دیوان
شمس تبریزی
(غزلیات)
1001 - 1500
--------------------------------------------------------
1001
آه
در آن شمع
منور چه بود کآتش زد
در دل و دل را
ربود
ای
زده اندر دل
من آتشی سوختم ای
دوست بیا زود
زود
صورت
دل صورت مخلوق
نیست کز
رخ دل حسن خدا
رو نمود
جز
شکرش نیست مرا
چاره ای جز لب او
نیست مرا هیچ
سود
یاد
کن آن را که
یکی صبحدم این دلم
از زلف تو
بندی گشود
جان
من اول که
بدیدم تو را جان من از
جان تو چیزی
شنود
چون
دلم از چشمه
تو آب خورد غرقه شد
اندر تو و سیلم
ربود
1002
چونک
کمند تو دلم
را کشید یوسفم از
چاه به صحرا
دوید
آنک
چو یوسف به
چهم درفکند باز به
فریادم هم او
رسید
چون
رسن لطف در
این چه فکند چنبره دل
گل و نسرین
دمید
قیصر
از آن قصر به
چه میل کرد چه چو
بهشتی شد و
قصر مشید
گفتم
ای چه چه شد آن
ظلمتت گفت
که خورشید به
من بنگرید
هر
که فسردست
کنون گرم شد جمره عشقت
بگدازد جلید
قیصر
رومست که بر
زنگ زد اوست که
ترسابچه
خواندش فرید
پرتو
دل بود که زد
بر سعیر پر شد و
بشکافت که هل
من مزید
دوزخ
گفتش که مرا
جان ببخش تا بخورم
هرک ز یزدان
برید
برگذر
از آتش ای بحر
لطف ور
نه بمردم تبشم
بفسرید
گفت
که ای آتش قوم
مرا زود به من
ده که خداشان
گزید
جمله
یکایک به کف
او سپرد گفت که
نار تو ز نورم
رهید
تافت
ز تبریز رخ
شمس دین شمس بود
نور جهان را
کلید
1003
شاخ
گلی باغ ز تو
سبز و شاد هست حریف
تو در این رقص باد
باد
چو جبریل و تو
چون مریمی عیسی
گلروی از این
هر دو زاد
رقص
شما هر دو
کلید بقاست رحمت
بسیار بر این
رقص باد
تختگه
نسل شما شد
دماغ تخت بود
جایگه کیقباد
میوه
هر شاخ به
معده رود زانک
برستست ز کون
و فساد
نعمت
ما چو ز مکون
بود خلط نگردد
بخور و ارتقاد
روزی
هر قوم ز باغ
دگر خوان
بزرگست تو را
ای جواد
قسمت
بختست برو بخت
جو بخت به از
رخت بود
المراد
بس
که نسیمی به
دل اندردمید زان مدد
نور که آرد
ولاد
1004
دوش
دل عربده گر
با کی بود مشت کی
کردست دو چشمش
کبود
آن
دل پرخواره ز
عشق شراب هفت قدح
از
دگران برفزود
مست
شد و بر سر کوی
اوفتاد دست زنان
ناگه خوابش
ربود
آن
عسسی رفت
قبایش ببرد وان دگری
شد کمرش را
گشود
آمد
چنگی بنوازید
تار جست ز
خواب آن دل بی
تار و پود
دید
قبا رفته
خمارش نماند دید زیان
کم شد سودای
سود
دیدش
ساقی که در
آتش فتاد جام گرفت
و سوی او شد چو
دود
بر
غم او ریخت می
دلگشا صورت
اقبال بدو رو
نمود
بخت
بقا یافت قبا
گو برو ذوق فنا
دید چه جوید
وجود
عالم
ویرانه به
جغدان حلال باد دو صد
شنبه از آن
جهود
ما
چو خرابیم و
خراباتییم خیز قدح
پر کن و پیش آر
زود
این
قدح از لطف
نیاید به چشم جسم
نداند می جان
آزمود
زان
سوی گوش آمد
این طبل عید در دلش
آتش بزن افغان
عود
بس
کن و اندر تتق
عشق رو دلبر
خوبست و
هزاران حسود
1005
هر
که ز عشاق
گریزان شود بار دگر
خواجه پشیمان
شود
والله
منت همه بر
جان اوست هر که سوی
چشمه حیوان
شود
هر
که سبوی تو
کشد عاقبت در
حرم عشرت
سلطان شود
تنگ
بود حوصله
آدمی از تو چو
دریای و چو
عمان شود
رو
به دل اهل دلی
جای گیر قطره به
دریا در و
مرجان شود
جنبش
هر ذره به اصل
خودست هر چه بود
میل کسی آن
شود
کافر
صدساله چو
بیند تو را سجده کند
زود مسلمان
شود
جان
و دل از جذبه
میل و هوس همصفت
دلبر و جانان
شود
خار
که سرتیز ره
عاشق است عاقبت
الامر گلستان
شود
ناطقه
را بند کن و
جمع باش گر نه
ضمیر تو
پریشان شود
1006
عشق
مرا بر همگان
برگزید آمد و
مستانه رخم را
گزید
شکر
کز آن کان زر
جعفری روی مرا
نادره گازی
رسید
باد
تکبر اگرم در
سرست هم
ز دم اوست که
در من دمید
کرد
مرا خشم مه و
بر رخم گنبد نیلی
سره نیلی کشید
باده
فراوان و یکی
جام نی بوسه
پیاپی شد و لب
ناپدید
ای
شب کفر از مه
تو روز دین گشته یزید
از دم تو
بایزید
گو
سگ نفس این
همه عالم بگیر کی شود از
سگ لب دریا
پلید
قفل
خداییش بسی
خون که ریخت خونش
بریزیم چو آمد
کلید
جان
به سعادت بکشد
نفس را تا به هم
افتند سعید و
شهید
هیچ
شکاری نرهد
زان صیاد کو ز سگی
های سگ تن
رهید
ای
خرف پیر جوان
شو ز سر تازه شد
از یار هزاران
قدید
وی
بدن مرده برون
آ ز گور صور
دمیدند ز عرش مجید
خامش
و بشنو دهل
خامشان ایدک الله
به عیش جدید
1007
گفت
کسی خواجه
سنایی بمرد مرگ چنین
خواجه نه
کاریست خرد
قالب
خاکی به زمین
بازداد روح طبیعی
به فلک واسپرد
ماه
وجودش ز غباری
برست آب حیاتش
به درآمد ز
درد
پرتو
خورشید جدا شد
ز تن هر چه ز
خورشید جدا شد
فسرد
صافی
انگور به
میخانه رفت چونک اجل
خوشه تن را
فشرد
شد
همگی جان مثل
آفتاب جان شده
را مرده نباید
شمرد
مغز
تو نغزست مگر
پوست مرد مغز نمیرد
مگرش دوست برد
پوست
بهل دست در آن
مغز زن یا بشنو
قصه آن ترک و
کرد
کرد
پی دزدی انبان
ترک خرقه
بپوشید و سر و
مو سترد
1008
یا
من نعماه غیر
معدود و السعی
لدیه غیر
مردود
قد
اکرمنا و قد
دعانا کی نعبده
و نعم معبود
لا
یطلب حمدنا
لفخر بل یجعلنا
بذاک محمود
قد
بشر باللقاء
صدقه من حضرته
الکریم مورود
و
الوعد من الحبیب
حلو و السعی
الی السعود
مسعود
خاصا
سعدی که او به
هر دم صد
دل به سعود
خویش بربود
1009
طارت
الکتب الکرام
من کرام یا
