خدا می کنی
مکن
پیوند
کرده ای کرم و
لطف با دلم پیوند
کرده را چه
جدا می کنی
مکن
آن
بیذقی که شاه
شده ست از رخ
خوشت بازش
به مات غم چه
گدا می کنی
مکن
آن
بنده ای که
بدر شد از
پرتو رخت چون ماه
نو ز غصه دوتا
می کنی مکن
گر
گبر و مومن
است چو کشته
هوای توست بر گبر
کشته تو چه
غزا می کنی
مکن
بی
هوش شو چو
موسی و همچون
عصا خموش مانند طور
تو چه صدا می
کنی مکن
2052
ای
آنک از میانه
کران می کنی
مکن با ما ز
خشم روی گران
می کنی مکن
دربند
سود خویشی و
اندر زیان ما کس زین
نکرد سود زیان
می کنی مکن
راضی
شدی که بیش
نجویی زیان ما این از پی
رضای کیان می
کنی مکن
بر
جای باده سرکه
غم می دهی مده در جوی آب
خون چه روان
می کنی مکن
از
چهره ام نشاط
طرب می بری
مبر بر چهره
ام ز دیده
نشان می کنی
مکن
مظلوم
می کشی و تظلم
همی کنی خود راه
می زنی و فغان
می کنی مکن
پایم
به کار نیست
که سرمست
دلبرم مر مست را
بهل چه کشان
می کنی مکن
گویی
بیا که بر تو
کنم صبر را
شبان بر بره گرگ
را چه شبان می
کنی مکن
در
روز زاهدی و
به شب زاهدان
کشی امشب که
آشتی است همان
می کنی مکن
ای
دوستان ز رشک
تو خصمان
همدگر این دوست
را چه دشمن آن
می کنی مکن
گویی
که می مخور پس
اگر می همی
دهی مخمور را
چه خشک دهان
می کنی مکن
گویی
چو تیر راست
رو اندر هوای
ما پس
تیر راست را
چه کمان می
کنی مکن
گویی
خموش کن تو
خموشم نمی هلی هر موی را
ز عشق زبان می
کنی مکن
2053
با
عاشقان نشین و
همه عاشقی
گزین با آنک
نیست عاشق یک
دم مشو قرین
ور
ز آنک یار
پرده عزت
فروکشید آن را که
پرده نیست برو
روی او ببین
آن
روی بین که بر
رخش آثار روی
او است آن
را نگر که
دارد خورشید
بر جبین
از
بس که آفتاب
دو رخ بر رخش
نهاد شهمات می
شود ز رخش ماه
بر زمین
در
طره هاش نسخه
ایاک نعبد است در چشم
هاش غمزه ایاک
نستعین
بی
خون و بی رگ
است تنش چون
تن خیال بیرون و
اندرون همه
شیر است و انگبین
از
بس که در کنار
همی گیردش
نگار بگرفت بوی
یار و رها کرد
بوی طین
صبحی
است بی سپیده
و شامی است بی
خضاب ذاتی است
بی جهات و
حیاتی است بی
حنین
کی
نور وام خواهد
خورشید از
سپهر کی بوی
وام خواهد
گلبن ز یاسمین
بی
گفت شو چو
ماهی و صافی
چو آب بحر تا زود بر
خزینه گوهر
شوی امین
در
گوش تو بگویم
با هیچ کس مگو این جمله
کیست مفتخر
تبریز شمس دین
2054
بشنیده
ام که عزم سفر
می کنی مکن مهر حریف
و یار دگر می
کنی مکن
تو
در جهان غریبی
غربت چه می
کنی قصد کدام خسته
جگر می کنی
مکن
از
ما مدزد خویش
به بیگانگان
مرو دزدیده
سوی غیر نظر
می کنی مکن
ای
مه که چرخ زیر
و زبر از برای
توست ما را
خراب و زیر و
زبر می کنی
مکن
چه
وعده می دهی و
چه سوگند می
خوری سوگند و
عشوه را تو
سپر می کنی
مکن
کو عهد و کو وثیقه که با بنده کرده ای