عباد ایقظوا من
غفله ثم
انشروا
للاجتهاد
جاء
نا میزاننا کی
نختبر
اوزاننا ربنا اصلح
شاننا اوجد به
عفو یا جواد
اضحکوا
بعد البکاء
نعم هذا المشتکی قد خرجتم
من حجاب و
انتبهتم من
رقاد
پارسی
گوییم شاها
آگهی خود از
فواد ماه تو
تابنده باد و
دولت پاینده
باد
هر
ملولی که تو
را دید و خوش و
تازه نشد آب و نانش
تیره باد و
آتشش بادا
رماد
خوابناکی
که صباحت دید
وز جا برنجست چشم بختش
خفته بادا تا
الی یوم
المعاد
1010
من
رای درا تلالا
نوره وسط
الفواد بیننا و
بینه قبل
التجلی الف
واد
جاء
من یحیی
الموات و
الرمیم و
الرفات ایها
الاموات
قوموا و
ابصروا یوم
التناد
طارت
الکتب الکرام
من کرام
کاتبین ایقظوا من
غفله ثم
انشروا
للاجهتاد
جاء
نا میزاننا کی
تختبر
اوزاننا ربنا اصلح
شاننا اوجد به
عفو یا جواد
اضحکوا
بعد البکا یا
نعم هذ
المشتکا قد خرجتم
من حجاب و
انتبهتم من
رقاد
پارسی
گوییم شاها
آگهی خود از
فواد ماه تو
تابنده باد و
دولتت پاینده
باد
هر
ملولی که تو
را دید و خوش و
تازه نشد آب نابش
تیره باد و
آتشش بادا
رماد
خوابناکی
که صباحت دید
وز جا برنجست چشم
بختش خفته
بادا تا الی
یوم المعاد
1011
میر
خوبان را دگر
منشور خوبی
دررسید در گل و
گلزار و نسرین
روح دیگر
بردمید
با
ملیحا زاده
الرحمن
احسانا جدید یا منیرا
زاده نور علی
نور مزید
خوشتر
از جان خود چه
باشد جان فدای
خاک تو خوبتر از
ماه چه بود
ماه در تو
ناپدید
کل
ذی روح یفدی
فی هواک روحه کل بستان
انیق من جناک
مستفید
لست
انکر ما ذکرتم
البقاء فی
الفنا کل من
ابدی جمیلا
لیس یبعد ان
یعید
این
ملولی می کشد
جان را که
چیزی تو بگو هیچ کس را
کس گریبان از
گزافه کی کشید
1012
یا
شبه الطیف لی انت
قریب بعید جمله
ارواحنا تغمس
فیما ترید
نوبت
آدم گذشت نوبت
مرغان رسید طبل قیامت
زدند خیز که
فرمان رسید
انت
لطیف الفعال
انت لذیذ
المقال انت جمال
الکمال زدت
فهل من مزید
از
پس دور قمر
دولت بگشاد در دلق برون
کن ز سر خلعت
سلطان رسید
جاء
اوان السرور
زال زمان
الفتور لیس
لدنیا غرور یا
سندی لا تحید
دیو
و پری داشت
تخت ظلم از آن
بود سخت دیو رها
کرد رخت چتر
سلیمان رسید
هل
طرب یا غلام
فاملا کاس
المدام انت بدار
السلام ساکن
قصر مشید
عشق
چه خوش
حاکمیست ظالم
و بی قول نیست حاجت
لاحول نیست
دیو مسلمان
رسید
یا
لمع المشرق
مثلک لم یخلق خذ بیدی
ارتقی نحوک
انت المجید
عاشق
از دست شد
نیست شد و هست
شد بلبل جان
مست شد سوی
گلستان رسید
پرده
برانداخت حور
جمله جهان
همچو طور زیر و زبر
بست نور موسی
عمران رسید
هر
چه خیال نکوست
عشق هیولای
اوست صورت از
رشک حق پرده
گر جان رسید
هست
تنت چون غبار
بر سر بادی
سوار چونک جدا
گشت باد خاک
به ماچان رسید
اعلم
ان الغبار
مرتفع
بالریاح مثل هوی
اختفی وسط
صیاح شدید
1013
اگر
حریف منی پس
بگو که دوش چه
بود میان این
دل و آن یار می
فروش چه بود
فدیت
سیدنا انه یری
و یجود الی
البقاء یبلغ
من الفناء
یذود
اگر
به چشم بدیدی
جمال ماهم دوش مرا بگو
که در آن حلقه
های گوش چه
بود
معاد
کل شرود طغی و
منه نآی مثال ظلک
ان طال هو
الیک یعود
وگر
تو با من هم
خرقه ای و
همرازی بگو که
صورت آن شیخ
خرقه پوش چه
بود
بامر
حافظ الله
المکان یعی بمس عاطفه
الله الزمان
ولود
اگر
فقیری و
ناگفته راز می
شنوی بگو اشارت
آن ناطق خموش
چه بود
ایا
فواد فذب فی
لظی محبته ایا حیاه
فدومی فقد
اتاک خلود
وگر
نخفتی و از
حال دوش آگاهی بگو که
نیم شب آن
نعره و خروش
چه بود
ترید
جبر جبیر
الفواد
فانکسرن ترید نحله
تاج فلا تنی
به سجود
از
آنچ جامه و تن
پاره پاره می
کردیم بیار
پارگکی تا که
رنگ و بوش چه
بود
برغم
انفک لا تنکسر
کما الحیوان به نصف
وجهک لا تسجدن
شبیه یهود
وگر
چو یونس رستی
ز حبس ماهی و
بحر بگو که
معنی آن بحر و
موج و جوش چه
بود
یقول
لیت حبیبی
یحبنی کرما الیس حبک
تاثیر حب ود
ودود
وگر
شناخته ای
کاصل انس و
جان ز کجاست یکیست اصل
پس این وحشت
وحوش چه بود
ایا
نضاره عیشی
بما تهیجنی متی تقر
عیونی و صاحبی
مفقود
وگر
بدیدی جانی که
پشت و رویش
نیست گه تصور
عشاق پشت و
روش چه بود
لان
سکرت بما قد
سقیتنی یا دهر اکون مثلک
لدا
لربه لکنود
وگر
ز عشق تو
سردفتر غرض
ماییم هزار دفتر
و پیغام و گفت
و گوش چه بود
1014
حکم
البین بموتی و
عمد رضی الصد
بحینی و قصد
فتح
الدهر عیون
حسد فر آنی
بفناکم و حسد
یهرق
العشق دماء
حقنت لیس للعشق
قریب و ولد
لکن
الموت حیاه
لکم لکن الفقر
غناء و رغد
سافروا
فی سبل العشق
معی لا تخافن
ضلالا و رصد
لا
یهولنکم
بعدکم دونکم وفد
وصال و مدد
فنسیم
طرب اولهم یهب
السالک حولا و
جلد
1015
ای
شاهد سیمین
ذقن درده
شرابی همچو زر تا سینه
ها روشن شود
افزون شود نور
نظر
کوری
هشیاران ده آن
جام سلطانی
بده تا جسم
گردد همچو جان
تا شب شود
همچون سحر
چون
خواب را درهم
زدی درده شراب
ایزدی زیرا
نشاید در کرم
بر خلق بستن
هر دو در
ای
خورده جام
ذوالمنن
تشنیع بیهوده
مزن زیرا که
فاز من شکر
زیرا که خاب
من کفر
ای
تو مقیم میکده
هم مستی و هم
می زده تشنیع های
بیهده چون می زنی ای
بی گهر
1016
انا
فتحنا عینکم
فاستبصروا
الغیب البصر انا قضینا
بینکم
فاستبشروا
بالمنتصر
باد
صبا ای خوش
خبر مژده
بیاور دل ببر جانم فدات
ای مژده ور
بستان تو جانم
ماحضر
شمشیرها
جوشن شود
ویرانه ها
گلشن شود چشم جهان
روشن شود چون
از تو آید یک
نظر
ای
قهر بی دندان
شده وی لطف صد
چندان شده جان و
جهان خندان
شده چون داد
جان ها را ظفر
هر
کس که دیدت ای
ضیا وان حضرت
باکبریا بادا ورا
شرم از خدا گر
او بلافد از
هنر
نگذاشت
شیر بیشه ای
از هست ما یک
ریشه ای الا که
نیم اندیشه ای
در روز و شب
هجران شمر
ای
آفرین بر روی
شه کز وی خجل
شد روی مه کوران به
دیده گفته خه
بشنوده لطفش
گوش کر
از
عشق آن سلطان
من وان دارو و
درمان من کی سیر گردد
جان من در جان
من جوع البقر
ان
کان عیشا قد
هجر و اختل
عقلی من سهر والله
روحی ما نفر
والله روحی ما
کفر
من
ابروش او ماه
وش او روز و من
همچو شبش او جان و
من چون قالبش
حیران از آن
خوبی و فر
آه
از دعا بی
سامعی جرم و
گنه بی شافعی درد و الم
بی نافعی رویم
چو زر بی
سیمبر
کی
باشد آن در
سفته من
الحمدلله
گفته من مستطرب و
خوش خفته من
در سایه های
آن شجر
تا
دیدمی جانان
خود من جویمی
درمان خود که
گویمش هجران
خود بنمایمش
خون جگر
ای
گوهر بحر بقا
چون حق تو بس
پنهان لقا مخدوم شمس
الدین را
تبریز شهر و
مشتهر
1017
آمد
ترش رویی دگر
یا زمهریر است
او مگر برریز
جامی بر سرش
ای ساقی همچون
شکر
یا
می دهش از
بلبله یا خود
به راهش کن
هله زیرا میان
گلرخان
خوش نیست
عفریت ای پسر
درده
می پیغامبری
تا خر نماند
در خری خر را
بروید در زمان
از باده عیسی
دو پر
در
مجلس مستان دل
هشیار اگر آید
مهل دانی که
مستان را بود
در حال مستی
خیر و شر
ای
پاسبان بر در
نشین در مجلس
ما ره مده جز عاشقی
آتش دلی کآید
از او بوی جگر
گر
دست خواهی پا
دهد ور پای
خواهی سر نهد ور بیل
خواهی عاریت
بر جای بیل
آرد تبر
تا
در شراب آغشته
ام بی شرم و بی
دل گشته ام اسپر
سلامت نیستم
در پیش تیغم
چون سپر
خواهم
یکی گوینده ای
آب حیاتی زنده
ای کآتش به
خواب اندرزند
وین پرده گوید
تا سحر
اندر
تن من گر رگی
هشیار یابی
بردرش چون
شیرگیر حق نشد
او را در این
ره سگ شمر
قومی
خراب و مست و
خوش قومی غلام
پنج و شش آن ها جدا
وین ها جدا آن
ها دگر وین ها
دگر
ز
اندازه بیرون
خورده ام
کاندازه را گم
کرده ام شد وایدی
شد وافمی هذا
حفاظ ذی السکر
هین
نیش ما را نوش
کن افغان ما
را گوش کن ما را چو
خود بی هوش کن
بی هوش سوی ما
نگر
1018
رو
چشم جان را
برگشا در بی
دلان اندرنگر قومی چو
دل زیر و زبر
قومی چو جان
بی پا و سر
بی
کسب و بی کوشش
همه چون دیگ
در جوشش همه بی پرده و
پوشش همه دل
پیش حکمش چون
سپر
از
باغ و گل
دلشادتر وز
سرو هم آزادتر وز
عقل و دانش
رادتر وز آب
حیوان پاکتر
چون
ذره ها اندر
هوا خورشید
ایشان را قبا بر آب و گل
بنهاده پا وز
عین دل برکرده
سر
در
موج دریاهای
خون بگذشته بر
بالای خون وز موج وز
غوغای خون
دامانشان
ناگشته تر
در
خار لیکن همچو
گل در حبس
ولیکن همچو مل در آب
و گل لیکن چو
دل در شب
ولیکن چو سحر
باری
تو از
ارواحشان وز
باده و
اقداحشان مستی خوشی
از راحشان
فارغ شده از
خیر و شر
بس
کن که هر مرغ
ای پسر خود کی
خورد انجیر تر شد طعمه
طوطی شکر وان
زاغ را چیزی
دگر
1019
ما
را خدا از بهر
چه آورد بهر
شور و شر دیوانگان
را می کند
زنجیر او
دیوانه تر
ای
عشق شوخ
بوالعجب
آورده جان را
در طرب آری درآ
هر نیم شب بر
جان مست بی
خبر
ما
را کجا باشد
امان کز دست
این عشق آسمان ماندست
اندر خرکمان
چون عاشقان
زیر و زبر
ای
عشق خونم
خورده ای صبر
و قرارم برده
ای از فتنه
روز و شبت
پنهان شدستم
چون سحر
در
لطف اگر چون
جان شوم از
جان کجا پنهان
شوم گر در عدم
غلطان شوم
اندر عدم داری
نظر
ما
را که پیدا
کرده ای نی از
عدم آورده ای ای هر عدم
صندوق تو ای
در عدم بگشاده
در
هستی
خوش و سرمست
تو گوش عدم در
دست تو هر دو
طفیل هست تو
بر حکم تو
بنهاده سر
کاشانه
را ویرانه کن
فرزانه را
دیوانه کن وان باده
در پیمانه کن
تا هر دو گردد
بی خطر
ای
عشق چست معتمد
مستی سلامت می
کند بشنو سلام
مست خود دل را
مکن همچون حجر
چون
دست او بشکسته
ای چون خواب
او بربسته ای بشکن خمار
مست را بر کوی
مستان برگذر
1020
ای
تو نگار خانگی
خانه درآ از
این سفر پسته لعل
برگشا تا نشود
گران شکر
ساقی
روح چون تویی
کشتی نوح چون
تویی تا که
تهیست ساغرم
خون چه پرست
این جگر
طعنه
زند مرا ز کین
رو صنمی دگر
گزین در دو
جهان یکی بگو
کو صنمی کجا
دگر
آن
قلمی که نقش
کرد چونک بدید
نقش تو گفت
که های گم شدم
این ملکست یا
بشر
جان
و جهان چرا
چنین عیب و
ملامتم کنی در دل من
درآ ببین هر
نفسی یکی حشر
عشق
بگوید الصلا
مایده دو صد
بلا خشک لبی و
چشم تر مایده
بین ز خشک و تر
چونک
چشیدی این دو
را جلوه شود
بتی تو را شهره یکی
ستاره ای بنده
او دو صد قمر
فاش
بگو که شمس
دین خاصبک و
شه یقین در تبریز
همچو دین اوست
نهان و مشتهر
1021
گرم
درآ و دم مده
باده بیار و
غم ببر ای دل و
جان هر طرف
چشم و چراغ هر
سحر
هم
طرب سرشته ای
هم طلب فرشته
ای هم عرصات
گشته ای پر ز
نبات و نیشکر
خیز
که رسته خیز
شد روز نبات
ریز شد با
خردم ستیز شد
هین بربا از
او خبر
خوش
خبران غلام تو
رطل گران سلام
تو چون شنوند
نام تو یاوه
کنند پا و سر
خیز
که روز می رود
فصل تموز می
رود رفت و
هنوز می رود
دیو ز سایه
عمر
ای
بشنیده آه جان
باده رسان ز
راه جان پشت دل و
پناه جان پیش
درآ چو شیر نر
مست
و خراب و شاد و
خوش می گذری ز
پنج و شش قافله را
بکش بکش خوش
سفریست این
سفر
لحظه
به لحظه دم به
دم می بده و
بسوز غم نوبت تست
ای صنم دور
توست ای قمر
عقل
رباست و دلربا
در تبریز شمس
دین آن تبریز
چون بصر شمس
در اوست چون
نظر
گر
چه بصر عیان
بود نور در او
نهان بود دیده
نمی شود نظر
جز به بصیرتی
دگر
1022
دی
سحری بر گذری
گفت مرا یار شیفته و
بی خبری چند
از این کار
چهره
من رشک گل و
دیده خود را کرده پر
از خون جگر در
طلب خار
گفتم
کی پیش قدت
سرو نهالی گفتم کی
پیش رخت شمع
فلک تار
گفتم
کی زیر و زبر
چرخ و زمینت نیست
عجب گر بر تو
نیست مرا بار
گفت
منم جان و دلت
خیره چه باشی دم مزن و
باش بر سیمبرم
زار
گفتم
کی از دل و جان
برده قراری نیست مرا
تاب سکون گفت
به یک بار
قطره
دریای منی دم
چه زنی بیش غرقه شو و
جان صدف پر ز
گهر دار
1023
اگر
باده خوری
باری ز دست
دلبر ما خور ز
دست یار
آتشروی عالم
سوز زیبا خور
نمی
شاید که چون
برقی به هر دم
خرمنی سوزی مثال کشت
کوهستان همه
شربت ز بالا
خور
اگر
خواهی که چون
مجنون حجاب
عقل بردری ز دست عشق
پابرجا شراب
آن جا ز بی جا
خور
اگر
دلتنگ و
بدرنگی به زیر
گلبنش بنشین وگر
مخمور و
مغموری از این
بگزیده صهبا
خور
گریزانست
این ساقی از
این مستان
ناموسی اگر اوباش
و قلاشی مخور
پنهان و پیدا
خور
حریفان
گر همی خواهی
چو بسطامی و
چون کرخی مخور باده
در این گلخن
بر آن سقف
معلا خور
برو
گر کارکی داری
به کار خویشتن
بنشین چو
بر یوسف نه ای
مجنون غم نان
زلیخا خور
کسی
دکان کند
ویران که بطال
جهان باشد چو
نربودست
سیلابت تو آب
از مشک سقا
خور
بگرد
دیگ این دنیا
چو کفلیز ار
همی گردی برون رو
ای سیه کاسه
مخور حمرا و
حلوا خور
در
این بازار ای
مجنون چو منبل
گرد تن پرخون چو در شاهد طمع
کردی برو
شمشیر لالا
خور
اگر
مشتاق
اشراقات شمس
الدین تبریزی شراب صبر
و تقوا را تو
بی اکراه و
صفرا خور
1024
مرا
همچون پدر
بنگر نه همچون
شوهر مادر پدر را
نیک واقف دان
از آن کژبازی
مضمر
تو
گردی راست
اولیتر از آنک
کژ نهی او را وگر تو کژ
نهی او را به
استیزت کند
کژتر
ز
بابا بشنو و
برجه که
سلطانیت می
خواند که خاک
اوت کیخسرو
بمیرد پیش او
سنجر
چو
ان الله یدعو
را شنیدی کژ
مکن رو را زهی راعی
زهی داعی زهی
راه و زهی
رهبر
پراکنده
شدی ای جان به
هر درد و به هر
درمان ز عشقش
جوی جمعیت در
آن جامع بنه
منبر
چو
کر و فر او
دیدی تویی
کرار و شیر حق چو بال و
پر او دیدی
تویی طیار چون
جعفر
1025
مرا
آن اصل بیداری
دگرباره به
خواب اندر بداد
افیون شور و
شر ببرد از سر
ببرد از سر
به
صد حیله کنم
غافل از او
خود را کنم
جاهل بیاید آن
مه کامل به
دست او چنین
ساغر
مرا
گوید نمی گویی
که تا چند از
گدارویی چو هر
عوری و ادباری
گدایی می کنی
هر در
بدین
زاری و خفریقی
غلام دلق و
ابریقی اگر حقی و
تحقیقی چرایی
این جوال اندر
از
این ها کز تو
می زاید شهان
را ننگ می آید ملک بودی
چرا باید که
باشی دیو را
تسخر
که
داند گفت گفت
او که عالم
نیست جفت او ز
پیدا و نهفت
او جهان کورست
و هستی کر
مرا
گر آن زبان
بودی که راز
یار بگشودی هر آن
جانی که
بشنودی برون
جستی از این
معبر
از
آن دلدار
دریادل مرا
حالیست بس
مشکل که ویران
می شود سینه
از آن جولان و
کر و فر
اگر
با مومنان
گویم همه کافر
شوند آن دم وگر
با کافران
گویم نماند در
جهان کافر
چو
دوش آمد خیال
او به خواب
اندر تفضل جو مرا پرسید
چونی تو بگفتم
بی تو بس مضطر
اگر
صد جان بود ما
را شود خون از
غمت یارا دلت سنگست
یا خارا و یا
کوهیست از
مرمر
1026
گر
چه نه به
دریاییم دانه
گهریم آخر ور چه نه
به میدانیم در
کر و فریم آخر
گر
باده دهی ور
نی زان باده
دوشینه از دادن و
نادادن بس بی
خبریم آخر
ای
عشق چه زیبایی
چه راوق و
گیرایی گر رفت زر
و کیسه در کان
زریم آخر
ای
طعنه زنان بر
ما بگشاده
زبان بر ما باری ز
شما خامان ما
مستتریم آخر
لولی
که زرش نبود
مال پدرش نبود دزدی
نکند گوید پس
ما چه خوریم
آخر
ما
لولی و شنگولی
بی مکسب و
مشغولی جز مال
مسلمانان مال
کی بریم آخر
زنبیل
اگر بردیم
خرماش
درآگندیم وز نیل
اگر خوردیم هم
نیشکریم آخر
گر
شحنه
بگیردمان آرد
به چه و زندان بر چاه
زنخدانش آبی
بچریم آخر
چاهش
خوش و زندانش
وان ساقی و
مستانش وان گفتن
بی سیمان که
سیمبریم آخر
می
گوید جان با
تن کای تن خمش
و تن زن لب بند و
بصر بگشا صاحب
نظریم آخر
1027
یغمابک
ترکستان بر
زنگ بزد لشکر در قلعه
بی خویشی
بگریز هلا
زوتر
تا
کی ز شب زنگی
بر عقل بود
تنگی شاهنشه
صبح آمد زد بر
سر او خنجر
گاو
سیه شب را
قربان سحر
کردند موذن پی
این گوید
کالله هو
الاکبر
آورد
برون گردون از
زیر لگن شمعی کز خجلت
نور او بر چرخ
نماند اختر
خورشید
گر از اول
بیمارصفت
باشد هم از دل
خود گردد در
هر نفسی خوشتر
ای
چشم که پردردی
در سایه او
بنشین زنهار
در این حالت
در چهره او
بنگر
آن
واعظ روشن دل
کو ذره به رقص
آرد بس نور که
بفشاند او از
سر این منبر
شاباش
زهی نوری بر
کوری هر کوری زان پس که
بر آرد سر کور
وی نپوشاند
شمس
الحق تبریزی
در آینه صافت گر غیر
خدا بینم باشم
بتر از کافر
1028
ذاتت
عسلست ای جان
گفتت عسلی
دیگر ای
عشق تو را در
جان هر دم
عملی دیگر
از
روی تو در هر
جان باغ و
چمنی خندان وز جعد تو
در هر دل از
مشک تلی دیگر
مه
را ز غمت باشد
گه دق و گه
استسقا مه زین
خللی رسته از
صد خللی دیگر
با
لطف بهارت دل
چون برگ چرا
لرزد ترسد که
خزان آید آرد
دغلی دیگر
هر
سرمه و هر
دارو کز خاک
درت نبود در دیده
دل آرد درد و
سبلی دیگر
ابلیس
ز لطف تو
اومید نمی برد هر دم ز تو
می تابد در وی
املی دیگر
فرعون
ز فرعونی آمنت
به جان گفته بر خرقه
جان دیده ز
ایمان تکلی
دیگر
خورشید
وصال تو روزی
به جمل آید در چرخ
دلم یابد برج
حملی دیگر
اجزای
زمین را بین
بر روی زمین
رقصان این جوق
چو بنشیند آید
بدلی دیگر
بر
روی زمین جان
را چون رو شرف
و نوری در زیر
زمین تن را
چون تخم اجلی
دیگر
تا
چند غزل ها را
در صورت و حرف
آری بی صورت و
حرف از جان
بشنو غزلی
دیگر
1029
جان
بر کف خود
داری ای مونس
جان زوتر من نیک
سبک گشتم آن
رطل گران زوتر
از
باده بسی ساغر
فربه کن هر
لاغر هر چند
سبک دستی ای
دست از آن زوتر
ای
بر در و بام تو
از لذت جام تو جان ها به
صبوح آیند من
از همگان زوتر
سودای
تو می آرد زان
می که نه قی
آرد از سینه
به چشم
آید از نور
عیان زوتر
1030
نیمیت
ز زهر آمد
نیمی دگر از
شکر بالله که
چنین منگر
بالله که چنان
منگر
هر
چند که زهر از
تو کانیست
شکرها را زان رو که
چنین نوری زان
رنگ چنان انور
نوری
که نیارم گفت
در پای تو می
افتد معنیش که
درویشا در ما
بنگر خوشتر
در
من که توم
بنگر خودبین
شو و همچین شو ای نور ز
سر تا پا از
پای مگو وز سر
چون
در بصر خلقی
گویی تو پر از
زرقی ای آنک تو
هم غرقی در
خون دل من تر
ار
زانک گهر داری
دریای دو چشمم
بین ور سنگ
محک داری اندر
رخ من بین زر
آن
شیر خدایی را
شمس الحق
تبریزی صیدی که نه
روبه شد او را
به سگی مشمر
1031
جان
من و جان تو
بستست به
همدیگر همرنگ شوم
از تو گر خیر
بود گر شر
ای
دلبر شنگ من
ای مایه رنگ
من ای شکر
تنگ من از تنگ
شکر خوشتر
ای
ضربت تو محکم
ای نکته تو
مرهم من گشته
تمامی کم تا
من تو شدم یک
سر
همسایه
ما بودی چون چهره
تو بنمودی تا خانه
یکی کردی ای
خوش قمر انور
یک
حمله تو
شاهانه بردار
تو این خانه تا جز تو
فنا گردد
کالله هو
الاکبر
چون
محو کند راهم
نی جویم و نی
خواهم زیرا همه
کس داند که
اکسیر نخواهد
زر
از
تابش آن کوره
مس گفت که زر
گشتم چون گشت
دلش تابان زان
آتش نیکوفر
مس
باز به خویش
آمد نوشش همه
نیش آمد تا باز به
پیش آمد
اکسیرگر اشهر
1032
تا
چند زنی بر من
ز انکار تو
خار آخر من با تو
نمی گویم ای
مرده پار آخر
ماننده
ابری تو هم مظلم
و بی باران تاریک مکن
ای ابر یک
قطره ببار آخر
این
جمله فرمان ها
از بهر قدر
آمد ای
جبری غافل تو
از لذت کار
آخر
با
کور کسی گوید
کاین رشته به
سوزن کش با بسته
کسی گوید کان
جاست شکار آخر
با
طفل دوروزه کس
از شاهد و می
گوید یا با نظر
حیوان از چشم
خمار آخر
چون
هیچ نیابی توی
پهلوی زنان
بنشین از حلقه
جانبازان
بگذر به کنار
آخر
در
قدرت مخدومی
شمس الحق
تبریزی غوطی
بخوری بینی حق
را به نظار
آخر
1033
ای
دیده مرا بر
در واپس
بکشیده سر باز از
طرفی پنهان
بنموده رخ
عبهر
یک
لحظه سلف دیده
کاین جایم تا
دانی بر حیرت
من گاهی خندیده
تو چون شکر
در
بسته به روی
من یعنی که
برو واپس بر بام
شده در پی
یعنی نمطی
دیگر
سر
را تو چنان
کرده رو رو که
رقیب آمد من سجده
کنان گشته
یعنی که از
این بگذر
من
در تو نظر
کرده تو چشم
بدزدیده زان ناز و
کرشم تو صد
فتنه و شور و
شر
تو
دست گزان بر
من کاین جمله ز
دست تو من بوسه
زنان گشته بر
خاک به عذر
اندر
کی
باشد کان بوسه
بر لعل لبت
یابم وان
گاه تو بخراشی
رخساره چون
زعفر
ای
کافر زلف تو
شاه حشم زنگی فریاد که
ایمان شد اندر
سر تو کافر
چون
طره بیفشانی
مشک افتد در
پایت چون جعد
براندازی
خطیت دهد عنبر
احسنت
زهی نقشی کز
عطسه او جان
شد ای کشته
به پیش تو صد
مانی و صد آزر
ناگه
ز جمال تو یک
برق برون جسته تا محو شد
این خانه هم
بام فنا هم در
در
عین فنا گفتم
ای شاه همه
شاهان بگداخت
همی نقشی
بفسرده بدین
آذر
گفتا
که خطاب تو هم
باقی این
برفست تا برف
بود باقی
غیبست گل احمر
گفتم
که الا ای مه
از تابش روی
تو خورشید
کند سجده چون
بنده گک کمتر
آخر
بنگر در من
گفتا که نمی
ترسی از آتش
رخسارم وانگه
تو نه سامندر
گفتم
بتکی باشم دو
چشم بپوشیده اندر حجب
غیرت پوشیده
من این مغفر
گفتا
که تو را این
عشق در صبر
دهد رنگی شایسته آن
گردی هم ناظر
و هم منظر
گفتم
چه نشان باشد
در بنده از
این وعده گفتا که
درخش جان در
آتش دل چون زر
وان
گاه نکو بنگر
در صحن عیار
جان در حال
درخشانی وز
تابش او برخور
گفتم
که همی ترسم
وز ترس همی
میرم کز دیدن
جان خود از من
رود آن جوهر
آن
جوهر بی چونی
کز حسن خیال
تو در چشم
نشستستم ای طرفه
سیمین بر
گفتا
که مترس آخر
نی منت همی
گویم کز باغ
جمال ما هم بر
بخوری هم بر
آن
نقش خداوندی
شمس الحق
تبریزی پرنور از
او عالم تبریز
از او انور
او
بود خلاصه کن
او را تو
سجودی کن تا تو
شنوی از خود
کالله هو
الاکبر
1034
مکن
یار مکن یار
مرو ای مه
عیار رخ فرخ خود
را مپوشان به
یکی بار
تو
دریای الهی
همه خلق چو
ماهی چو خشک
آوری ای دوست
بمیرند به
ناچار
مگو
با دل شیدا
دگر وعده فردا که بر چرخ
رسیدست ز
فردای تو
زنهار
چو
در دست تو
باشیم ندانیم
سر از پای چو سرمست
تو باشیم
بیفتد سر و
دستار
عطاهای
تو نقدست
شکایت نتوان
کرد ولیکن گله
کردیم برای دل
اغیار
مرا
عشق بپرسید که
ای خواجه چه
خواهی چه خواهد
سر مخمور به
غیر در خمار
سراسر
همه عیبیم
بدیدی و خریدی زهی کاله
پرعیب زهی لطف
خریدار
ملوکان
همه زربخش
تویی خسرو
سربخش سر از گور
برآورد ز تو
مرده پیرار
ملالت
نفزایید دلم
را هوس دوست اگر
رهزندم جان ز
جان گردم
بیزار
چو
ابر تو ببارید
بروید سمن از
ریگ چو خورشید
تو درتافت
بروید گل و
گلزار
ز
سودای خیال تو
شدستیم خیالی کی داند
چه شویم از تو
چو باشد گه
دیدار
همه
شیشه شکستیم
کف پای بخستیم حریفان
همه مستیم مزن
جز ره هموار
1035
ای
عاشق
بیچاره شده
زار به زر بر گویی که
نزد مرگ تو را
حلقه به در بر
بندیش
از آن روز که
دم های شماری تو می زنی
و وهم زنت شوی
دگر بر
خود
را تو سپر کن
به قبول همه
احکام زان پیش
که تیر اجل
آید به سپر بر
از
آدمی ادراک و
نظر باشد
مقصود کای رحمت
پیوسته به
ادراک و نظر
بر
ای
کان شکر فضل
تو وین خلق چو
طوطی طوطی چه
کند که ننهد
دل به شکر بر
آن
نیشکر از عشق
تو صد جای کمر
بست شکر تو
نبشتست بر
اطراف کمر بر
جز
شمس و قمر
باصره را نور
دگر ده ای نور تو
وافر شده بر
شمس و قمر بر
از
کار جهان سیر
شده خاطر عارف عاشق شده
بر شیوه و بر
کار دگر بر
دیدست
که گر نوش کند
آب جهان را بی حضرت
تو آب ندارد
به جگر بر
گیرم
همه شب پاس
نداری و نزاری خود را
بزن ای مخلص
بر ورد سحر بر
آن
ها که شب و
صبحدم آرام
ندیدند ناگاه
فتادند بر آن
گنج گهر بر
موسی
همه شب نور
همی جست و به
آخر نوری عجبی
دید به بالای
شجر بر
یعقوب
وطن ساخت به
جان طره شب را تا بوسه
زد آخر به رخ و
زلف پسر بر
مقصود
خدا بود و پسر
بود بهانه عاشق نشود
جان پیمبر به
بشر بر
او
ز آل خلیلست و
به آفل نکند
میل چون خار
بود آفل او را
به بصر بر
جز
دوست خلیلی
نپذیرفت
خلیلش ور نه تن
خود را نفکندی
به شرر بر
ای
گشته بت جان
تو نقشی و
کلوخی انکار تو
پس چیست به
عباد حجر بر
یک
لحظه بنه گوش
که خواهم سخنی
گفت ای چشم
خوشت طعنه زده
نرگس تر بر
بر
نقد زن ای
دوست که محبوب
تو نقدست ای چشم
نهاده همه بر
بوک و مگر بر
بربستم
لب را ز ره چشم
بگویم چیزی
که رود مستی
آن کله سر بر
نی
نی بنگویم که
عجب صید
شگرفست مرغ نظرست
و ننشیند به
خبر بر
1036
ای
رخت فکنده تو
بر اومید و
حذر بر آخر نظری
کن به نظربخش
فکر بر
ای
طالب و ای
عاشق بنگر به
طلب بخش بنگر به
موثر تو چه
چفسی به اثر
بر
او
می کشدت جانب صلح
و طرف جنگ گه صحبت
یاران و گهی
اوج سفر بر
در
تو نگران او و
تو را چشم چپ و
راست او با تو
سخن گوی و تو
را گوش سمر بر
او
می زند این
سیخ و هش گاو
سوی یوغ عیسیست
رفیق و هش
خربنده به خر
بر
هر
گاو و خری سیخ
خورد بر کفل و
پشت تو سیخ
ندامت خوری بر
سینه و بر بر
زان
سیخ کباب دل
تو گر نشد آگه پخته کندت
مطبخیش نار
سقر بر
گه
کاسه گرفتی که
حلیماب و زفر
کو گه چنگ
گرفتی تو به
تقریع زفر بر
ز
افشارش مرگ آن
رخ تو گردد
چون زر زر بازدهی
و بنهی سر به
حجر بر
بس
چند کنی عشوه
تو در محفل
کوران بس چند
زنی نعره تو
بر مسمع کر بر
1037
گیرم
که بود میر تو
را زر به
خروار رخساره
چون زر ز کجا یابد
زردار
از
دلشده زار چو
زاری بشنیدند از خاک
برآمد به
تماشا گل و
گلزار
هین
جامه بکن زود
در این حوض
فرورو تا بازرهی
از سر و از غصه
دستار
ما
نیز چو تو
منکر این
غلغله بودیم گشتیم
به یک غمزه
چنین سغبه
دلدار
تا
کی شکنی عاشق
خود را تو ز
غیرت هل تا دو
سه ناله بکند
این دل بیمار
نی
نی مهلش زانک
از آن ناله
زارش نی خلق
زمین ماند و
نی چرخه دوار
امروز
عجب نیست اگر
فاش نگردد آن عالم
مستور به
دستوری ستار
باز
این دل دیوانه
ز زنجیر برون
جست بدرید
گریبان خود از
عشق دگربار
خامش
که اشارت ز شه
عشق چنین است کز صبر
گلوی دل و جان
گیر و بیفشار
1038
به
حسن تو نباشد
یار دیگر درآ ای
ماه خوبان بار
دیگر
مرا
غیر تماشای
جمالت مبادا در
دو عالم کار
دیگر
بدزدیدی
ز حسن تو یکی
چیز اگر بودی
چو تو عیار
دیگر
چو
خورشید جمالت
روی بنمود ز هر ذره
شنو اقرار
دیگر
زهی
دریا که آگندی
ز گوهر که هر
قطره نمود
انبار دیگر
به
یک خانه دو
بیمارند و
عاشق منم بیمار
و دل بیمار
دیگر
خدایا
هر دو را
تیمار کردی ولیکن
ماند آن تیمار
دیگر
چه
داند جان منکر
این سخن را که
او را نیست آن
دیدار دیگر
که
منکر گفت
سنایی خود
همینست سنایی گفت
نی خروار دیگر
بدان
خروار تو
خروار منگر گشا دو
چشم عیسی وار
دیگر
1039
بگرد
فتنه می گردی
دگربار لب بامست
و مستی هوش می
دار
کجا
گردم دگر کو
جای دیگر که ما فی
الدار غیر
الله دیار
نگردد
نقش جز بر کلک
نقاش بگرد نقطه
گردد پای
پرگار
چو
تو باشی دل و
جان کم نیاید چو سر
باشد بیاید
نیز دستار
گرفتارست
دل در قبضه حق گرفته
صعوه را بازی
به منقار
ز
منقارش فلک
سوراخ سوراخ ز چنگالش
گران جانان
سبکبار
رها
کن این سخن ها
را ندا کن به
مخموران که
آمد شاه خمار
غم
و اندیشه را
گردن بریدند که آمد
دور وصل و لطف
و ایثار
هلا
ای ساربان
اشتر بخوابان از این
خوشتر کجا
باشد علف زار
چو
مهمانان بدین
دولت رسیدند بیا ای
خازن و بگشای
انبار
شب
مشتاق را روزی
نیاید چنین
پنداشتی دیگر
مپندار
خمش
کن تا خموش ما
بگوید ویست اصل
سخن سلطان
گفتار
1040
جفا
از سر گرفتی
یاد می دار نکردی آن
چه گفتی یاد
می دار
نگفتی
تا قیامت با
تو جفتم کنون با
جور جفتی یاد
می دار
مرا
بیدار در شب
های تاریک رها کردی
و خفتی یاد می
دار
به
گوش خصم می
گفتی سخن ها مرا دیدی
نهفتی یاد می
دار
نگفتی
خار باشم پیش
دشمن چو گل با
او شکفتی یاد
می دار
گرفتم
دامنت از من
کشیدی چنین کردی
و رفتی یاد می
دار
همی
گویم عتابی من
به نرمی تو می
گویی به زفتی
یاد می دار
فتادی
بارها دستت
گرفتم دگرباره
بیفتی یاد می
دار
1041
مرا
یارا چنین بی
یار مگذار ز
من مگذر مرا
مگذار مگذار
به
زنهارت درآمد
جان چاکر مرا در
هجر بی زنهار
مگذار
طبیبی
بلک تو عیسی
وقتی مرو ما را
چنین بیمار
مگذار
مرا
گفتی که ما را
یار غاری چنین تنها
مرا در غار
مگذار
تو
را اندک نماید
هجر یک شب ز من پرس
اندک و بسیار
مگذار
مینداز
آتش اندک به
سینه که نبود
آتش اندک خوار
مگذار
دمم
بگسست لیکن
بار دیگر ز من بشنو
مرا این بار
مگذار
1042
منم
از جان خود
بیزار بیزار اگر باشد
تو را از بنده
آزار
مرا
خود جان و دل
بهر تو باید که قربان
تو باشد ای
نکوکار
ز
آزار دلت گر
چه نگویی درون جان
من پیداست
آثار
بهار
از من بگردد
چون ندانم چو در دل
جای گلشن پر
شود خار
گناهم
پیش لطفت سجده
آرد که ای
مسجود جان
زنهار زنهار
گنه
را لطف تو
گوید که تا کی گنه گوید
بدو کاین بار
این بار
تن
و جانی که خاک
تو نباشد تن او سله
باشد جان او
مار
تو
خورشیدی و مرغ
روز خواهی چو
مرغ شب بیاید
نبودش بار
چو
برگیری تو رسم
شب ز عالم چه پرها
برکند مرغ شب
ای یار
به
حق آن که لطف
تو جهانست که آن جا
گم شود این
چرخ دوار
به
چشم جان چه
دریا و چه
صحرا در آن عالم
چه اقرار و چه
انکار
به
تنگی درفتد
هرک از تو
ماند فروکن دست
و او را زود
بردار
به
قصد از شمس
تبریزی نگردم چگونه زهر
نوشد مرد
هشیار
1043
مرا
اقبال
خندانید آخر عنان این
سو بگردانید
آخر
زمانی
مرغ دل بربسته
پر بود بدادش پر
و پرانید آخر
زهی
باغی که
خندانید از
فضل بدان ابری
که گریانید
آخر
زهی
نصرت که مر
اسلام را داد زهی
ملکی که
استانید آخر
به
چوگان وفا یک
گوی زرین در این
میدان
بغلطانید آخر
کمر
بگشاد مریخ و
بینداخت سلح ها را
بدرانید آخر
بخندد
آسمان زیرا
زمین را خدا از
خوف برهانید
آخر
1044
به
ساقی درنگر در
مست منگر به یوسف
درنگر در دست
منگر
ایا
ماهی جان در
شست قالب ببین صیاد
را در شست
منگر
بدان
اصلی نگر
کآغاز بودی به فرعی
کان کنون
پیوست منگر
بدان
گلزار بی
پایان نظر کن بدین خاری
که پایت خست
منگر
همایی
بین که سایه
بر تو افکند به زاغی
کز کف تو جست
منگر
چو
سرو و سنبله
بالاروش کن بنفشه وار
سوی پست منگر
چو
در جویت روان
شد آب حیوان به خم و
کوزه گر اشکست
منگر
به
هستی بخش و
مستی بخش بگرو منال از
نیست و اندر
هست منگر
قناعت
بین که نرست و
سبک رو به طمع
ماده آبست
منگر
تو
صافان بین که
بر بالا
دویدند به دردی
کان به بن
بنشست منگر
جهان
پر بین ز صورت
های قدسی بدان
صورت که راهت
بست منگر
به
دام عشق مرغان
شگرفند به بومی
که ز دامش رست
منگر
به
از تو ناطقی
اندر کمین هست در آن
کاین لحظه
خاموشست منگر
1045
بگردان
ساقیا آن جام
دیگر بده جان
مرا آرام دیگر
به
جان تو که
امروزم ببینی که صبرم
نیست تا ایام
دیگر
اگر
یک ذره رحمت
هست بر من مکن تاخیر
تا هنگام دیگر
خلاصم
ده خلاصم ده
خلاصی که سخت
افتاده ام در
دام دیگر
اگر
امروز در بر
من ببندی درافتم هر
دمی از بام
دیگر
مرا
در دست اندیشه
بمسپار که اندیشه
ست خون آشام
دیگر
می
خام ار
نگردانی تو
ساقی مرا زحمت دهد
صد خام دیگر
بگیر
این دلق اگر
چه وام دارم گرو کن
زود بستان وام
دیگر
بنه
نامم غلام
دردنوشان نمی خواهم
خدایا نام
دیگر
1046
نگشتم
از تو هرگز ای
صنم سیر ولیک از
هجر گشتم دم
به دم سیر
همی
بینم رضایت در
غم ماست چگونه
گردد این بی
دل ز غم سیر
چه
خون آشام و
مستسقیست این
دل که چشمم
می نگردد ز
اشک و نم سیر
اگر
سیری از این
عالم بیا که نگردد هیچ
کس زان عالمم
سیر
چو
دیدم اتفاق
عاشقانت شدستم از
خلاف و لا و لم
سیر
ولی
دردم تو
اسرافیل جان
ها نیم از
نفخ روح و زیر
و بم سیر
چو
بوی جام جان
بر مغز من زد شدم
ای جان جان از
جام جم سیر
چو
بیشست آن جنون
لحظه به لحظه خسیس آن
کو نگشت از
بیش و کم سیر
چو
دیدم کاس و
طاس او شدستم از این
طشت نگون خم
به خم سیر
خیال
شمس تبریزی
بیامد ز عشق خال
او گشتم ز غم
سیر
1047
در
این سرما و
باران یار
خوشتر نگار اندر
کنار و عشق در
سر
نگار
اندر کنار و چون
نگاری لطیف و
خوب و چست و
تازه و تر
در
این سرما به
کوی او گریزیم که مانندش
نزاید کس ز
مادر
در
این برف آن
لبان او
ببوسیم که دل را
تازه دارد برف
و شکر
مرا
طاقت نماند از
دست رفتم مرا بردند
و آوردند دیگر
خیال
او چو ناگه در
دل آید دل
از جا می رود
الله اکبر
1048
خداوند
خداوندان
اسرار زهی
خورشید در
خورشید انوار
ز
عشق حسن تو
خوبان مه رو به رقص
اندر مثال چرخ
دوار
چو
بنمایی ز خوبی
دست بردی بماند دست
و پای عقل از
کار
گشاده
ز آتش او آب
حیوان که آبش
خوشترست ای
دوست یا نار
از
آن آتش
بروییدست
گلزار و زان
گلزار عالم
های دل زار
از
آن گل ها که هر
دم تازه تر شد نه زان گل
ها که پژمردست
پیرار
نتاند
کرد عشقش را
نهان کس اگر چه
عشق او دارد ز
ما عار
یکی
غاریست
هجرانش پرآتش عجب روزی
برآرم سر از
این غار
ز
انکارت بروید
پرده هایی مکن
در کار آن
دلبر تو انکار
چو
گرگی می نمودی
روی یوسف چون آن
پرده غرض می
گشت اظهار
ز
جان آدمی زاید
حسدها ملک باش و
به آدم ملک
بسپار
غذای
نفس تخم آن
غرض هاست چو کاریدی
بروید آن به
ناچار
نداند
گاو کردن بانگ
بلبل نداند ذوق
مستی عقل
هشیار
نزاید
گرگ لطف روی
یوسف و نی
طاووس زاید
بیضه مار
به
طراری ربود
این عمرها را به پس
فردا و فردا
نفس طرار
همه
عمرت هم
امروزست
لاغیر تو مشنو
وعده این طبع
عیار
کمر
بگشا ز هستی و
کمر بند به خدمت
تا رهی زین
نفس اغیار
نمازت
کی روا باشد
که رویت به هنگام
نمازست
سوی بلغار
در
آن صحرا بچر
گر مشک خواهی که می چرد
در آن آهوی
تاتار
نمی
بینی تغیرها و
تحویل در افلاک
و زمین و اندر
آثار
کی
داند جوهر
خوبت بگردد به خاکی
کش ندارد سود
غمخوار
چو
تو خربنده
باشی نفس خود
را به حلقه
نازنینان
باشی بس خوار
اگر
خواهی عطای
رایگانی ز
عالم های باقی
ملک بسیار
چنان
جامی که
ویرانی هوش
است ز شمس حق و
دین بستان و
هش دار
خداوند
خداوندان
باقی که
نبودشان به
مخدومیش
انکار
ز
لطف جان او
رفته بکارت چو
دیدندنش ز جنت
حور ابکار
اگر
نه پرده رشک
الهی بپوشیدیش
از دار و ز
دیار
که
سنگ و خاک و آب
و باد و آتش همه
روحی شدندی
مست و سیار
به
بازار بتان و
عاشقان در ز نقش او
بسوزد جمله
بازار
دو
ده دان هر دو
کون دو جهان
را چه باشد
ده که باشد
اوش سالار
که
روح القدس
پایش می
ببوسید ندا آمد
که پایش را مه
آزار
چه
کم عقلی بود
آن کس که این
را برای
جاه او گوید
که مکثار
به
حق آنک آن شیر
حقیقی چنین صید
دلم کردست
اشکار
که
از تبریز
پیغامی فرستی که اینست
لابه ما اندر
اسحار
1049
صد
بار بگفتمت
نگهدار در خشم و
ستیزه پا
میفشار
بر
چنگ وفا و
مهربانی گر زخمه
زنی بزن به
هنجار
دانی
تو یقین و چون
ندانی کز
زخمه سخت
بسکلد یار
می
بخش و مخسب
کاین نه
نیکوست ما خفته
خراب و فتنه
بیدار
می
گویم و می کنم
نصیحت من خشک
دماغ و گفت و
تکرار
می
خندد بر نصیحت
من آن چشم
خمار یار خمار
می
گوید چشم او
به تسخر خوش می
گویی بگو
دگربار
از
تو بترم اگر
ننوشم پوشیده
نصیحت تو طرار
استیزه
گرست و
لاابالیست کی عشوه
خورد حریف خون
خوار
خامش
کن و از دیش
مترسان کز باغ
خداست این سمن
زار
خاموش
که بی بهار
سبزست بی سبلت
مهر جان و
آذار
1050
کی
باشد اختری در
اقطار در برج
چنین مهی
گرفتار
آواره
شده ز کفر و
ایمان اقرار به
پیش او چو
انکار
کس
دید دلی که دل
ندارد با جان
فنا به تیغ
جان دار
من
دیدم اگر کسی
ندیدست زیرا که
مرا نمود
دیدار
علم
و عملم قبول
او بس ای من ز جز
این قبول
بیزار
گر
خواب شبم ببست
آن شه بخشید
وصال و بخت
بیدار
این
وصل به از
هزار خوابست از خواب
مکن تو یاد
زنهار
از
گریه خود چه
داند آن طفل کاندر دل
ها چه دارد
آثار
می
گرید بی خبر
ولیکن صد چشمه
شیر از او در
اسرار
بگری
تو اگر اثر
ندانی کز گریه
تست خلد و
انهار
امشب
کر و فر
شهریاریش اندر ده
ماست شاه و
سالار
نی
خواب رها کند
نه آرام آن صبح
صفا و شیر
کرار
1051
شب
گشت ولیک پیش
اغیار روزست شب
من از رخ یار
گر
عالم جمله خار
گیرد ماییم ز
دوست غرق
گلزار
گر
گشت جهان خراب
و معمور مستست دل
و خراب دلدار
زیرا
که خبر همه
ملولیست این بی
خبریست اصل
اخبار
1052
نوریست
میان شعر احمر از دیده و
وهم و روح
برتر
خواهی
خود را بدو
بدوزی برخیز و
حجاب نفس بردر
آن
روح لطیف
صورتی شد با ابرو و
چشم و رنگ
اسمر
بنمود
خدای بی چگونه بر صورت
مصطفی پیمبر
آن
صورت او فنای
صورت وان نرگس
او چو روز
محشر
هر
گه که به خلق
بنگریدی گشتی ز
خدا گشاده صد
در
چون
صورت مصطفی
فنا شد عالم
بگرفت الله
اکبر
1053
نزدیک
توام مرا مبین
دور پهلوی منی
مباش مهجور
آن
کس که بعید شد
ز معمار کی گردد
کارهاش معمور
چشمی
که ز چشم من
طرب یافت شد روشن و
غیب بین و
مخمور
هر
دل که نسیم من بر
او زد شد گلشن و
گلستان پرنور
بی
من اگرت دهند
شهدی یک
شهد بود هزار
زنبور
بی
من اگرت امیر
سازند باشی بتر
از هزار مامور
می
های جهان اگر
بنوشی بی من
نشود مزاج
محرور
در
برق چه نامه
بر توان خواند آخر چه
سپاه آید از
مور
خلقان
برقند و یار
خورشید بی گفت تو
ظاهرست و
مشهور
خلقان
مورند و ما
سلیمان خاموش
صبور باش و
مستور
1054
ای
یار شگرف در
همه کار عیاره و
عاشق تو عیار
تو روز قیامتی که از تو